گل های فراموش شده

یک نکته ای که با دیدن عکس ها و سریال های قدیمی متوجهش شدم اینه که در دهه های گذشته توی بیشتر خونه ها انواع گل های طبیعی نگهداری می شد. خیلی از خونه ها پاسیو داشتن. اونایی هم که نداشتن، گوشه و کنار خونه رو با گلدون های طبیعی تزئین می کردند. حتی گاهی گلدون های طبیعی رو برای عیادت، هدیه و چشم روشنی، خونه نویی و...کادو می بردند.

ولی الان، فرهنگ استفاده از گلدون های طبیعی خیلی کمرنگ شده و جاشو به گل های مصنوعی داده. مشخصه که استفاده از گلدون های طبیعی مزیت های زیادی داره.

اول اینکه توی این آلودگی هوا، داشتن چند تا گلدون میتونه به تصفیه شدن هوای خونه کمک کنه.

دوم اینکه از دید علم فنگ شویی، گل طبیعی انرژی مثبت داره.

سوم اینکه با خرید گل طبیعی، به تولید کننده ایرانی کمک می کنیم و پولمون رو توی جیب کارگرهای چینی نمی ریزیم.

البته نگهداری از گلدون ها کمی حوصله می خواد. اگه گیاهان مقاوم رو انتخاب کنید نیازی نیست برای نگهداری ش زمان زیادی رو صرف کنید.

 

پی نوشت: به این سایت سربزنید، عضو بشید و از تخفیف های فوق العاده ش لذت ببرید!

 

عشق

 

فیلم "عشق" آخرین ساخته میشائیل هانکه، کارگردان فرانسوی است. این فیلم، زندگی عاشقانه زوجی سالخورده را به تصویر می کشد که زندگی آرامی دارند، اما ناگهان زن بیمار می شود و نظم زندگی به هم می خورد...

فیلم نامزد اسکار ۲۰۱۳ بوده و نخل طلای کن را به دست آورده است. عشق، سختی های دوران پیری و اخلاقیات در کنار هم، در فیلم نمود دارند. دیدن آن را توصیه می کنم. برای دیدن عکس هایی از فیلم، اینجا را کلیک کنید.

اگر فیلم را دیده اید، نقدش را اینجا بخوانید.

 

 

 

نظریه یا قانون؟

 

حتما درباره قانون جذب چیزهایی شنیده اید. کتابها و مقالات زیادی در این زمینه نوشته شده و فیلم راز هم برای تاییدش ساخته شده. (برنامه سینما ماورا چند بار فیلم رو پخش کرده)

مهم ترین نکته ای که این قانون بیان می کنه، تاکید بر اراده و خواست انسان برای رسیدن به آرزوهاست. از دید طرفداران، انسان به هرچیزی فکر کند همان برایش پیش می آید. تجسم آرزوها و شکرگزاری دائمی برای داشته های فعلی، راه های رسیدن به هدف هستند. نمونه هایی از ضرب المثل های ما هم همین را تایید می کند. مثل:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند       کفر، نعمت از کفت بیرون کند

آدم از هرچی بدش میاد، به سرش میاد

هرچی سنگه، مال پای لنگه

مار از پونه بدش میاد، در لونه ش سبز می شه

 

ولی از طرفی هم افرادی منتقد این مسئله هستند و تاکید دارند که موراد نقض بسیاری می توان یافت، پس به کار بردن اصطلاح قانون درست نیست و از حد یک نظریه فراتر نمی رود.

نظر شما چیست؟ آیا تجربه ای در این زمینه دارید؟

پی نوشت۱:قانون جذب در ویکی پدیا

پی نوشت۲: نقد فیلم راز

 

 

 

پرسش

 

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد، جوانی من بود؟

 

فروغ


پی نوشت: اینجا

شکر

 

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار، چون شکر آید

 

 

تشکر و قدر دانی

 

بدینوسیله از آقای محترمی که امروز در تاکسی کنار من نشسته و خود را خیلی جمع و جور کرده بود، صمیمانه سپاسگزاری می کنم. امیدوارم این رفتار ایشان الگویی برای سایر آقایان غیر محترم باشد.

