دیروز یکی از شبکه های ماهواره ای فیلم
شهر زیبا ساخته اصغر فرهادی (۱۳۸۲) را پخش کرد. همین مساله باعث شد دوباره نگاه کوتاهی به فیلم های فرهادی بیاندازم.
شهرزیبا یکی از نخستین کارهای فرهادی است و نمی توان انتظار داشت از نظر ساختاری درحد فیلم های بعدی باشد. با این حال فیلم قابل قبولی است و به جرات می توانم بگویم از بسیاری از فیلم هایی که امروزه ساخته و اکران می شود قوی تر است.

فیلم چند موضوع اصلی را مورد توجه قرار می دهد: فقر/ تبعیض جنسیتی/ عشق و جنایت.
اکبر پسر ۱۸ ساله ای است که در ۱۶ سالگی دختری به نام ملیحه را کشته. فیلم از زمانی آغاز می شود که اکبر ۱۸ ساله شده و زمان اعدامش فرارسیده است. اعلا (دوست اکبر) با کمک یکی از مسئولین کانون اصلاح و تربیت زودتر از موعد آزاد می شود تا به اکبر کمک کند.البته فیروزه (خواهر اکبر) بارها برای گرفتن رضایت به منزل اولیای دم رفته ولی ابولقاسم (پدر ملیحه) که تنها فرزندش را از دست داده به هیچ وجه راضی نمی شود. از سوی دیگر از آنجا که قاتل مرد و مقتول زن است ابوالقاسم باید مابه تفاوت دیه زن و مرد بپردازد تا قاتل اعدام شود. ولی پرداخت این پول در توان او نیست. از سوی دیگر هم فیروزه (خواهر اکبر) که کارگر رختشورخانه بیمارستان است پولی ندارد تا دیه ملیحه را بپردازد.
به نظرم زیباترین قسمت فیلم جایی بود که ابوالقاسم متوجه شد باید برای قصاص پول بدهد و به پیشنماز مسجد گفت: من از خدا هم گله دارم...
فیلم با ابهام به پایان می رسد. ابهامی که گویا ویژگی سبکی فرهادی است. اما تفاوت این فیلم با آثار بعدی (چهارشنبه سوری/ درباره الی و جدایی نادر از سیمین)این است که در آن از دروغ و دغل بازی خبری نیست.
دروغ و تبعات آن مساله ای است که در سه فیلم بعدی فرهادی با دقت بیشتری به آن پرداخته شده. به گونه ای که در درباره الی و جدایی نادر از سیمین نقش محوری در پیشبرد پیرنگ داستان دارد. گویی فرهادی می خواهد زشتی شهرمان را به رخمان بکشد. شهری که آدم هایش دروغ های بزرگ و کوچک می گویند و با زندگی دیگران به سادگی بازی می کنند. تفاوت این دو فیلم در این است که در درباره الی شخصیت ها از نظر طبقه اجتماعی و سطح تحصیلات به هم نزدیک هستند و به طبقه متوسط تحصیلکرده تعلق دارند. ولی در جدایی نادر از سیمین هم قشر ضعیف جامعه حضور دارد هم متوسط و البته هردو در دروغگویی مانند هم هستند.

راضیه- زن سنتی و متدینی که برای کار به منزل سیمین می آید ـ همان اندازه در ایجاد بحران نقش دارد که دروغگویی نادر و دخترش. راضیه ماجرای تصادف خودش را پنهان می کند تا شاید بتواند از نادر دیه بگیرد و به طلبکارهای شوهرش بدهد و بقیه اتفاقات دومینو وار رخ می دهند.
هرچند در پایان او از کار خود پشیمان می شود و راضی به گرفتن پول حرام نیست اما اعتراف به شک داشتنش زمانی اتفاق می افتد که کار از کار گذشته است و چه بسا این پنهان کاری در کنار پنهان کاری سیمین باعث مرگ پدرنادر و در نهایت طلاق می شود.
مهم ترین چیزی که من از این فیلم آموختم این نکته بود که در هیچ اتفاقی فقط یک نفر مقصر نیست و همه چیز بستگی به شرایط دارد. به راستی اگر ما به جای راضیه/نادر/سیمین/ ترمه و دیگران بودیم چه می کردیم؟ آیا راست می گفتیم و تبعاتش را می پذیرفتیم؟
در پایان باید به بازیگران اشاره کنم. بازی شهاب حسینی و ساره بیات فوق العاده بود. پیمان معادی هم بازی قابل قبولی را به نمایش گذاشت. اما از دید من لیلا حاتمی بازی درخشانی از خود ارائه نداد.
پی نوشت: دوست وبلاگ نویسمان آقای ابراهیمی در این پست به نقد رفتار بعضی از بینندگان فیلم پرداخته بود. متاسفانه من هم در صحنه خودزنی شهاب حسینی با صدای خنده بعضی از تماشاگرها مواجه شدم که بسیار تاسف برانگیز بود. بدتر از همه اینکه وقتی داشتیم سالن را ترک می کردیم صدای یکی را شنیدم که از پشت سر می گفت: چه فیلم مزخرفی بود!!! کم مانده بود از سرم دود بلند شود. جالب توجه اینکه فیلم را در سینمای اریکه ایرانیان دیدیم! جایی که خیرسرش بیننده های مرفه دارد!