ارزش جون آدمیزاد

 

چند روز پیش ایمیلی از دوستی بهم رسید درباره استفاده از وایتکس در کارخانه های شیر پاستوریزه. راستش خیلی ایمیل رو جدی نگرفتم چون خیلی وقتا مطالبی که توی اینترنت پخش می شه شایعه س و صحت نداره. ولی این پست دوست خوبم ارکیده منو به فکر واداشت. دیدم راست می گه. شیرهای پاستوریزه یک هفته هم می مونن توی یخچال هیچی شون نمی شه.

راستش من سال های زیادی شیر و ماست طبیعی خوردم و خیلی بدیهیه که شیر بعد ۳-۴ روز توی یخچال فاسد می شه و ماست هم ترش. در حالی که شیر و ماست های کارخونه ای اصلا ترش شدن توی کارشون نیست! پس معلومه کاسه ای زیر نیم کاسه س.

اینا رو بذاریم در کنار آلودگی شدید هوا در پاییز و زمستون پارسال، که علت اصلی ش بی کیفیتی بنزین تولید داخل بود. امسال هم اگه این بارندگی ها نبود خدا می دونه چه وضعیتی داشتیم...

و خیلی چیزای دیگه. مثل خودروهای تولید داخل که از نظر کیفی درحد خیلی پایینی هستند و خیلی از تصادفات و مرگ و میر جوون های مردم به خاطر همین ماشین های غیر استاندارده. توجیه مسئولین هم برای جلوگیری از واردات خودرو اینه که خیلی ها بیکار می شن. ما نفهمیدیم جون مردم مهم تره یا اشتغال شون؟

در آخر به این نتیجه می رسم که تو این کشور تنها چیزی که ارزش نداره جون آدمیزاده...

  پی نوشت۱: متن ایمیل رو در ادامه مطلب بخونید.

پی نوشت ۲: لینک مرتبط: استفاده از وایتکس برای ماندگاری شیر

 

ادامه نوشته

خداحافظی با خانه پدری

دیروز روز متفاوتی برای خانواده من بود. به دلایلی مجبور شدیم از خانه ای که همه مون خیلی دوستش داشتیم دل بکنیم و اثاث کشی کنیم به خونه دخترخاله م.

این اتفاق یک تحول تو زندگی خانواده م به شمار میاد. آخرین باری که مادرم اثاث کشی کرده، ۳۱ سال پیش بوده. وقتی که اومدن توی این خونه. و حالا بعد این همه سال زندگی در خانه ویلایی، خانه ۱۰۰ متری جدید به نظرش خیلی کوچیک میاد و نمی دونه این همه وسیله رو چطور اونجا جا بده. البته مقداری ش رو گذاشتن خونه ما و یکی از دوستان. ولی بازم خیلی مونده که دیگه جایی براشون نیست...

دل کندن از محله ای که بیشتر آدم هاش رو می شناسی، خونه ای که همه سال های مجردیم رو توش زندگی کردم، همسایه های مهربون و همه خاطرات کودکی، تاک های حیاط که هرسال بیدانه های قرمز فوق العاده شیرینی ازشان می چیدیم، زیرزمین خاطره انگیز خانه که بیشتر شعرهامو اونجا نوشتم و همه نوستالژی های خوبی که از اون خونه توی ذهنم مونده...

حالا قراره خونه خراب بشه و پدرم، خونه ای که خودش سال ها پیش ساخته رو دوباره از نو بسازه...

 

پی نوشت: ۲۶ سال پیش وقتی دختر خاله م ازدواج کرد مستاجر مامانم شد. حالا مامانم شده مستاجر دخترخاله!

به یکی از دوستام گفتم که مادرم رفته خونه دخترخاله، گفت: مگه خودشون نیستن؟ متوجه شدم ذهنیت اون از خونه با ذهنیت من خیلی فرق داره! از دید اون خونه یعنی آپارتمان، و از دید من یعنی خونه ویلایی که ممکنه یک یا دو طبقه باشه!

 

 

یک روز در مدرسه

هفته گذشته یک روز به جای دوستم رفتم مدرسه. قبلا با هم صحبت کرده و کتاب سال دوم راهنمایی رو هم مطالعه کرده بودم و دقیقا می دونستم چه کار باید بکنم.

زنگ اول انشا بود. بچه ها نوشته هاشون رو خوندند و دور هم خوش گذشت.

زنگ دوم ادبیات داشتند. تمرین های کتاب درسی و کمک آموزشی رو با هم حل کردیم و بعد بهشون املا گفتم.

تجربه خیلی خوبی بود. لذت انتقال دانسته ها به بچه هایی که بهشون نیاز دارند/ آشنایی با معلم ها و صبحانه خوردن در کنارشان و...