باتشکر.

 

سلاحی به نام تخطئه

 

بچه های علوم انسانی خوب می دونن که در علم منطق یکی از مباحث، مسئله سفسطه و انواع روش های اون هست.

یکی از مشهور ترین روش های سفسطه، تخطئه است. تخطئه یعنی در یک بحث، یک طرف دعوا به جای اینکه استدلال بیاورد، با تخریب شخصیت طرف مقابل، سعی در تمام کردن بحث به نفع خود دارد.

یک مثال می زنم. دوران کارشناسی استادی داشتم به نام دکتر دال. ایشون واقعا آدم باسوادی بودن ولی متاسفانه بسیار متعصب و سختگیر. یکبار در یکی از کلاس های ایشون بحثی درباره شب یلدا و ارتباطش با مسیح و خورشید و...پیش اومد. من همون اواخر مقاله ای از دکتر شمیسا خونده بودم و اونو نقل کردم. دکتر دال از من خواست مقاله رو هفته دیگه ببرم سرکلاس.

هفته بعد، ایشون به دلیل خصومتی که از قبل با دکتر شمیسا داشت، کل مقاله رو زیر سوال برد. بعد به شخصیت دکتر شمیسا و من حمله کرد.

دکتر دال در حالی که به شدت عصبانی بود، رو به من کرد و گفت: تو همون کسی هستی که مدام به گروه نامه می نویسی و می خواهی دانشجوی ممتاز بشی و الکی بری سرکلاس ارشد!!!

من از شنیدن این حرف یکه خوردم. چند تا از بچه های انجمن علمی، توی نشریه انجمن مقاله چاپ کرده بودند و با همون مقاله دانشجوی ممتاز شدند و به منم گفتند حالا که مقاله دادی به گروه نامه بنویس. منم نوشتم. درحالی که این موضوع اصلا ربطی به ارشد نداشت و فقط یک نفر از ورودی های هرسال که معدلش بالاتر از همه می شد می تونست با نمره پایین کنکور، بیاد تو همون دانشگاه.

خلاصه دکتر دال هرچی از دهنش دراومد اون روز به من گفت و من هم چون استادم بود و حق استادی به گردنم داشت سکوت کردم. ولی هرگز این رفتارشون رو فراموش نمی کنم و نمی بخشمش. بعدها متوجه شدم حق با ایشون بوده و مقاله دکتر شمیسا، متعلق به سالهای دانشجویی ایشون بوده و اعتبار علمی لازم رو نداره. ولی هنوز هم نمی فهمم که به چه حقی به شخصیت من در اون کلاس توهین شد؟ شاید من دوست نداشتم کسی از نامه نوشتن من به گروه مطلع بشه.

بگذریم. در سالهای اخیر متاسفانه خیلی ها از این روش استفاده می کنند. خیلی هایی که باید بیشتر مواظب رفتار و گفتارشون باشن، چون زیر ذره بین مردم و رسانه ها هستند. این افراد به جای اینکه درمورد اشتباهاتشون توضیح بدن و عذرخواهی کنن، با جمع کردن مدرک درباره گذشته افراد و تهدید به رو کردن اونها (بگ.م بگ.م معروف!)، نمایش فیلم و حمله به شخصیت منتقدان و ایجاد جنجال، تلاش می کنن ورق رو برگردونن و ذهن مردم رو از اشتباهات خودشون منحرف کنن. ظاهرا موفق هم بودن و خیلی ها بهش دست مریزاد گفتن!

 

پی نوشت: اطلاعات بیشتر درباره انواع سفسطه، اینجا.

 

 

یک توضیح

 

بعضی از دوستان در جریان مسابقه انشا نویسی نبودند. این مسابقه را دوستم پگاه پیشنهاد کرد و موضوعات رو هم خودش با کمک دوستش آی با کلاه طرح کرده بودند. شش پست قبلی همگی موضوعات این مسابقه بودند.

حالا ما منتظر اعلام نتیجه هستیم!

