ختم قرآن برای درگذشتگان زلزله

 

تو این چند روز باقی مونده از ماه رمضون، دیدم بد نیست برای شادی روح هم وطنانی که در زلزله کشته شدن ختم قرآن بگیریم.

دوستانی که مایل هستند، پیام بذارن و جز خودشون رو هم بنویسن. فقط یاتون باشه تا اخر ماه رمضون حتما جز تعیین شده رو بخونید.

منتظرم.

 

فهرست جزها:

۱.هاله بانو

۲.طودی

۳.عاطفه

۴.پگاه

۵.سمیه رشیدی

۶.آذرنوش

۷.زهره

۸.الی

۹.بنده خدا

۱۰.علیرضا

۱۱.خانم استاد

۱۲.پگاه

۱۳.تیراژه و عارفه

۱۴.ناشناس

۱۵.هلن

۱۶.ناشناس

۱۷.سهبا

۱۸.ناشناس

۱۹.قاصدی از بهشت

۲۰.شادی

۲۱.سپیده

۲۲.سپیده

۲۳.مبارزگر

۲۴.لیلا

۲۵.صدای سکوت

۲۶.مهشاد

۲۷: گلابتون بانو و فاطمه

۲۸: صدرا

۲۹.علیرضا

۳۰: خودم

 

کمک های نافرجام!

 

بعد از زلزله، خیلی از مردم دلشون می خواست کمک کنند، ولی به دلایلی که همه می دونیم و نمی خوام خیلی در موردشون توضیح بدم، ترجیح می دن کمک ها رو به نهادهای دولتی ندن و خودشون ببرن.

حالا نتیجه این شده که توی کلی از وبلاگ ها، شماره حساب افرادی رو می بینیم که مدعی اند حتما کمک ها را به دست زلزله زده ها می رسونند.

نمی خواهم کسی رو متهم کنم، ولی به راحتی نمی شه به هرکسی اعتماد کرد و ممکنه افراد سوجو هم پیدا بشن.

از طرفی حضور مردم به صورت خودجوش و مدیریت نشده، باعث ازدحام و خرید وسایل تکراری و غیر ضروری شده، ترافیک و راه بندان ایجاد کرده و مشکلات دیگه. مثلا به روستاهای صعب العبور کمک های ناچیزی رسیده و به روستاهایی که راه مناسب دارند کمک های بیشتر. (شرح بیشتر وضعیت رو اینجا بخونید)

خوب علت همه این ها چیه؟ چرا باید شرایط طوری باشه که مردم نتونن به نهادهای دولتی اعتماد کنند و مدیریت بحران رو دست اونا بسپارن و با حضور خودشون باعث اختلال در کارها بشن؟

راستی چرا؟

 پی نوشت: عکس ادامه مطلب رو ببینید. خیلی حرف داره.

ادامه نوشته

یک بار دیگه...

یک بار دیگه یادمون افتاد که یه بلایی به اسم زلزله هست.

یک بار دیگه یادمون افتاد مردن چقدر نزدیکه.

یکبار دیگه فکر کردیم اگه تو تهران زلزله بیاد چی می شه؟

یکبار دیگه یادمون افتاد تو کشور عقب مونده ای زندگی می کنیم که هیچ کس به فکر حفظ جون آدم ها و ایمن کردن خونه های روستایی نیست.

یکبار دیگه همه تقصیرها رو گردن خدا و قضا و قدر انداختیم.

یکبار دیگه فهمیدیم مردم ترک زبان برای صدا و سیمای ملی! آنقدر اهمیت ندارند که مردنشان را نشان دهد یا حداقل پخش برنامه های طنز را قطع کند، چه برسد به اینکه همه کشور در عزایشان شریک شوند...

 

 

 

 پی نوشت: اینجا  و اینجا رو ببینید.

