حاج عمو همون طور که استکان چایی دستش بود، به پشتی تکیه داد و رو به دایی بزرگ گفت:
-دایی جان خودتون بهتر می دونید که بالاخره باید تکلیف این زمین ها روشن بشه. بیشتر از چهل ساله که آقا بزرگ به رحمت خدا رفته. تمام این سالها، شما و دایی حسن خدابیامرز این باغ ها رو تو دست داشتید و سهم مادر ما رو ندادید. حالا هم که دیگه شده بیابون و ارزش نداره ولش کردین به امون خدا!
دایی بزرگ استکان خالی چایی ش رو گذاشت توی نعلبکی و گفت:
-خوب چیکار می کردیم؟ اگه ما بهشون نمی رسیدم که زودتر از اینا خشک شده بودند...
-نه دایی این طوری ها نیست...شما باید همون موقع ارث رو تقسیم می کردید و ما خودمون به سهم مادرمون می رسیدیم...
بابا دستش رو از زیر چونه برداشت و گفت:
-حالا این بحث ها رو ول کنید. دایی جون راستی اون چاه عمیق که قرار بود بزنن چی شد؟
-هیچی. کلی پول از مردم گرفتن آخرشم چاه به آب نرسید. مهندس می گفت از وقتی سد زدن و آب رو بردن شهر، دیگه آب رودخونه نیست که قنات ها و چاه ها رو پر کنه.
مادربزرگ، به کمرش تکونی داد و گفت:
-یادش به خیر! جوون که بودیم چقدر آب فراوون بود.
دایی بزرگ گفت:
-الانم میگن قراره از شهر آب بیارن. چاه زدن و کانال کشیدن. حتی یه سری از باغ های اطراف، درخت های خشک شده رو از ریشه درآوردن و جاش صیفی کاشتن.با پمپ، از کانال آب می کشن و می برن سر زمین هاشون. آبشم زلاله.منتها چون ممکنه آب کانال قطع بشه، مردم جرئت نمی کنن درخت بکارن.
حاج عمو گفت:
عجب! پس بریم یه سر بزنیم ببینیم اوضاع از چه قراره. شاید بتونیم زمین رو به یکی از همون صیفی کارها اجاره بدیم.
مادربزرگ به سختی بلند شد. سه تا پله رو به زور اومد پایین و سوار ماشینش کردیم. در طول راه مادربزرگ ساکت بود.
وقتی رسیدیم، بابا، دایی بزرگ و حاج عمو پیاده شدن. مزارع صیفی اطراف کانال دیده می شد ولی خیلی از باغ های خشکیده هنوز خودنمایی می کردن.
مادربزرگ با حسرت به جنازه درخت های تاک و تک درخت بادام باغ پدری ش نگاه می کرد. چشم های مادربزرگ خیس بود. مادربزرگ، دخترکی را می دید که بین درختهای شاداب انگور می دود و از درخت بادام بالا می رود.