اعتقاد راسخ!

 

بنده دارم به چشم زخم اعتقاد راسخ پیدا می کنم چون دیشب چرخ عقب ماشینمون رو دزد برده!

پی نوشت: موضوع چشم زخم مرا یاد خاطره ای از دوران کودکی انداخت. آن سالها یکی از زن های خرافاتی وقتی مثلا بشقابی از دستش می افتاد و می شکست یا سرما می خورد یقین می کرد یکی چشمش کرده. بعد یک تخم مرغ برمی داشت و رویش اسم آدم هایی که در چند روز اخیر دیده بود را می نوشت و یکی یکی فشار می داد.

وقتی می رسید به کسی که باهاش لج بود تخم مرغ رو محکم فشار می داد و می شکست. با این روش متوجه می شد فرد چشم زننده کی بوده!!! و صد البته غیر ممکن بود فرد مزبور از فامیل خودش باشد!

 

دعوت

 

بدینوسیله از نویسندگان وبلاگ های زیر دعوت به عمل می آید در قرار عصرانه ای در منزل ما شرکت نمایند تا دیداری تازه کنیم.

درباره الی

با گریه خندیدن

طاق و جفت

پنجره های نیمه باز

قرار عصرانه و همسر گرامی

رها و همسر گرامی

پرچنان

پنجره چوبی

شونیشت صهبا

دیوار

آغشته به خون

به اضافه آقای تمدن عزیز که وبلاگ نویس نیستند ولی انشاء الله به زودی به جمع دوستان خواهند پیوست.

زمان: سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۵ عصر.

نشانی منزل برای دوستان ارسال خواهد شد. ضمنا اگر با این تاریخ مشکلی دارید لطفا اعلام فرمائید تا با توجه به نظر اکثریت اصلاح شود.

 

 پی نوشت: ای کاش دوستان عزیزمان مغازه داری در فرنگ و بهلول رو هم می تونستم دعوت کنم...

همت مضاعف, کار مضاعف!

 

با اینکه سال همت مضاعف و کار مضاعف به پایان رسیده و سال جهاد اقتصادی شروع شده بعضی از نهادها و دستگاه های  دولتی هنوز دنبال کار مضاعف هستند. نمونه بارزش شرکت ایران خودرو و شرکت های وابسته است.

دی ماه پارسال برای خرید یک خودرو در شرکت ایران خودرو ثبت نام کردیم و قرار بود ۳۰ بهمن خودرو را تحویلمان بدهند. اما از آنجایی که روز ۲۱ بهمن ضامن خود را به شرکت معرفی کردیم استدلال کردند که: یکماه پس از تکمیل مدارک خودرو تحویل می شود. یعنی ۲۱ اسفند. (خرید قسطی بود و پیدا کردن ضامنی که مد نظر شرکت باشد کار حضرت فیل!)

این درحالی بود که حضرات ده میلیون تومان پول نقد را در دی ماه گرفته و به قول معروف حالش را می بردند!

خلاصه خودرو ۲۷ اسفند تحویل داده شد بدون کارتهای حیاتی سوخت/ بیمه و کارت شناسایی خودرو. قرار شد اینها با پست بیاید درب منزل.

اما این کارتها به شیوه مستان که اندک اندک می رسند در اواخر فروردین کم کم از راه رسیدند و امروز آخرینشان (یعنی کارت سوخت) تحویل داده شد و تمام این مدت ما از مواهب بنزین ۷۰۰ تومانی حظ وافی و کافی می بردیم و فاتحه ای برای اموات بعضی ها می فرستادیم!

و اما مهم ترین نکته این بود که آیا نمی شد همه مدارک در یک محل جمع شده و در یک بسته ارسال شود؟ که هم زحمت حمل و نقل برای اداره پست به یک سوم برسد و هم هزینه ای که خریدار بیچاره بابت پست قبلا پرداخته کمتر شود؟ و در نظر بگیرید بحث شیرین ترافیک و آلودگی هوا و...را!

برای این پرسش حیاتی پاسخی درخور نیافتیم جز اینکه این ادارات مربوطه در همان سال همت مضاعف گیر کرده و چاره ای جز کار مضاعف ندارند! البته از نوع بی مصرفش! که از قدیم گفته اند:

آفتابه لگن هفت دست ولی شام و نهار هیچی!

 پی نوشت: دوستان انقدر در موضوع دوچرخه و حواشی آن غرق شدند که اصل موضوع رو فراموش کردن!

زنانه نوشت 2

 

۱. یه مطلب طولانی درباره کنکور دکتری نوشته بودم که به خاطر قطع برق همه ش پرید. خلاصه اینکه من هم مثل بقیه کنکور دادم. یعنی از دیدن سوالای ریاضی تعجب کردم/ زبان رو شانسی زدم چون هیچی بلد نبودم و نمره منفی هم نداشت/ تخصصی ها نسبتا آسان بود. به نظرم حتی آسانتر از ارشد.

دوستم سمیه رشیدی مطلبی نوشته بود با عنوان جنس چندم که منو به فکر فرو برد...برای خواندن متن به ادامه مطلب بروید.

