گزارش یک جشن

 

سرانجام مسابقه انتخاب برترین وبلاگ نویسان زن برگزار شد و نتایج اعلام گردید. هرچند سایت پرشین بلاگ فقط ۲۵ وبلاگ برگزیده در دور نهایی رو اعلام کرده. (اینجا رو ببینید) 

ملاک برای انتخاب این وبلاگ ها، رای خوانندگان بوده. و البته بدیهی ست که وقتی کار به رای گیری بیفتد معمولا وبلاگ های عامه پسند رای می آورند. (این هم از ویژگی های دموکراسی است)

 اکثریت زنان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان ایرانی، دغدغه های روزمره را موضوع وبلاگ نویسی قرار می دهند و از مسائلی مانند: اختلاف با قوم شوهر، خریدهای روزانه، آشپزی، بچه داری، هنرهای تزئینی و دستی، مسائل محیط کار و... صحبت می کنند. یعنی همان دنیای همیشگی خود را در وبلاگ به نمایش می گذارند.

بعضی از این وبلاگ ها را من قبلا می شناختم و می خواندم. لینکشان هم در گوشه وبلاگ هست.  (غیر از الی عزیز و رقص روی سیم های خاردار که معرف حضور همه دوستان هست).

 نوشته های زن بابای امروزی و ماجراهای مارگزیده را به خاطر طنز و زبان خاصشان دوست دارم. همین طور یادداشت های یک دختر ترشیده که طنز را با مسائل اجتماعی درهم می آمیزد. گیلاس خانمی هستم را فقط از سر کنجکاوی می خوانم و به نظرم از نظر محتوا چندان قوی نیست. جالب اینکه اول شده است!

 یادداشت های دختر گلفروش مترو را به خاطر صداقتش دوست دارم، و اینکه خیلی دلم می خواهد بدانم زندگی دختران کار چگونه می گذرد. اما در مورد برتر بودن بقیه وبلاگ های لیست، شک دارم.

عوامل زیادی در مشهور شدن یک وبلاگ نقش دارند و همیشه عالی بودن مطالب وبلاگ دلیل جذب خواننده نیست. گاهی وبلاگ نویس، خود یک خواننده پروپا قرص است و برای تعداد زیادی از وبلاگ های مشابه خود، پیام می گذارد و به این ترتیب کم کم تعداد خواننده های خود را زیاد می کند. گاهی وبلاگ نویس در گودر و فیس بوک هم فعال است و آنجا تبلیغ می کند. بعضی از وبلاگ ها را هم در شبکه های ماهواره ای آنور آبی معرفی می کنند و به این ترتیب آمارشان نجومی بالا می رود!!!

 راستی هدف اصلی از وبلاگ نویسی چیست؟ آیا زنی که در وبلاگش روبان دوزی را آموزش می دهد شایسته تقدیر است یا نه؟ آیا طبق نظر سید مهدی موسوی، فقط وبلاگ هایی که در حیطه ادبیات فعالیت می کنند شایسته تقدیر هستند؟ اصلا ملاک یک وبلاگ خوب چیست؟ آیا صرف ایجاد لذت در خواننده کافی است یا ملاک های دیگری هم وجود دارد؟ آیا پرداختن به مسائل دنیای مردانه (مثل ادبیات و هنر و سیاست) ارزش است و آموزش دکوراسیون و روبان دوزی (که در چشم بیشتر مردم فعالیتی است زنانه) ضد ارزش؟ آیا زنی که استعداد ادبی ندارد نباید وبلاگ نویسی کند؟ و سوال آخر اینکه آیا وبلاگ هایی که با تبلیغ و جمع کردن خواننده و فیس بوک و گودر رای آورده اند، واقعا برترین وبلاگ ها هستند؟

 

خدا با ما نشسته چای می نوشه

پنج شنبه شب عروسی دعوت داشتیم و با دیدن فامیل دل و روحمان تازه شد. از آنجایی که شب هم در منزل پدری چتر پهن کرده بودیم، صبح جمعه همه خانواده دور هم صبحانه با نان تازه خوردیم و یادی از گذشته ها کردیم. هیچ کدام یادمان نمی آمد آخرین باری که همه با هم چای صبحانه نوشیدیم کی بوده.