 

مربی عاشق

 

خدا رو شکر که المپیک ۲۰۱۲،نسبت به المپیک پکن برامون پربار تر بود و ورزشکارهای کشورمون تونستن تو رشته کشتی فرنگی، بعد از ۴۰ سال مدال طلای المپیک رو بگیرن.

این جور وقت ها کسی که روش زوم می شه ورزشکاره، و مردم کمتر به مربی توجه می کنند. درحالی که نقش محمد بنا رو در این موفقیت نباید نادیده گرفت. مربی عاشقی که از پیشنهادهای میلیاردی کشورهای دیگر گذشت و ماند و با عشق به وطنش، بالاخره بچه ها را به مدال طلا رساند.

به نظرم یکی از زیبا ترین صحنه ها، لحظه ای بود که نوروزی پس از پیروزی بر حریف خود، با استاد کشتی گرفت و او را به زمین زد. 

 

امید نوروزی و محمد بنا، لحظاتی پس از پیروزی نوروزی

 

آقای بنا! هرکه از پول گذشت، از پل گذشت! ممنونیم!

 

پی نوشت: محمد بنا در ویکی پدیا.

 

 

۱. من عادت ندارم کتاب به کسی امانت بدم. چون چندبار گرفتار آدم های بی مسئولیت شدم و کتابم از دستم رفته. ضمنا اینکه خوشم نمیاد کتاب خودم رو گدایی کنم!

حدود یک سال و نیم پیش کتاب عادت می کنیم رو به یکی قرض دادم هنوز پس نداده. بعد از این پست الی دلم می خواست باز یه نگاهی به اون کتاب بندازم که نبود. یادم باشه این بار که رفتم انقلاب بخرم. البته اگه قیمتش چند برابر نشده باشه!

۲.بالاخره چند تا مدال تو المپیک گرفتیم که حسرت به دل از دنیا نریم. دستشون درد نکنه.

۳. میلاد کریم اهل بیت رو تبریک می گم. (با کمی تاخیر البته!) همیشه نذری هایی که برای امام حسن پخته و پخش می شه بیشتر بهم می چسبه. احساس می کنم امام حسن خیلی مظلومه و در مورد شخصیت اون حضرت کمتر صحبت شده.

۴. امروز این پست رو خوندم و فکر کردم. شاید خوندنش برای شما هم جالب باشه.

 

مرثیه ای برای درخت توت

خیلی کوچک بودم. هنوز مدرسه نمی رفتم. یک روز بهاری با مامان و خاله و خاله زاده ها تصمیم گرفتیم بریم باغ خاله توت بخوریم.

پیاده راه افتادیم و یواش یواش می رفتیم. باغ خیلی دور بود. بالاخره رسیدیم. سایه خنک درخت ها آدم رو نوازش می داد.

پسرخاله و برادرم از درخت توت بالا رفتند و ما هم پایین درخت، پارچه بزرگی رو گرفته بودیم و هرچی توت می تکوندن توی پارچه جمع می کردیم.

منم با هر زحمتی بود خودم رو کشوندم بالای درخت. مراسم توت تکونی که تموم شد مشکل بزرگی پیدا کرده بودم. نمی تونستم بیام پایین! بالای درخت گریه می کردم!

بالاخره یه وانت پیدا شد. از صاحب وانت خواستن زیر درخت نگه داره. یکی از آدم بزرگ ها رفت پشت وانت و از اونجا منو درآغوش گرفت.

حالا من همون مسیر رو، از کوچه قبلی مان تا خانه فعلی و موقت مامان، یک ربعه پیاده می رم و در واقع مرز میان محلات بومی نشین شهر رو رد می کنم و می رسم به قسمت مهاجر نشین.

حالا به جای نسیم خنک، هرم گرما از آسفالت داغ می خوره توی صورت آدم. دیگه از باغ خبری نیست. دور تا دور کوچه رو ساختمون های نوساز گرفتن. ساختمون هایی که رو زمین باغ های خشک شده ساخته می شن و قبلا جاشون هیچ خونه ای نبوده.