ضمنا نظرات تاییدی است.دوستانی که مایل نیستند نظرشان دیده شود حتما بگویند.

ادامه نوشته

 

روزه بودم امروز

آخرین لقمه من خون دلی بود که دیشب خوردم.

سید ضیاء الدین شفیعی

 

پی نوشت: این شعرو خیلی دوست دارم. ای کاش مال من بود! گفتم شما هم بخونید مثل من لذت ببرید.

خودتحویل گیری: دیشب برای اولین بار اسممو توی گوگل سرچ کردم. دیدم داستانک هام رو گذاشتن توی این سایت. حدود دوسال پیش برای مسابقه ای فرستاده بودم براشون.

 

 

 

شهر زیبا!

دیروز یکی از شبکه های ماهواره ای فیلم شهر زیبا ساخته اصغر فرهادی (۱۳۸۲) را پخش کرد. همین مساله باعث شد دوباره نگاه کوتاهی به فیلم های فرهادی بیاندازم.

شهرزیبا یکی از نخستین کارهای فرهادی است و نمی توان انتظار داشت از نظر ساختاری درحد فیلم های بعدی باشد. با این حال فیلم قابل قبولی است و به جرات می توانم بگویم از بسیاری از فیلم هایی که امروزه ساخته و اکران می شود قوی تر است.

 

شهر زیبا

 

فیلم چند موضوع اصلی را مورد توجه قرار می دهد: فقر/ تبعیض جنسیتی/ عشق و جنایت.

 اکبر پسر ۱۸ ساله ای است که در ۱۶ سالگی دختری به نام ملیحه را کشته. فیلم از زمانی آغاز می شود که اکبر ۱۸ ساله شده و زمان اعدامش فرارسیده است. اعلا (دوست اکبر) با کمک یکی از مسئولین کانون اصلاح و تربیت زودتر از موعد آزاد می شود تا به اکبر کمک کند.البته فیروزه (خواهر اکبر) بارها برای گرفتن رضایت به منزل اولیای دم رفته ولی ابولقاسم (پدر ملیحه) که تنها فرزندش را از دست داده به هیچ وجه راضی نمی شود. از سوی دیگر از آنجا که قاتل مرد و مقتول زن است ابوالقاسم باید مابه تفاوت دیه زن و مرد بپردازد تا قاتل اعدام شود. ولی پرداخت این پول در توان او نیست. از سوی دیگر هم فیروزه (خواهر اکبر) که کارگر رختشورخانه بیمارستان است پولی ندارد تا دیه ملیحه را بپردازد.

به نظرم زیباترین قسمت فیلم جایی بود که ابوالقاسم متوجه شد باید برای قصاص پول بدهد و به پیشنماز مسجد گفت: من از خدا هم گله دارم...

فیلم با ابهام به پایان می رسد. ابهامی که گویا ویژگی سبکی فرهادی است. اما تفاوت این فیلم با آثار بعدی (چهارشنبه سوری/ درباره الی و جدایی نادر از سیمین)این است که در آن از دروغ و دغل بازی خبری نیست.

دروغ و تبعات آن مساله ای است که در سه فیلم بعدی فرهادی با دقت بیشتری به آن پرداخته شده. به گونه ای که در  درباره الی و جدایی نادر از سیمین نقش محوری در پیشبرد پیرنگ داستان دارد. گویی فرهادی می خواهد زشتی شهرمان را به رخمان بکشد. شهری که آدم هایش دروغ های بزرگ و کوچک می گویند و با زندگی دیگران به سادگی بازی می کنند. تفاوت این دو فیلم در این است که در درباره الی شخصیت ها از نظر طبقه اجتماعی و سطح تحصیلات به هم نزدیک هستند و به طبقه متوسط تحصیلکرده تعلق دارند. ولی در جدایی نادر از سیمین هم قشر ضعیف جامعه حضور دارد هم متوسط و البته هردو در دروغگویی مانند هم هستند.

 

 

 راضیه- زن سنتی و متدینی که برای کار به منزل سیمین می آید ـ همان اندازه در ایجاد بحران نقش دارد که دروغگویی نادر و دخترش. راضیه ماجرای تصادف خودش را پنهان می کند تا شاید بتواند از نادر دیه بگیرد و به طلبکارهای شوهرش بدهد و بقیه اتفاقات دومینو وار رخ می دهند.

 هرچند در پایان او از کار خود پشیمان می شود و راضی به گرفتن پول حرام نیست اما اعتراف به شک داشتنش زمانی اتفاق می افتد که کار از کار گذشته است و چه بسا این پنهان کاری در کنار پنهان کاری سیمین باعث مرگ پدرنادر و در نهایت طلاق می شود.

مهم ترین چیزی که من از این فیلم آموختم این نکته بود که در هیچ اتفاقی فقط یک نفر مقصر نیست و همه چیز بستگی به شرایط دارد. به راستی اگر ما به جای راضیه/نادر/سیمین/ ترمه و دیگران بودیم چه می کردیم؟ آیا راست می گفتیم و تبعاتش را می پذیرفتیم؟

در پایان باید به بازیگران اشاره کنم. بازی شهاب حسینی و ساره بیات فوق العاده بود. پیمان معادی هم بازی قابل قبولی را به نمایش گذاشت. اما از دید من لیلا حاتمی بازی درخشانی از خود ارائه نداد.