تجربه اون روز بهم ثابت کرد که بر خلاف تصور قبلیم می تونم معلم خوبی باشم. البته فضای مدرسه هم در موفقیت معلم خیلی تاثیرگذاره. تو خیلی از مدارس غیر انتفاعی بچه ها روی مسئولان مدرسه نفوذ زیادی دارند و یه جورایی دانش آموز سالاریه و همین کار معلم رو خیلی سخت می کنه.

 

پی نوشت: متاسفانه باز هم سهل انگاری باعث مرگ عده ای از جوانان کشورمان شد. از وقتی خبر انفجار در پادگان ملارد را شنیدم به خانواده های سربازانی فکر می کنم که دیگر فرزندشان را نخواهند دید. برای آرامش روحشان فاتحه ای بخوانیم.

 

سپاس کاپتان!

 

هرچند دیر، ولی سپاس کاپتان!

گاهی فکر می کنم ما ایرانی ها عادت داریم نیمه خالی لیوان را ببینیم. راستی اگر آن ۱۲۰ نفر مرده بودند باز هم درباره این موضوع سکوت می کردیم یا زمین و زمان را متهم می کردیم؟

مرگ استیو جابز موجی از تسلیت در وبلاگ های ایرانی به راه انداخت. افسوس که یک خلبان شجاع ایرانی به اندازه او برایمان ارزش نداشت!

پی نوشت۱: صفحه ویژه خلبان هوشنگ شهبازی در ویکی پدیا

پی نوشت ۲: رئیس مجلس از شهبازی تقدیر کرد. هرچند دیر ولی بالاخره یکی از آقایان یادش آمد! البته جای آن داشت که نشان شجاعت به شهبازی داده شود که نشد!

 

 

لطفا سالم بمانید!

مطالب این پست تجربیات شخصی منه برای چاق نشدن و البته مهم تر از اون غذای سالم تر خوردن. با همین کارها چند ساله وزنم رو ثابت نگه داشتم و خدا رو شکر بعد ازدواج هم دچار اضافه وزن نشدم.

۱. آشپزی با کمترین مقدار روغن

۲. خداحافظی با چیپس و پفک و جایگزین کردنشون با تنقلات مفید (مغزهای خام- چون بو داده ش خاصیت نداره- آجیل شیرین، نخودچی کشمش و...)

۳.صبحانه واجب، نهار مستجب، شام حرام! وقتایی که شام مهمونی دعوتم نهار رو یا خیلی مختصر می خورم یا اصلا نمی خورم. تازگی ها هم شامم شده چند تا میوه. البته کارشناس های تغذیه معتقدن میوه رو باید اول صبح خورد ولی من اون موقع میلم نمی کشه.

۴. استفاده از تابه بدون روغن برای گریل کردن بعضی مواد. البته برای همه چیز نمی شه.

۵. حوله کاغذی خیلی چیز خوبیه برای گرفتن روغن اضافی غذاهای سرخ شده.

۶.جایگزین کردن دلستر با نوشابه های گازدار. البته معمولا همراه غذا آب می نوشم ولی بعضی غذاها مثل ساندویچ و پیتزا نیاز به نوشیدنی گازدار دارند که صدالبته دلستر خیلی بهتر از نوشابه ست. ولی در مصرفش نباید افراط کرد چون باعث چاقی می شه.

۷.موقع سرخ کردن غذا روغن رو کم کم اضافه کنیم. مثلا وقتی کتلت سرخ می کنیم هر دور کمی روغن جدید بریزیم و منتظر بمونیم گرم بشه. این طوری روغن نمی سوزه. روغن سوخته پره از مواد مضر.

۸. سوسیس و کالباس خیلی کم، همبرگر ماهی یک بار که البته در خونه تهیه می شه.

۹. غذاهای پنیردار (لازانیا، پیتزای خانگی، موساکا و...) هرکدوم ماهی یکبار. پنیر هم چربه هم کالریش زیاده!

۱۰. لبنیات فقط کم چرب! درسته پرچرب خوشمزه تره ولی کم کم عادت می کنید! استفاده از لبنیات پرچرب یعنی وارد کردن سالی ۴ کیلو چربی اشباع نشده به بدن عزیزتان. خودتان حساب کنید چقدر باید سختی بکشید برای آب کردنش.

۱۱. خداحافظی با دنبه! تو آبگوشت گوجه فرنگی میکس شده و گندم حلیمی بریزید حسابی لعابدار می شه.

۱۲.استفاده از مایونز کم چرب و مخلوط کردنش با کمی سرکه و روغن زیتون. البته اگه بتونید سالادتون رو کلا با سرکه طبیعی و روغن زیتون بخورید که عالیه.

۱۳. اگه نون سبوس دار گیرتون اومد از دست ندید! بهترین گزینه سنگکه. البته باید قبلش تحقیق کنید که نونوایی محلتون از آرد سبوس دار استفاده می کنه یا آرد سفید؟ اگه دیدید سنگک خیلی سفیده خوشحال نشید! چون سبوس نداره! سبوس باعث می شه دیرتر گرسنه بشید. بیسکوئیت های سبوس دار رم هم فراموش نکنید.

۱۴. اگه براتون ممکنه گوشت رو خودتون چرخ کنید. گوشت چرخ کرده های آماده در واقع آشغال گوشت هستند با درصد چربی زیاد. ضمنا استفاده از سویا همراه گوشت خیلی مفیده.

۱۵.وقت خرید سیب زمینی به اندازه ش توجه کنید. سیب زمینی های خیلی درشت درصد نیتراتشون از سیب زمینی های متوسط و ریز بیشتره.

۱۶.از مواد کنسرو شده کمتر استفاده کنید.

۱۷.کوکو سیب زمینی و کوکو سبزی رو می شه در فر یا مایکروفر تهیه کرد. خیلی سالمتره و تقریبا روغن نداره.

۱۸.خرما رو جایگزین قند کنید. من روزی یک دونه خرما با چای می خورم. حالا شما جعبه خرما رو تموم نکنین بگید فلانی گفت!

۱۹.ورزش کنید! با عرض شرمندگی بنده در این بخش فعالیتی ندارم. (باشگاه از خونه مون دوره) ولی مسیرهای کوتاه رو معمولا پیاده می رم.

 ۲۰. تا جایی که ممکنه از مواد طبیعی استفاده کنید (آبلیمو، آبغوره، رب، سرکه، شیره انگور و...)

۲۱. مغزها (مثل گردو و بادام و...) رو با پوست تهیه کنید و خودتون به اندازه مصرف، کم کم بشکنید. مغز تا وقتی در پوسته کهنه نمی شه و خاصیت شو از دست نمی ده.

۲۲. آخری مربوط می شه به ذائقه و ربطی به سلامتی نداره. گوشت بوقلمون رو امتحان کنید. خیلی از مرغ خوشمزه تره. اگه خواستید دستورش رو براتون می نویسم.

 

پستم پرید! عصبانی ام! فقط همین!

آبادی بی سعادت

 

فیلم بسیار زیبا و ماهرانه لایه های زیرین زندگی امروزی شهری را به نمایش می گذارد. خوشبختی ظاهری که نارضایتی های عمیقی را پوشانده در روابط همه زوجین فیلم دیده می شود. این شکست را در ابتدای فیلم در سکانسی که یاسی روبروی آینه شکسته نشسته و مشغول آرایش کردن است می بینیم.

 

 

گویی دو رنگی، دورویی و دروغ جز ثابتی از روابط دوستان در این فیلم است. پس از ورود مهمان ها به خانه هر لحظه بر دروغ ها افزوده می شود، مانند سبزیجات رنگارنگی که یکی یکی به ظرف پخت اضافه می شوند.

فیلم نمادهای دیگری هم دارد. زخم انگشت یاسی، شمع هایی که در پایان فیلم خاموش می شوند، لیوان یاسی که سر میز می شکند، آب دادن به گلدان و...

شناخت شخصیت های خاکستری از ابتدای فیلم تا انتهای آن ادامه دارد و هر لحظه بعد تازه ای برابر چشمان بیننده گشوده می شود.

و در پایان، سعادت آباد فیلمی است که باید دید، لذت برد و فکر کرد...

 

روز کوروش کبیر

 

راستی چرا روز جهانی کوروش در تقویم کشورمان ثبت نشده؟

چرا در اورشلیم و لندن خیابانی به نام کوروش وجود دارد و در هیچ کدام از شهرهای ایران نه؟

چرا ایرانی ها باید از طریق ماهواره یا اینترنت بفهمند چنین روزی وجود داره؟

اینجا رو ببینید.

 

 

درباره خودم

صندلی داغ و پرسش های دوستان باعث شد درباره خودم و علاقه هام بیشتر فکر کنم. به این نتیجه رسیدم که آدم مطلق گرایی نیستم خوشبختانه. مثلا از خواننده ها یا رنگ ها یا گل ها طیف خاصی رو دوست دارم نه فقط یک مورد.

هیچ وقت شیفته یک شخصیت خاص (هنری/ ادبی/ ورزشی و...) نبودم و ازشون بت درست نکردم. همیشه سلیقه م متعدد ولی در یک سبک خاص بوده. گاهی فکر می کنم بزرگترین مشکلات ما ایرانی ها از مطلق نگری یه و ایمان به این جمله که: همین است و جز این نیست...

مساله دیگه این که سلیقه م نسبت به گذشته عوض شده. حالا تابستون و بهار روشن و گرم رو به پاییز دلگیر و سرد ترجیح می دم... و البته خیلی تغییر های دیگه...