خونه دخترخاله هم، سال ها پیش در زمین همون باغ ساخته شده و خانواده من الان همسایه دخترخاله اند تا خانه خودمون دوباره ساخته بشه.

 یک روز از مامان خواستم جای درخت توت رو نشونم بده. دقیقا می دونست کجاست. با دست نشونم داد. اون روز بود که خیلی عمیق درک کردم درخت توت خیلی وقته مرده و جاش یه ساختمون چهارطبقه سبز شده...

 

آدم های بی نقاب

از برنامه امشب ماه عسل واقعا لذت بردم. مهمان های برنامه خانواده ای کانادایی و سیاه پوست بودند که از هجده سال پیش ساکن ایران شده بودند. پدر و مادر خانواده، قبلا مسیحی بودند و بعد از تشرف به آئین اسلام و انتخاب مذهب تشیع، به قم آمده بودند.

چیزی که باعث لذت عمیق من شد، این بود که بر خلاف مهمان های قبلی که هر کدام نقابی کت و کلفت داشتند، این ها خودشان بودند. خود خودشان...یعنی تفاوت فاحش فرهنگ ایران و غرب را می شد در رفتارشان به وضوح دید. بر خلاف ما ایرانی ها پیچیده و دو رو نبودند و در پاسخ پرسش های مجری حرفی را می زدند که حقیقت بود و بردل می نشست.

پدر خانواده به راحتی از گذشته اش صحبت می کرد، و از اینکه به خاطر نوع رقصش در دانشکده معروف بوده! و مادر خانواده هم خیلی راحت می گفت که شوهرش قبل از ازدواج دوست دخترهای زیادی داشته!انگار آزادی رابطه پیش از ازدواج برایشان امری بدیهی بود و چه بسا وضعیت خود زن هم در دوران تجرد همین بوده و هردو با آن کنار آمده اند و تعهد را در وفاداری پس از ازدواج می دیدند و نه نبش قبر رابطه های گذشته و تمام شده.

لذت بردم از دخترهایی که با زبان فارسی و انگلیسی از پدر و مادر تشکر می کردند و برق شادی و انرژی مثبتی که داشتند نشان می داد راست می گویند و برخلاف بچه های امروز ایرانی، پدر و مادر را همیشه بدهکار خود نمی دانند.

در پایان برنامه آرزو کردم ای کاش همه خانواده های ایرانی، مثل آن ها شاد و بی غل و غش و بی تعارف و خودمانی باشند...ای کاش...

 

چشم بصیرت

 

چند سال پیش توی ماه رمضون یه سریالی پخش می شد که اسمش یادم نیست.

موضوعش مردی بود که بعد از عمل جراحی پیوند چشم، توانایی منحصر به فردی پیدا کرده بود و حقیقت گناهان رو می دید. مثلا اگه یکی غیبت می کرد، اون مرد فرد غیبت کننده رو در حال خوردن گوشت مرده می دید...

امروز آرزو کردم ای کاش خدا این نعمت رو به همه مون می داد. شاید اون طوری دیگه این قدر اصرار به گناه نداشتیم و تکرارش نمی کردیم.

خیلی وقت ها ما ندونسته کاری می کنیم که عواقب تلخی داره، عواقبی که شاید هیچ وقت ازشون باخبر نشیم، ممکنه دلی رو بشکنیم، باعث تیره و تار شدن روابط زن و شوهری یا پدر و مادری با فرزندشون بشیم، شاید کاری کنیم که شاگردمون از دین و خدا ناامید بشه یا خیلی چیزهای دیگه...

ای کاش همین الان می فهمیدیم نه وقتی که کار از کار گذشته و فرصتی برای جبران نیست...

 پی نوشت: دوستان منظور من دیدن گناهان دیگران نبود. خدا ستارالعیوبه و آبروی بنده هاش رو پیش هم حفظ می کنه.