عصر جمعه دخترخاله ام مولودی خوانی داشت و تا غروب آنجا مشغول خدمت رسانی به مهمانان عزیزتر از جان بودیم، که در واقع مهمان امام بودند نه ما. (بین خودمان باشد، زن داداش های صاحب خانه حتی برای لحظه ای از مبل عزیزشان جدا نمی شدند، به گونه ای که ما تصور کردیم شخصی روی صندلی آنها آدامس یا چسب گذاشته است و تکان خوردن به هیچ وجه برایشان مقدور نیست)

 طبق معمول خانم مداح یک ساعتی دیر کردند تا به همه ثابت کنند وقتشان پر است و سرشان شلوغ. در طول این مدت مهمان ها فعالیت های قابل توجهی داشتند؛ از جمله: غیبت و فک زدن، غرغر برای دیر کردن مداح، باد زدن خود، خوردن میوه و شربت و...

 در صورتی که از این اعمال خسته می شدند، مکیدن سماق را پیشه خود می ساختند.

  در طول برگزاری مراسم، ما تغییر فعالیت داده و به کف زنی و شادی و شعف مشغول گشته و توسط مداح گل باران و شکلات باران شدیم... و البته نباید فراموش کرد که از نوای دف لذت وافر می بردیم. جای همه دوستان خالی.

 راستی عیدتون مبارک!

 

دوستانی بهتر از آب روان

 

تحصیل در رشته ادبیات اگرچه برای ما آب و نانی نداشته، ولی دوستانی بهتر از آب روان نصیبمان کرده در این وانفسای ریا و دغل...

گروهی از دوستان یادگار دوره کارشناسی در دانشگاه علامه اند که با هم دوره مهمانی داریم و هرچند وقت یکبار در باغ یا خانه یکی از دوستان جمع می شویم و دیداری تازه می کنیم، و از احوال همکلاسی های قدیمی باخبر می شویم.

گروه ما پنج نفره ست. من، زهرا (که گاهی دختر سه ساله ش- مطهره- رو با خودش میاره)، آزاده، مریم و سمیه.

یکی از این بچه ها سه سال پیش به آمریکا مهاجرت کرد. امسال فاطمه برگشته و سه ماهی مهمان است و به این بهانه تقریبا هرهفته همدیگر را می بینیم.

دیروز هم منزل آزاده دعوت بودیم و فارغ از غم دنیا در کنار دوستان کمی آرامش گرفتیم.

 

سه زن

سعیده همکلاسی و دوست دوران مدرسه م بود. سوم راهنمایی. خانواده ش مرفه و متدین بودند و سه خواهر داشت. سال ها ازش بی خبر بودم تا اینکه اتفاقی با یکی از دوستان برادرم ازدواج کرد و در عروسی اش شرکت کردم.

حالا خبر رسیده که خواهر بزرگتر سعیده فوت کرده. خواهرش متولد ۶۰ بود و سرطان بیشتر از ۱۲ روز در بیمارستان مهلتش نداد. به همین سادگی دو بچه بی مادر شدند...

 آزیتا خیلی زود ازدواج کرد. فکر کنم ۱۷-۱۸ ساله بود. حالا بعد از ۵ سال زندگی مشترک جدا شده و دارد روزهای تلخ بعد از طلاق را می گذراند. شکایتش از نامردی مردهایی است که روزی به چشم برادر بهشان نگاه می کرد و حالا...از اینکه دوست متاهل شوهرش که بارها با هم نان و نمک خورده اند بهش پیشنهاد صیغه داده...و من فکر می کنم ازدواج موقت مثل چاقوست که هم می تواند بکشد هم زنده کند...

سهیلا را دیر به دیر می دیدم. از بچه های دانشگاه تهران است و با هم دوست مشترکی داریم و به واسطه او همدیگر را می دیدیم. آخرین بار که دیدمش دخترش خیلی شیرین شده بود. حالا سهیلا داغدار دخترش است. بچه از تاب افتاده...طفلکی هنوز سه سالش نشده بود...خدا به سهیلا و شوهرش صبر بدهد...

 

فاجعه در خیابان

 

خبر خیلی تکان دهنده بود. دست و دلم به نوشتن نمی رود. برای منی که فارغ التحصیل همون دانشکده هستم فاجعه ست. اول ماجرای میدان کاج. بعد خمینی شهر. بعد کاشمر. حالا هم...

اینم خبر: تابناک

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...

دیشب آقای همسر پیشنهاد داد باهم بریم پارک نزدیک خونه مون. ولی من مخالفت کردم. چرا؟ چون ساعت نزدیک ۱۲ شب بود و من می ترسیدم برم بیرون! حتی با همسرم! آخرش با ماشین رفتیم و داخل پارک پیاده روی کردیم.

من از بچگی آدم نترسی بودم. یادمه شبایی که امتحان داشتم گاهی تنها می موندم توی خونه، در رو قفل می کردم و درس می خوندم و خانواده م می رفتن عروسی یا مهمونی. اصلا نمی ترسیدم. اونم تو خونه ویلایی نه آپارتمان...

از وقتی ماجرای باغ خمینی شهر اتفاق افتاده خیلی می ترسم. مزاحمت توی خیابون و تاکسی و اتوبوس کم بود، حالا دیگه کار از مزاحمت گذشته و احساس ناامنی همه وجودم رو پر کرده.

به اون زن های بیچاره فکر می کنم و به شوهرهاشون. به اینکه حتی اگه متجاوز هم اعدام بشه، اثری که این اتفاق توی روح و روان اون آدما می ذاره به سادگی از بین نمی ره.

این روزا چقدر دوست دارم از این شهر کثیف کنده بشم. برم یه جایی که باهام مثل آدمیزاد رفتار بشه. جایی که از همراه داشتن پول و طلا نترسم. جایی که توی باغ و ملک خودم امنیت داشته باشم. جایی که موقع رانندگی از راننده های بی قانون و خودخواه نترسم. جایی که کارمندای اداره هاش با احترام با مراجع برخورد کنن...

این روزا همه ش این ترانه قدیمی یادم میاد:

کمکم کن! کمکم کن! نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن! کمکم کن! نذار اینجا لب مرگو ببوسم

کمکم کن! کمکم کن! عشق نفرینی بی پروایی می خواد

ماهی چشمه کهنه، هوای تازه دریایی می خواد

دل من دریاییه

چشمه زندونه برام

چیکه چیکه های آب

مرثیه خونه برام

...

من پر از وسوسه های رفتنم

رفتن و رسیدن و تازه شدن

توی یک سپیده طوسی سرد

محو یک عشق پر آوازه شدن

...

قرار عصرانه

 

سلام و عیدتون مبارک.

دیروز فرصتی دست داد تا باز دوستان رو ببینیم. قرار در پارک ملت گذاشته شد بدون اینکه سینما رفتنی درکار باشه! عکس ها رو الی  گذاشته تو وبلاگش. شرح وقایع رو هم می تونید همونجا بخونید. جای بعضی از دوستان خالی بود. به ویژه خانم قرار عصرانه و والاحضرتشون.

و اما بعد! ما در مسیر برگشت به خونه از اریکه بلیط سینما گرفتیم و ساعت نه و ربع با یکی از دوستان نویافته و خانمش رفتیم سینما. توصیه می کنم اگه می خواهید از خنده روده بر بشید حتما ورود آقایان ممنوع رو ببینید. واقعا جالب بود.

پس از سینما هم تا پاسی از شب در منزل همون دوست عزیز چتر پهن کرده بودیم و ساعت دو ونیم برگشتیم خانه!

 

 

تفاوت

دیشب رفته بودیم مهمانی. خانمی هم آنجا بود که در کنار دخترش نشسته بود.

زن جوان بود و شاداب. دختر هم شاد بود و چند النگو به دست داشت. از صحبت های اطرافیان فهمیدم دختر نامزد دارد. خیلی کم سن به نظر می رسید.۱۸-۱۹ ساله بود.

از آن جالبتر مادرش بود که فقط ۱۶ سال با دختر تفاوت سنی داشت. مادر متولد ۵۵ بود و سال ۷۰ ازدواج کرده بود...یعنی وقتی ۱۵ ساله بوده...یک سال بعد هم همین دختر را به دنیا آورده. و حالا در ۳۵ سالگی داماد دارد و لابد یک سال بعد مادربزرگ هم می شود...

پیش خودم فکر کردم این زن فقط ۷ سال از من بزرگتر است و حالا شده مادر زن...در حالی که من هنوز حتی نمی توانم به مادر شدن فکر کنم...

 

پی نوشت: مدتیه وبلاگ یه شوهرم نداریم  رو می خونم و از طنز جالبش لذت می برم. بد نیست سری بزنید.

 

ثواب و کباب

 

اواسط اردیبهشت بود که برای انجام کار اداری و پرسیدن چند سوال رفتم بنیاد شهید. مسئول قسمت مربوطه بهم گفت هنوز بخشنامه سال ۹۰ نیومده و باید منتظر باشیم تا بخشنامه بیاد. جالبه که بخشنامه مزبور در ستاد مرکزی بنیاد صادر شده بود ولی هنوز به اداره ها ابلاغ نکرده بودند و من پیش خودم فکر می کردم اگه اون بخشنامه رو داده بودن دست یه لاکپشت لابد تا حالا رسیده بود.

خلاصه رسیدن بخشنامه تا اواسط خرداد طول کشید و ما باز هم درگیر کارهای اداری بودیم که به لطف دولت الکترونیک بعد از ۱۸ بار تماس تلفنی، جوابی نگرفتیم و مجبور شدیم سه بار به صورت حضوری مراجعه کنیم.

در یکی از این مراجعات کارمند حواس جمع، مدارک یک مراجع دیگه رو اشتباهی داده بود هانی! وقتی رسید خونه من دیدم یک سری مدارک متعلق به فردی به نام پوریا تو پوشه هست!

 دلم به حال اون بنده خدا می سوخت که لابد بعد از چند روز دوندگی مدارک رو جور کرده و تحویل داده بود. چند باری تماس گرفتم تا بالاخره تونستم امروز با مسئولش صحبت کنم. قرار شد مدارک رو با پیک بفرستم و هزینه رو اونا بپردازن.

ده دقیقه ای با پیک بادا تماس گرفتم ولی اشغال بود. زنگ زدم به آژانس نزدیک خونه مون که پیک موتوری هم داره. آژانسیه گفت قیمت پیک با آژانس فرقی نداره. پیک هم نداشتن. این بود که گفتم یه ماشین بفرستن.

راننده آژانس عاقله مردی بود که بعد از بازنشستگی رفته بود سراغ کار آژانس. مدارک رو بهش دادم و تاکید کردم هزینه رو خودشون تقبل کردن.

نیم ساعت بعد راننده زنگ زد. گفت که وقتی رسیده بنیاد، حضرات در رو قفل کردن و رفتن نماز و اون بنده خدا اونجا ایستاده منتظرشون.

بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به شیوه جعفر طیار و البته تعقیبات نماز، راننده بخت برگشته رو ۵۰ دقیقه به خاطر پول آژانس معطل کرده و مثل توپ فوتبال به همدیگه شوت داده بودن...