 

 پی نوشت: دوست وبلاگ نویسمان آقای ابراهیمی در این پست به نقد رفتار بعضی از بینندگان فیلم پرداخته بود. متاسفانه من هم در صحنه خودزنی شهاب حسینی با صدای خنده بعضی از تماشاگرها مواجه شدم که بسیار تاسف برانگیز بود. بدتر از همه اینکه وقتی داشتیم سالن را ترک می کردیم صدای یکی را شنیدم که از پشت سر می گفت: چه فیلم مزخرفی بود!!! کم مانده بود از سرم دود بلند شود. جالب توجه اینکه فیلم را در سینمای اریکه ایرانیان دیدیم! جایی که خیرسرش بیننده های مرفه دارد!

 

زندگی به روایت فرهادی

 

روایتی از زندگی با همه پیچیدگی هایش...ولی در عین حال ملموس و واقعی...نه مثل بعضی از فیلمسازانی به قول رضا یزدانی هنوز در سی سال پیش یخ زده اند...

نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم...از اونجایی که گفته اند:

«فیلم آن است که ببوید نه آنکه بیننده بگوید» خودتون مثل بچه آدم برید فیلم رو ببینید دیگه!

 

 

سمیرا پسر زاییده!!!

قسمت آخر سریال راه در رو از شبکه سه سیما:

مسعود (پدر بچه) در بیمارستان منتظر به دنیا آمدن دخترش است که ناگهان حالش به هم می خورد و نقش زمین می شود. او بیماری مرموزی دارد. گروهی از پزشکان می گویند سرطان خون و گروهی دیگر آنفولانزا! همراهانش او را به نقطه دیگری از بیمارستان می برند و پرستارها به او سرم وصل می کنند.

در همین لحظه خبر می رسد بچهء به دنیا آمده پسر است! همه از اشتباه بودن سونوگرافی تعجب می کنند و خوشحال می شوند. گلرخ (خواهر مسعود) باخوشحالی به طرف اتاق مسعود می دود و خبر پسردار شدن مسعود را به او می دهد. مسعود از شدت ذوقش از تخت پائین می افتد.

چند لحظه بعد با سرمی در دست لنگ لنگان به سمت اتاق زایمان می رود و صورتش را به در شیشه ای اتاق می چسباند و مدام پسرش را صدا می زند. به خاطر آنفولانزایی که دارد نمی تواند وارد اتاق شود.

سریال تمام می شود و من فکر می کنم این تغییر جنسیت ناگهانی بچه به خاطر چی بود؟ لابد برای اینکه مسعود ذوقمرگ شود و بیننده ها راضی و خوشحال!

 پی نوشت: اگه سربزنید به وبلاگتون و ببینید قالب خود به خود عوض شده چه حالی بهتون دست می ده؟

دو نامه

 

۱.اواخر اسفند ماه دو کنسرت رفتیم. برای دیدن گزارش کنسرت شهرام ناظری و رضا یزدانی روی نامشان کلیک کنید.

۲. سفر چهار روزه به شمال خیلی عالی بود. جای همه دوستان خالی. فقط توصیه می کنم اگه الان قصد سفر دارید حتما از جاده رشت برید. خیلی خلوت تره.

۳. امروز نامه ای از آقای ابوتراب خسروی به دستم رسید که خیلی ذوق زده م کرد. متن نامه خودم و ایشون رو براتون می ذارم.

 

سلام آقای خسروی
خوبید؟ عیدتون مبارک
سی دی پایان نامه به دستتون رسید؟
خیلی دوست دارم نظرتون رو درباره ش بدونم
ممنون می شم
بدرود
 
 
سرکار خانم سلیمی
مبارک باد نام و سال شما
واما در باره زحمات  شما در تحلیل کارهای من همانطور که استحضار دارید طرح آثاری از این نمونه در مباحث آکادمیک برای ادبیات معاصر ما یک موفقیت محسوب می شود .باید از اساتید شما تشکر کرد که باب چنین تحلیل هایی را در دانشگاه باز کردند . شما بهتر  می دانید موقعیت ادبیات مدرن در دانشگاهها چیست آنهم در مقطعی که کمتر دانشجوی ادبیاتی وجود دارد که اصلا رمان خوانده باشد چه برسد به اینکه مخاطب آثار نسبتا دشواری چون رود راوی و اسفار و کتاب ویران .باشد و در چنین شرایطی کسی مثل شما از این آثار تحلیلی همه جانبه کرده است. این اتفاق حداقل برای من اتفاق فرخنده ای است که جای سپاس از شما دارد . امیدوارم دانشجویان علاقمندو با استعدادی همچون شما کرسی های تدریس را در دانشگاههای ما پرکنند تا نگاه دانشجویان ادبیات را رو به ادبیات مدرن باز کنند و ادبیات پویای نعاصر نیز موضوع بحث مراکز دانشگاهی گردد
با احترام
ابوتراب خسروی
 
 

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند...