مستراح!!!


دوست عزیزمان بانوی مغازه دار  مسابقه ای ترتیب داده و از وبلاگ نویس ها خواسته در مورد سرویس بهداشتی بنویسند. اگر نوشته من را پسندیدید رای بدهید. این هم نتیجه قلم فرسایی بنده در این باب:

بنده کمترین علاقه وافری به سفر داشته و دارم و از این روی در دوران مدرکجویی خویش پای ثابت همه اردوها بوده و به سیرو سیاحت ایران عزیز در کنار یاران شفیق می پرداختم.

در یکی از این سفرها ابتدا در منزل صبحانه ای تناول نموده و با اهل منزل وداع کرده حلالیت طلبیدیم. سپس رهسپار دانشکده شدیم. در آنجا مدتی به غایت طولانی منتظر باقی کاروان بودیم که گویی در خواب هفت پادشاه به سر می برند و ما را آنجا کاشته بودند. دیری نمانده بود زیر پاهای نازنینمان علف سبز شود و غذای مرکب راهوارمان فراهم گردد که اندک اندک جمع مستان رسیدند و همگی سوار اتول شدیم و دانستیم این مرکب علف نمی خورد.

پس از جاگیر شدن در اتول به سرعت درب انبان گشودیم و با دوستان به خوردن و آشامیدن و غیبت دوستان و استادان مشغول شدیم. گاهی دوستی از موبایل خود برایمان آهنگی را پخش می نمود که اسلام و مسلمین را به خطر می انداخت و گاهی برخی از دوستان در انتهای اتول به حرکات موزون می پرداختند و از جماعت ذکور که در ابتدای اتول بودند دلبری می نمودند. 

ساعاتی را بدین منوال سپری نمودیم تا اتول در مکانی توقف کرد تا اندکی بیاساییم و سری به سجده بساییم و برای آرامش روح و جسم مستراحی برویم.

ما در مستراح ها سرکی کشیده و بعد از دیدن صحنه هایی نه بر وفق مراد عطای آنجا را به لقایش بخشیدیم و بیرون آمدیم. چرا که شخص شخیصمان با مستراح های بیرون از منزل دچار مشکل است و به کمتر از مستراح های فرودگاه بین المللی راضی نمی گردد.

اتول دوباره حرکت کرد و ما نمی دانستیم چه سرنوشت شومی در انتظارمان است. تفریحات خود را کما فی السابق ادامه دادیم به این خیال که اتول در هنگام اذان مغرب توقف خواهد داشت. ولی زهی تصور باطل زهی خیال محال! نشان به آن نشان که ساعاتی از اذان گذشته بود و گویی راننده ما را کافر فرض نموده بود. چرا که هرچه فریاد زدیم و از ایشان خواستیم در کنار مسجدی توقف کند تا فریضه به جا آوریم ایشان تفقدی ننموده و فقط از داخل آینه نگاهی عاقل اندر سفیه می انداختند و پوزخندی حواله مان می کردند.

کار به جایی رسید که نزدیک بود از شدت فشار تلف شده و با ثبت ناممان در کتاب گینس برای مملکت خود افتخار آفرین باشیم. البته این افتخار از ما گرفته شد و ساعت ده و نیم شب ایستادیم. همگی با اشتیاقی مثال زدنی و پیچ و تاب خوران چونان رقص بندری به سمت مستراح پرواز کردیم. ولی در همان قدم اول چونان برق گرفته ها درجای خود خشکیدیم و توان حرکت نداشتیم.

دیوار مستراح ها تا نیمه با سنتز طبیعی اوره پوشیده شده بود. گویی قرن هاست کسی آنجا را نشسته و پودر رختشویی و مایع سفید کننده هنوز به آن دیار نرسیده بود. درب آهنی مستراح ها تا نیمه پوسیده شده و گویا برای تهویه به کار می رفت!!! از همه بدتر اینکه به جای شلنگ در انجا آفتابه ای قرمز مشاهده نمودیم.

می خواستیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم چرا که از چاله به چاه افتاده بودیم. ولی افسوس که شاعر در این زمینه می فرماید:

آنچه یاران را کند خندان به راه

مستراح است مستراح است مستراح!!!

به ناچار رضا به داده دادیم و از جبین گره گشادیم و بعد از انجام فریضه به اتول برگشتیم. وقتی به مقصد رسیدیم با اینکه تنمان به شدت کوفته راه بود یکراست به حمام در شدیم و کلیه البسه خود را شسته و آب کشیدیم و درس عبرتی بس بزرگ گرفتیم که دیگر در اردو پرخوری و پرنوشی نکنیم.

 

 

کلاهبرداری تازه

 

این متن یه ایمیله. راستش وقتی اینو خوندم گفتم برای اطمینان بیشتر از دوستانی که در اروپا زندگی می کنن در مورد دسینی سوال کنم. هر دوشون گفتن تا حالا چنین اسمی رو نشنیدن!

افسوس که من تازگی ها یه زودپز دسینی خریدم  و این ایمیل دیر به دستم رسید. عوضش شماها روشن شید و نخرید.

متن ایمیل در ادامه مطلب.

 

ادامه نوشته

گریه کنم یا نکنم؟

 

دیشب در اخبار مراسم اعدام یه قاتل رو نشون داد. قاتل پل مدیریت که دختر بی گناهی رو فقط به جرم رد کردن خواستگاری کشته بود.

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحال از اینکه یه قاتل به سزای عملش رسیده و درس عبرت بقیه می شه؟ و ناراحت از اینکه چرا چنین اتفاق هایی باید رخ بده؟ چرا یه جوون طاقت نه شنیدن رو نداره و به اسیدپاشی یا قتل رو می یاره؟ از همه عجیب تر ازدحام جمعیتی بود که برای دیدن اعدام جمع شده بودن. اصلا درک نمی کنم دیدن چنین صحنه ای برای کسی که صاحب حق نیست چه لذتی داره؟

این ماجرا باعث شد دوتا خانواده داغدار بشن و جامعه ملتهب...دیدن این چیزا و این اوضاع اجتماعی منو یاد این بیت می اندازه:

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم...

 

عمق فاجعه

 

طبق آماری که سایت ویکی پدیا اعلام کرده تعداد کشته شده های نظامی و غیر نظامی ایران در جنگ تحمیلی دویست و سیزده هزار نفر بوده. (اینجا رو ببینید)

حالا یه نگاهی به رشد جمعیت ایران در اون سال ها می اندازیم. نمودار زیر نشون می ده جمعیت ایران در دهه شصت حدود پانزده میلیون نفر بیشتر شده. (اصل نمودار در ویکی پدیا):

 

 

اون آقایونی که زمان جنگ مرتب مردم رو به بچه دار شدن تشویق می کردند حالا کجا هستند که جواب این همه جوون بیکار و بی خونه رو بدن؟ اصلا بچه ای که به دنیا میاد چطور می تونه جای کسی که کشته می شه رو بگیره؟ اون بچه می تونه برای یه زن بیوه شوهر باشه و برای بچه هاش پدر؟ هر انسانی متعلق به نسل و دوره خودشه و هیچ کس و هیچ چیز دیگه جاشو پر نمی کنه...

 نکته دیگه اینکه اگه تعداد شهدا رو تقسیم بر هشت کنیم می شه تقریبا سالی بیست و هشت هزار نفر. این رقم خیلی نزدیکه به تعداد کشته شدگان تصادفات رانندگی در سال. یعنی ما هنوز به اندازه زمان جنگ جوون از دست می دیم...

 پی نوشت ۱: نمودار کامل دیده نمی شه. هرکدوم از خط های سمت چپ نشون دهنده ده میلیون نفر هستند.

 

حراج واقعی!

 

وقتی یارو رو شیشه مغازه ش می نویسه ۵۰ درصد تخفیف یعنی تا حالا همه جنس ها رو داشته دو برابر می فروخته!

 

مزاحمم آرزوست!

 

برای کار ویرایش تو یه سایت تبلیغی آگهی دادم. محض رضای خدا حتی یه نفر زنگ نزد فوت کنه!!!