 

سر و گوشم رو آب دادم، سبز شد!

 

به خدا این حرفا همه ش چرنده. یکی وبلاگ منو حک کرده، به اسم من توش می نویسه! اصلا منو چه به این غلط ها؟ ننه م این کاره بود؟ بابام این کاره بود که حالا من بخوام باشم؟ اصلا بابام همیشه می گفت سیاست پدر مادر نداره! باور کنید من حتی سریال خانه سبز رو هم نگاه نمی کردم! این عکسا همه ش فتوشاپه. شاید هم گریم باشه! همکلاسی هام بهم حسودی می کردن.خواستن برام پاپوش درست کنن! از وقتی فهمیدن من بورسیه شدم داشتن خفه می شدن...اصلا من از بچگی تیرکمون هم بازی نمی کردم، همیشه ترسو بودم. حالا بیام وایسم جلوی گلوله؟ من حتی از ترسم عضو فیض بوق هم نبودم...نمی دونم کدوم بی پدر مادری داره جای من می نویسه! من اصلا لباس سبز ندارم! شما اصلا ببین اون عکسه با من همخونی داره؟ یه کم دقت کنی متوجه میشی سر منو چسبوندن رو بدن یکی دیگه!

به خدا اینا همه ش دروغه...

 

روی خط کشی عابر پیاده

-جناب سروان این بچه نادونی کرده. شما بزرگی کن و قبول کن!

- چی رو قبول کنم؟ زده جوون مردم رو ناقص کرده، در رفته. حالا شما توقع داری بذارمش روی سرم حلوا حلوا کنم؟

-جون بچه ت. مگه خودت بچه نداری؟ تو پرونده بنویس من زدم بهش.

-مرد حسابی این همه آدم اونجا شاهد بودن. مغازه دارها پسرتو دیدن. من بیام چی بنویسم؟ اصلا تو بیجا کردی ماشین دادی دست یه الف بچه. برو خدا رو شکر کن پسره فقط پاش شکسته. اگه مرده بود، پسرت الان قاتل بود.

- به پیر، به پیغمبر من بهش ماشین ندادم. خونه نبودم خودش سوئیچ رو ورداشته. به جون دوتا بچه م می خواست همین هفته بره آموزشگاه ثبت نام کنه. هول شده، جای گاز و ترمز رو اشتباه گرفته.

-این هول شدن پسر شما، برای جوون مردم خیلی گرون تموم شده آقا. توی پاش پلاتین گذاشتن. خدا می دونه چند ماه باید بخوابه تو خونه و از کار و زندگی بیفته.کلی هم هزینه عملش شده.

-جناب سروان...

-بفرما بیرون آقا...بفرما بیرون وگرنه سرباز رو صدا می کنم.

 

کفش هایم کو؟

 

پامو که از در مسجد بیرون گذاشتم، حس کردم عالم و آدم دارن به دمپایی های قرمزم نگاه می کنن. آخه با اون لباس های مشکی بدجوری تضاد داشت. به خواهرم گفتم:

-یه دفعه کیسه با خودمون نیاوردیم ها!

 

دیوارهایی که هرگز ندانستم پشت شان چه می گذرد

 

اینجا

 

 

 

یک روز پاییزی در ییلاق

 

حاج عمو همون طور که استکان چایی دستش بود، به پشتی تکیه داد و رو به دایی بزرگ گفت:

-دایی جان خودتون بهتر می دونید که بالاخره باید تکلیف این زمین ها روشن بشه. بیشتر از چهل ساله که آقا بزرگ به رحمت خدا رفته. تمام این سالها، شما و دایی حسن خدابیامرز این باغ ها رو تو دست داشتید و سهم مادر ما رو ندادید. حالا هم که دیگه شده بیابون و ارزش نداره ولش کردین به امون خدا!

دایی بزرگ استکان خالی چایی ش رو گذاشت توی نعلبکی و گفت:

-خوب چیکار می کردیم؟ اگه ما بهشون نمی رسیدم که زودتر از اینا خشک شده بودند...