منظورم دیدن حقیقت گناهان خودمون بود.

 

قصه درد...

 

امروز مطلبی خوندم که خیلی منو متاثر کرد. متنی بود از دکتر صادق زیبا کلام ...

بیشتر توضیح نمی دم. اگه دوست دارید بخونید، اینجا رو ببینید.

 

پیروزی اسلام به روایت رسانه ملی!

 

یادمه وقتی دبستانی بودم، مدیر مدرسه مون هر روز سر صف یک سری شعار رو تکرار می کرد که ما هم باید پاهامون رو می کوبیدیم رو زمین و اون شعارها رو داد می زدیم تا به قول مدیر، صدامون به ناوهای آمریکایی تو خلیج فارس برسه!!!

یکی از اون شعارها این بود: اسلام پیروز است/ شرق و غرب نابود است!

این کار چند تا نتیجه داشت:

اول اینکه پاهامون درد می گرفت و حنجره مون داغون می شد.

دوم اینکه همسایه های مدرسه بعد از یه مدت از این همه سر و صدا اونم اول صبح، عاصی شدن و شکایت کردن. بعدش چند روز بساط بلندگو جمع شد. ولی طولی نکشید که باز روز از نو روزی از نو.

سومین و مهم ترین نتیجه، تشویق شدن مدیرمون از طرف اداره و بیشتر شدن حقوقش بود!!!

سال ها گذشت. روزی در محفلی دانشگاهی درباره گزاره های بدون مصداق بحث می کردیم، دوستی گفت جمله "اسلام پیروز است" جز همان گزاره هاست که در جهان خارج نمی توان برایش مصداقی پیدا کرد.

بنده پس از مدتی تفکر عمیق و غور در مساله، متوجه شدم آن دوست عزیز اشتباه می کنند. چرا که اسلام و فرهنگ اسلامی در جامعه خودمان و سایر جوامع چنان نفوذ کرده که حتی در سریال های تلویزیونی، افراد خانواده جلوی محارم خود هم حجاب دارند و زن ها هم با روسری می خوابند!

اگر سر سفره، غذا به گلوی شوهر یا برادرشان بپرد، زن و خواهر قصه گوشه ای می ایستند و فردی که از شدت سرفه در حال خفه شدن است را نظاره می کنند و خدای نکرده مشت به پشتش نمی زنند.

همه جوان های داستان همیشه در فکر ازدواج هستند و زبانم لال افکار پلید و شیطانی حتی از مخیله آکبندشان رد هم نمی شود! موقع حرف زدن با دختر مورد علاقه هم چشم ها را درویش کرده و موزائیک ها را می شمارند یا محو آسفالت خیابان می شوند!

خیانت در این داستان ها همیشه در قالب شرعی و قانونی ازدواج دوم است و هرگز روابط نامشروع وجود ندارد.

زنان اصرار عجیبی به حفظ حجاب دارند، و حتی اگر زنی خدای نکرده معتاد شود و در جوی آب بیفتد، ذره ای روسری اش عقب نمی رود و ساق دستش یک سانت جابه جا نمی شود! حتی زنان خاندان پهلوی هم اصرار دارند موهای خود را زیر کلاه پنهان کنند!

در سریال های خارجی که نماینده فرهنگ کفار هستند، همه زن و مردهای قصه یا زن و شوهرند یا نامزد! و البته هیچ وقت هیچ امر خلاف عفت و غیر اسلامی اتفاق نمی افتد!

توریست های خارجی هم تا پایشان به ایران می رسد، در برابر اسلام سرفرود آورده و بلافاصله محجبه می شوند.

در عرصه ورزش هم، شاهد نمونه های دیگری هستیم. طبق روایت رسانه ملی، زنان هرگز ورزش نمی کنند و ورزش یک خصیصه مردانه تلقی می شود. البته زنان فقط در ورزش های رزمی (با حجاب اسلامی) حضور می یابند و اصلا سراغ رشته های ضاله ای مانند شنا و واترپلو و... نمی روند.