 

 

اینجا بدون من

 

اشتیاق من برای دید فیلم به دلیل بازی فاطمه معتمد آریا بود و آگاهی از این نکته که بازیگران خوب معمولا در فیلم های سطح پائین بازی نمی کنند.

صابر ابر (احسان) نقش پسری همیشه در فکر فرار را بازی می کند. نگار جواهریان (یلدا) دختر خانواده است و به دلیل مشکلی که در پای خود دارد خجالتی و گوشه گیر شده. بازی هر دو در کنار معتمد آریا (مادر) خوب و قابل قبول است.

شخصیت های فیلم واقعی و ملموس اند. از جنس خود ما و گاهی در کنارمان. فیلم داستان زندگی خانواده سه نفره ای را روایت می کند که بدون حضور پدر روزگار می گذرانند. پدری که اعتیاد داشته و به دلیل نامعلومی خانواده را ترک کرده است. هزینه های خانواده را مادر و پسر با کار کردن و حقوق اندک خود تامین می کنند. با اینکه آنها سخت کار می کنند ولی مشکلات زندگی و فقر مادی روز به روز بیشتر می شود تا جایی که به فکر خودکشی می افتند.

زندگی خانواده در سکونی ظاهری است ولی در واقع در حال پسرفت و بدتر شدن است تا آنکه رضا وارد داستان می شود و رنگ و بوی تازه ای به فضا می دهد و حتی تزئینات خانه هم با حضور او تغییرمی کند.

روند داستان منطقی پیش می رود و بیننده را تا انتها در تردید نگاه می دارد. در انتهای داستان همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و پیام اصلی داستان همین است: فرار راه چاره نیست.

هرچند من این پایان بندی را نپسندیدم و فکر می کنم آرمان گرایانه و دور از واقعیت بود.

فیلم در پرداخت داستان ضعف های کوچکی دارد. مثلا مادر خانواده به قصابی می رود و گوشت خورشتی می خرد درحالی که شام آن شب فسنجان است!

یا رضا فقط با یکی دوبار حضور در خانه دوستش احسان تصمیم می گیرد نامزدی اش را به هم زده و با یلدا ازدواج کند. درحالی که هنوز شناخت عمیقی از او ندارد. ضمن اینکه یلدا شخصیت ترسو و ضعیفی دارد...عیبی که به مراتب بزرگتر از لنگیدن پایش است. هیچ نکته مثبت و برجسته ای در وجود یلدا نیست که باعث شود رضا او را انتخاب کند. از طرف دیگر شخصیت نامزد رضا برای بیننده مبهم باقی می ماند. عجیب تر از همه اینکه احسان نمی داند دوست نزدیکش نامزد دارد!!!

در سکانس پایانی فیلم خانواده را کنار هم می بینیم که در حیاط خانه ای زیبا با درب های چوبی و شیشه های رنگی نشسته اند و رضا مشغول باد زن کباب است. گویی زمان دمپختک خوردن آن ها به سر رسیده و حالا باید زندگی در خانه ای غیر معمول و بسیار متفاوت با خانه قبلی را تجربه کنند. بیننده شوکه می شود و دلیلی برای این همه تغییر ناگهانی پیدا نمی کند و از خود می پرسد: چند درصد مردم در چنین خانه هایی زندگی می کنند؟ چرا خانه ای معمولی تر ولی تمیز و زیبا انتخاب نشده؟

با همه این حرف ها اینجا بدون من فیلم خوبی است و دیدنش را توصیه می کنم.

 

معرفی سه وبلاگ

 

۱. عید فطر مبارک. (تاخیر ما را در تبریک گفتن پذیرا باشید!)

۲. الی عزیزم در این پست چند وبلاگ را معرفی کرده که یکی از آنها زیرزمین است. متاسفانه فرصت معرفی وبلاگ ها به پایان رسیده. اما فکر کردم خوب است دوستان را با چند وبلاگ خوب آشنا کنم. سعی کردم وبلاگ هایی را معرفی کنم که خواننده های زیرزمین با آنها آشنایی کمتری داشته باشند و در لیست الی هم نباشند.

