انقلاب تا آزادی
یکشنبه رفته بودیم در حلقه رندان. بچه های طنز نویس می دونن که این جلسات آخرین یکشنبه هرماه در حوزه هنری (تقاطع حافظ و سمیه) برگزار می شود. ساعت چهارو نیم رسیدیم و هنوز نیم ساعت تا شروع جلسه مانده بود. شعرهایمان را نوشتیم و دادیم برای بازبینی. (یه بنده خدایی هست اونجا که شعرها باید از فیلتر اون رد بشه) جناب سانسورچی فرمودند:این شعرها سیاسی است... اگه وقت شد...
ما هم با این خیال خام که لابد وقت می شود! همه استادان و غیره و ذلک رفتند شعر خواندند و ما هرچه منتظر شدیم خبری نشد. اواخر جلسه آقای عباس سجادی (مجری) که فکر کنم دچار کمبود شاعر شده بود مدام از استادانی که قبلا اعلام کرده بودند شعر نمی خوانند دعوت به عمل می آورد و آن حضرات در رودرواسی گیر کرده و می آمدند شعری می خواندند. گاه تکراری و بیشتر سیاسی با نوازش آقای دکتر...
صبرمان به سرآمد و بعد از جلسه رفتیم با یکی از مسئولین صحبت کردیم و تازه دستگیرمان شد که (اگر وقت شد) یعنی بروید کشکتان را بسابید... ایشان فرمودند: اینجا خط قرمزها مشخص شده و بخشنامه آمده و...
راهمان را کشیدیم که برگردیم خانه و به این فکر می کردیم که اگر از اول گفته بودند نمی شود رفته بودیم شعر خوانی سرای اهل قلم و هم شعر خوانده بودیم و هم نقد می شنیدیم...
و اما دوشنبه...باید می رفتم خیاطی لباسی را تحویل بگیرم و ضمنا چندجا کار داشتم. می خواستم زنگ بزنم خیاطی که دیدم موبایل قطع شده. یادم افتاد اینترنت هم چند روزه سرعتش پائینه و ماهواره هم پارازیت داره...
نزدیک خیابان آزادی که رسیدم انبوه پلیس های با/تو/م به دست را دیدم و البته تعداد زیادی موتور سوار ل/با/س ش/خ/صی با چوب و چماق...
داشتم می رفتم سمت بی آر تی دانشگاه شریف که یکی از پلیس ها جلومو گرفت و نذاشت برم. منو برگردوند و گفت: برای ما شر درست نکن...
ناچار برگشتم. مردم در حاشیه خیابان ایستاده بودند و پلیس مدام آنها را به داخل کوچه ها می راند. توی خیابان حبیب الله یه تاکسی دیدم که می رفت آزادی. ازش خواستم تا بی آرتی استاد معین منو برسونه.
دم بی آرتی به سختی پیاده شدم. انبوهی از موتورسوارها داشتند خلاف جهت خیابان می آمدند. فوری پریدم توی پله برقی و رسیده بالای پل. تو لاین بی آرتی به جای اتوبوس ماشین سپاه می آمد. مثل قطار پشت سرهم ردیف شده بودند.
روی پل هم چند مامور مسن سپاهی ایستاده بودند و نمی گذاشتند کسی بایستد یا عکس بگیرد.
به سختی یه تاکسی پیدا کردم و خودم رو رسوندم به خیاطی و بقیه کارها رو انجام دادم. موقع برگشت هم اوضاع همون بود. بی آرتی تعطیل بود. رفتم کنار خیابون و منتظر تاکسی شدم. تاکسی ها از ترسشون کار نمی کردن. یه راننده تاکسی که داشت می رفت خونه ش منو رسوند. بنده خدا کرایه هم نگرفت.
در مسیر نزدیک مترو شریف باز پلیس ها ایستاده بودند و برای اولین بار طعم گاز اش/ک آ/ور را با چشم هایم حس کردم... تا مدتی بعد گلویم می سوخت...دود خیابان را پرکرده بود. مردم برای خنثی کردن گاز لاستیک آتش زده بودند.
رسیدم به مدرسه و بعد از معرفی رفتم داخل مدرسه. همه جا انگار حالت غیرعادی داشت. مدتی در مدرسه صبر کردیم تا اوضاع آرامتر شود و به خانه برگردیم.
به خانه که رسیدم بدم نمی آمد اخبار را ببینم. گفتن چند تا اغتشاش طلب سطل آشغالها رو آتیش زدن!