 زنان بلاد کفر، از حضور در استادیوم های ورزشی امتناع می کنند و در امر حفاظت اسلام از خطرات احتمالی، اهتمامی ویژه دارند.

اصلا ما به خاطر همین پیروز بودن و ماندن اسلام، میزبانی المپیک و جام جهانی را قبول نمی کنیم و در برابر اصرار قدرت های جهانی برای پذیرش میزبانی، قدرتمندانه مقاومت کرده و زیر بار این ننگ نمی رویم.

با همه این تفاسیر، چطور می توان جمله مزبور را بدون مصداق تلقی کرد؟

کدوم رو باور کنم؟

 

همراه اول یک آگهی ویژه ماه رمضون داره که توی تلویزیون پخش می شه. یه مادربزرگ خسته و تنها نشسته توی خونه و غمگینه تا اینکه نوه ش بهش زنگ می زنه و ناگهان قیافه مادربزرگ عوض می شه و خوشحالی از سر و روش می باره...

در پایان، شعار همیشگی همراه اول پخش می شه: هیچ کس تنها نیست.

یه آگهی دیگه هم مال وزارت ارشاده (معاونت فناوری های دیجیتال). این بار مردی میانسال با یه کیک تولد تنهای تنها نشسته و دوستاش یکی پس از دیگری بهش پیامک تبریک می دن و مرد اونا رو با چهره ای غم گرفته می خونه و سرانجام در اوج تنهایی، شمع ها رو فوت می کنه در حالی که کسی کنارش نیست که براش دست بزنه یا بهش هدیه بده.

این بار این شعار رو می شنویم: پیامک ها جای خالی شما رو پر نمی کنند.

تناقض تا چه حد؟!

 

پرسش اساسی!

 

ابروهای تراشیده و تاتو کرده، دماغ عملی، گونه عملی، نگین رو زبون، سینه و باسن فرم داده، لب تزریقی، موی رنگ کرده، آرایش غلیظ، مژه مصنوعی،ناخن های مانیکور کرده، بوی عطر تند، مانتوی آنچنانی، عشوه های چشمی و لبی و ...

با همه این تفاسیر، گله می کنه که چرا مردها این قدر هیزن!!!

 

رمضان بی رسانه!

 

چند وقت پیش وقتی باد شدید، ماه/واره خونه رو زد و درب و داغون کرد، پیش خودم فکر کردم لابد با سربازان گمنام امام زمان همکاری داره که این طوری کار اونا رو راحت کرده!

ولی بعد از چند روز، تصویر تلویزیون هم قطع شد و اونجا بود که یادم اومد حزب باد، هر روز به یک طرف متمایله و ظاهرا این بار رفته بود تو دار و دسته ایادی استکبار جهانی!

خلاصه مطلب اینکه الان تلویزیون کلا تعطیله و هیچی نشون نمی ده. راستش احساس می کنم بدون برنامه های هرساله ماه رمضونی، انگار ماه مبارک هنوز نیومده!

دلم برای اذان موذن زاده  و ذبیحی تنگ شده، برای سخنرانی های آقای مکارم بعد از افطار (که انصافا خیلی خوب و مفید بودن)، برای برنامه ماه عسل (که با وجود تنفر از مجری لوسش، هر سال به خاطر مهمونای ویژه برنامه رو می دیدم) و...

خلاصه انگار هنوز ماه رمضون به خونه ما نرسیده!

پی نوشت۱: پارسال ربنای شجریان رو دانلود کرده بودم دم افطار با صدای بلند تو خونه پخشش می کردم. باید لبتاب رو بگردم باز پیداش کنم!

پی نوشت ۲: غیر از این مواردی که گفتم، زندگی بدون تلویزیون چندان هم بد نیست! بلکه خیلی هم خوبه! ادم بیشتر از وقتش استفاده می کنه!