آخرشم مسئول پرونده ها زنگ زد به من و با لحن بسیار بی ادبانه ای گفت: مگه قرار نبود شما پیک بفرستی؟ هزینه پیک دوهزار تومنه! من از کجا بیارم هشت تومن بدم پول آژانس؟

مردک تند و تند حرف می زد و اصلا نمی ذاشت من چیزی بگم. آخرشم قبول نکرد که هزینه پیک و آژانس یکیه. منم حیرون مونده بودم آخه کدوم پیک از شهرک غرب تا خیابون دکتر قریب رو با دوهزار تومن می ره؟ و بدتر از اون قبول نکرد مقصر خودشون بودن! طوری حرف می زد انگار ما دیوانه ایم و مدارک یکی دیگه رو برداشتیم!!!

دست آخر همون دوهزار تومن رو هم ندادن. به آقای راننده گفتم بیاد خونه تا خودم پولش رو حساب کنم.

بعد از پرداخت ده هزار تومن و عذرخواهی از راننده (که اندازه بابای من سن داشت) به این نتیجه رسیدم که دیگه دلم برای مدارک آدمی که اصلا نمی شناسم نسوزه!

 

حفظ طبیعت یا حفظ شخصیت؟

 

از آنجا که من خودم رو یه فرد دوستدار طبیعت می دونم همیشه زیاله های قابل بازیافت رو جدا می کنم. اصلا تو آشپزخونه ما دو تا سطل زباله هست. یکی برای زباله های تر و یکی بازیافت.

اوایل کیسه بازیافت رو می ذاشتم کنار سطل های بزرگ زباله. چون هر روز چند نفر میان و پلاستیک ها و کاغذهای داخل سطل ها رو با خودشون می برن. منم برای اینکه کارشون راحت تر بشه کیسه رو می ذاشتم کنار سطل. البته تو محله ما فقط من نیستم که این کارو می کنم. معمولا کنار سطل از این کیسه ها پیدا می شه.

تا اینکه یه روز با خودم فکر کردم اینا به احتمال قوی آشغال ها رو به جاهایی تحویل می دن که در اونجا بازیافت به صورت اصولی انجام نمی شه و با آب کردن پلاستیک ها و اضافه کردن رنگ مشکی ازشون کیسه زباله می سازن که بهداشتی نیست. (آخه ظاهر درست و حسابی ندارن و آدمای ژنده پوشی هستن)

این بود که تصمیم گرفتم زباله ها رو به باجه بازیافت (که کنار بازار روزمون هست) تحویل بدم. ضمن این که این باجه ها زباله های خطرناک (مثل باتری های از کار افتاده/ سی دی/ داروهای فاسد و...) رو هم تحویل می گیرن و کمک بزرگی به حفظ طبیعت می شه.

بار اولی که کیسه زباله ها رو بردم مسئولش گفت به صورت صحیح اینا رو تفکیک نکردی و من ازت تحویل نمی گیرم. ولی وقتی فهمید پول نمی خوام تحویل گرفت! (آخه اینا یه لیست بلند بالا از قیمت خرید این زباله ها زدن روبه روی باجه شون. مثلا کاغد کیلویی ۲۰ تومن!!! پلاستیک ۱۵ تومن!!!)

بار دوم کاغذها رو از پلاستیک ها جدا کردم و دو تا کیسه بردم. بازم بدون اینکه به محتوای کیسه ها نگاه کنه همون حرف رو تکرار کرد!!! حسابی عصبانی شده بودم. آخه یکی نیست به این آقا بگه من چند برابر اون پولی که به خیالت می خوام ازت بگیرم بنزین سوزوندم تا رسیدم اینجا!

شایدم ایشون توقع دارن به دست و پاشون بیفتیم و بگیم: آقا به پیر به پیغمبر ما هدفی جز حفظ طبیعت نداریم! تو رو خدا این آشغالا رو از ما تحویل بگیر!!!

 

پی نوشت: این سایت یه رای گیری گذاشته برای انتخاب بزرگترین شیمیدان جهان. یه سر بزنید و به جابراین حیان رای بدید.