-نه دایی این طوری ها نیست...شما باید همون موقع ارث رو تقسیم می کردید و ما خودمون به سهم مادرمون می رسیدیم...

بابا دستش رو از زیر چونه برداشت و گفت:

-حالا این بحث ها رو ول کنید. دایی جون راستی اون چاه عمیق که قرار بود بزنن چی شد؟

-هیچی. کلی پول از مردم گرفتن آخرشم چاه به آب نرسید. مهندس می گفت از وقتی سد زدن و آب رو بردن شهر، دیگه آب رودخونه نیست که قنات ها و چاه ها رو پر کنه.

مادربزرگ، به کمرش تکونی داد و گفت:

-یادش به خیر! جوون که بودیم چقدر آب فراوون بود.

دایی بزرگ گفت:

-الانم میگن قراره از شهر آب بیارن. چاه زدن و کانال کشیدن. حتی یه سری از باغ های اطراف، درخت های خشک شده رو از ریشه درآوردن و جاش صیفی کاشتن.با پمپ، از کانال آب می کشن و می برن سر زمین هاشون. آبشم زلاله.منتها چون ممکنه آب کانال قطع بشه، مردم جرئت نمی کنن درخت بکارن.

حاج عمو گفت:

عجب! پس بریم یه سر بزنیم ببینیم اوضاع از چه قراره. شاید بتونیم زمین رو به یکی از همون صیفی کارها اجاره بدیم.

مادربزرگ به سختی بلند شد. سه تا پله رو به زور اومد پایین و سوار ماشینش کردیم. در طول راه مادربزرگ ساکت بود.

وقتی رسیدیم، بابا، دایی بزرگ و حاج عمو پیاده شدن. مزارع صیفی اطراف کانال دیده می شد ولی خیلی از باغ های خشکیده هنوز خودنمایی می کردن.

مادربزرگ با حسرت به جنازه درخت های تاک و تک درخت بادام باغ پدری ش نگاه می کرد. چشم های مادربزرگ خیس بود. مادربزرگ، دخترکی را می دید که بین درختهای شاداب انگور می دود و از درخت بادام بالا می رود.

 

 

روزی که کلاغ شدم

 

شبنم صبحگاهی که روی پرهام نشسته بود مثل هر روز بیدارم کرد. سردم بود. بلند شدم خودم رو تکوندم ولی قطره های شبنم به پرهام چسبیده و یخ زده بودن.

پرهامو بازکردم و رفتم نوک یه درخت نشستم تا شاید آفتاب یخ ها رو آب کنه. بعدش مثل هر روز باید می رفتم دنبال غذا.

خیلی گرسنه بودم. دیشب  بعد از کلی پرواز کردن، وقتی خسته و گرسنه رسیدم سر سطل آشغال، دیدم چند تا گربه توی سطل هستن و چیزی برای من باقی نمونده بود.

از همون نوک درخت، ماشین پیرمرد رو دیدم که از سرکوچه می اومد. وقتی رسید دم در، با همسایه ها سلام و علیک کرد. بعد در باغ رو باز کرد، ولی ماشین رو تو نیاورد.

برف آب شده بود و زمین هنوز خیس بود. پیرمرد کیسه مشکی رو آورد سرجای همیشگی و روی یه تیکه سفره کهنه خالی ش کرد و ظرف استانبولی رو گذاشت کنارش. از توی ماشین یه دبه آب آورد و ریخت توی استانبولی. بعد رفت که دوری توی باغ بزنه.

ته دیگ های سوخته و نون خشک ها بهم چشمک می زدن. وقتش بود که بقیه دوستامو خبر کنم.

 

پی نوشت: اینجا

 

تصویر واقعی از مهاجرت

 

ما که ینگه دنیا رو ندیدیم. ولی گاهی وبلاگ هایی می خونیم که اطلاعات خوبی در این زمینه دارن. من از این پست خیلی خوشم اومد. باعث میشه آدم تصویر بهتری از زندگی در کشورهای دیگه داشته باشه. کلا این وبلاگ خیلی اطلاعات مفیدی در این زمینه داره.