زن بابای امروزی: نثر طنز و واقع گرایی اش را خیلی دوست دارم. جالب ترین نوشته های زن بابا مربوط به خواستگاران جور واجور و شرح ازدواجش بود که خواننده را از خنده روده بر می کرد. متاسفانه این بخش از وبلاگ حذف شده. زن بابا به دلیل همین نثر جالب در جشنواره پرشین بلاگ برنده شد.

در اشتیاق مادر شدن: روزنوشت های زنی مهاجر که همسری انگلیسی دارد و از تفاوت فرهنگ ها و البته از آرزویش می گوید. مگنولیای عزیز متاسفانه درگیر مزاحمت های اینترنتی شده و پست هایش را رمزدار کرده. من این وبلاگ را به خاطر دید منصفانه اش نسبت به دو فرهنگ ایرانی و انگلیسی و زندگی در اروپا دوست دارم.

توت فرنگی روی خامه: خبرنگاری که همسر و مادر هم هست و مشکلات زیادی در زندگی دارد. گاهی خسته می شود و گاهی پرانرژی در برابر ناملایمات می ایستد. زبان و نوع نگاهش به زندگی را می پسندم.

اگر به این وبلاگ ها سرزدید برای نویسندگانشان دعاکنید...

 

من و نوستالژی مادر...

 

پاسخ های دوستان به پرسش پست قبل جالب بود. همان طور که بعضی ها اشاره کردند در سینمای ایران فیلم های خوب زیاد هست ولی برای من فیلم مادر ساخته مرحوم علی حاتمی چیز دیگری است.

فضای رویایی خانه مادر در کنار معنویت و بزرگی روحش همه وجودم را غرق لذت می کند. همیشه آرزو می کردم ای کاش مادربزرگی مثل مادر داشتم و به خانه اش می رفتم.

 

 

 خانه ای آجری با حوضی قلبی شکل... پنجره های چوبی و گلدان های شمعدانی...خانه ای که از هر ترک دیوارش هزار خاطره می ریزد. آینه هایش با تور پوشانده شده اند و حتی بوی نمش هم دوست داشتنی است...

حیف که دیگر آن خانه ها جایشان را به آپارتمان های کوچک و بی روح داده اند...

 

پی نوشت: خیلی برایم جالب بود که آقای کیامهر با من هم عقیده بودند.


یک پرسش

 

اگر بخواهید از بین فیلم های ایرانی که تا به امروز دیده اید فقط یکی را انتخاب کنید نام کدام فیلم را می برید؟ و دلیل انتخابتان چیست؟

پاسخ خودم را بعد از خواندن نظرات دوستان خواهم نوشت.

مثل فرش تبریز...

 

حامد عسکری غزلی زیبا داره که یه بیتش اینه:

تو شكوهت ميان دخترها اي نجيب اصيل اي حوري

مثل يك تخته فرش تبريز است وسط فرشهاي ماشيني

 

و وقتی آدم یکی از این فرش ها رو تو خونه داشه باشه و هر روز چشمش بهش بیفته متوجه عمق این تشبیه می شه  (کل غزل رو می تونید اینجا بخونید.)

این تابستون چند تا داستان ایرانی خوندم. همه افق و ترلان (فریبا وفی) نگران نباش (مهسا محب علی) باغ بلور (محسن مخملباف) و کافه پیانو (فرهاد جعفری) که امشب تمومش کردم.

هر وقت کتاب تازه ای می خونم ناخودآگاه توی ذهنم اونو با آثار ابوتراب خسروی مقایسه می کنم و اون بیت حامد عسکری یادم می یاد. یا اینکه به نقاشی هایی که باب راس در کمتر از یک ساعت می کشید و تفاوتشون با مینیاتورهای اصیل فرشچیان فکر می کنم.

هرچند اون نقاشی ها هم زیبایی خودشونو دارند ولی هیچ وقت به دقت و ظرافت مینیاتور نیستند...