ویل للمطففین

 

از یکی از معروف ترین قنادی های تهران یک کیک شکلاتی یک کیلویی خریدیم. بعد از خوردن کیک وقتی خواستم مقوای ضخیم زیرش رو بردارم حس کردم خیلی سنگینه. از سر کنجکاوی مقوا رو وزن کردم، ۲۰۰ گرم بود.

قیمت اون کیک کیلویی ۹ هزارتومنه، یعنی ۱۸۰۰ تومن بابت یک تکه مقوا از هر مشتری پول می گیرند! وقتی این رقم رو ضرب کنیم در صدها مشتری که هر روز از اونجا خرید می کنن، رقم قابل توجهی به دست میاد که پول بادآورده ست و بدون هیچ زحمتی به دست اومده.

آخه جناب قناد، این انصافه که مقوا رو کیلویی ۹ هزار تومن بفروشی به مردم؟

پی نوشت: بقیه قنادی ها تا جایی که دیدم، از ظروف پلاستیکی برای زیر کیک استفاده می کنن که وزنشون نسبت به مقوا خیلی کمتره.

 

سختگیر تر از خدا!

 

وبلاگ خاطرات من رو مدتیه می خونم. این وبلاگ، داستان زندگی زوجیه که شش سال در یک اتاق در منزل پدر داماد  زندگی کردند، در حالی که خانواده پسر توان مالی لازم برای رهن منزل مستقل را داشتند ولی کمکی نمی کردند. تا اینکه بالاخره طاقت دختر طاق شد و دور از چشم خانواده پسر، تقاضای طلاق کرد و بعد از جدایی، پدر دختر خانه ای رهن کرد و دختر در آن ساکن شد.

حالا آن زن و شوهر سابق، در روزهای بعد از جدایی هنوز به هم علاقه دارند و با هم در خانه جدید زندگی می کنند و زن قصه، خاطرات خود را در وبلاگش می نویسد.

خیلی از خوانندگان، با خواندن این مطلب شروع به فحاشی و توهین کردند. درحالی که از نظر شرعی، قضیه هیچ مشکلی نداشت و رجوع حساب می شد. ولی بی اطلاعی اکثریت مردم از مسائل شرعی باعث شد به خودشون اجازه بدن به این زن توهین کنند.

نمونه های زیادی از این بی اطلاعی رو هر روز در گوشه و کنار می بینم. مثلا طبق موازین شرعی، در زمان خواستگاری، مرد می تواند زن را بدون حجاب ببیند. درحالی که در خانواده های مذهبی (که قاعدتا باید بیشتر از دیگران به اصول شرعی پایبند باشند) دختر چنان چادر را به خودش می پیچد که خواستگار بخت برگشته فقط می تواند نصف دماغ یا گوشه ای از چشم دختر را ببیند!!!

 

پی نوشت۱: روز عشق مبارک!

پی نوشت ۲: طبق مباحثی که در قسمت نظرات مطرح شد، طلاق این زوج از نوع بائن بوده و برای رجوع، جاری شدن صیغه عقد لازم است. البته نقد من به فضولی در زندگی مردم و قضاوت های نا به جا باقی است!

 

 

جایگزین!

 

در زمان های قدیم به یکی از ملکه های فرانسه گفتند:

مردم نون ندارن بخورند!

ملکه هم در حالی که تعجب کرده بود، گفت:

خوب به جاش کیک و شیرینی بخورند!

حالا حکایت ماست! از اونجا که دولت دوست و برادر مالزی از فروختن روغن نباتی به کشور عزیزمان منصرف شده، از این به بعد باید به جاش کره بخوریم!

 

تعاریف جدید در حیطه پایان نامه

 

استاد راهنما: کسی که اطلاعی از موضوع پایان نامه ندارد. نویسنده ای که قرار است آثارش نقد شود را نمی شناسد. به دانشجو کمکی در یافتن منابع و شیوه های درست نقد نمی کند. پایان نامه را نمی خواند و هربار که دانشجو به او مراجعه می کند او را به استاد مشاور پاس می دهد.

یک هفته قبل از دفاع که دانشجو با التماس از استاد می خواهد حداقل یک دور روخوانی کند، به مسافرت خارج از کشور می رود و از داشنجو می خواهد به او زنگ نزند زیرا رومینگ بین الملل برایش محاسبه می شود!

در روز دفاع حرفی برای گفتن ندارد و فقط درباره اولین داستان کوتاهی که تحلیل شده چند جمله ای می گوید و بعد مشغول خوردن خوراکی ها می شود! در نهایت هم پول خوبی می گیرد.

استاد مشاور: در انتخاب موضوع به دانشجو کمک می کند، منبع معرفی می کند، همه تحلیل ها را می خواند و نظر می دهد و اشتباهات دانشجو را رفع می کند و در واقع وظایف استاد راهنما را انجام می دهد. در روز دفاع هم حرف زیادی برای گفتن دارد.

استاد داور: شناختن ایشان کار بسیار ساده ای است، چرا که ایشان در همه پایان نامه ها حضوری فعال دارند و اگر استاد راهنما یا مشاور شما نباشند حتما داور هستند.

وظیفه اصلی شان دیدن سرسری فهرست منابع و فهرست مطالب است، تا جایی که روز دفاع به دانشجو می گویند چرا مقالات را در فهرست منابع جدا نکردی؟ درحالی که این کار قبلا انجام شده است!

تمامی ایرادات ایشان مربوط به نگارش و ویرایش است و از آنجا که تحلیل ها را نخوانده اند، کاری به آن ها ندارند!

دانشجو: کسی است که زحمت اصلی بر عهده اوست و دوست دارد کارش تازه باشد. در نتیجه موضوعی را انتخاب می کند که کسی قبلا کار نکرده و پوستش کنده می شود. از جیب هزینه می کند و سنوات می گیرد تا کار بهتری ارائه دهد.

 در نهایت هم نیم نمره به دلیل نامعلوم ازش کسر می شود و هم اصل مدرک به او داده نمی شود؛ زیرا دو برابر مدت تحصیل باید به دولت خدمت کند. اما کی و کجا؟ خدا عالم است.

پس از همه این مرارت ها هم باید کفش آهنی بپوشد و دنبال کار بگردد.

جلسه دفاع: جلسه ای است که در آن دانشجو نطقی را ایراد می کند استاد داور ایراد می گیرد و استاد راهنما سکوت می کند و هیچ فرصتی به دانشجوی بخت برگشته برای پاسخ دادن به اشکالات بیان شده داده نمی شود.

نمره: چیزی است که بستگی به مولفه های بسیاری دارد...و ربط زیادی به زحمت او و سنوات گرفتنش برای بالا بردن کیفیت پایان نامه ندارد!

 

پی نوشت: این ها تجربیات شخصی من در زمینه نوشتن پایان نامه و دفاع بود. امروز دومین سالگرد دفاعمه و حس می کنم در این دوسال کار علمی قابل توجهی نکردم. امیدوارم دو سال بعد این حس رو نداشته باشم و از نتیجه کار راضی باشم.

 

 

تنظیم خانواده و شخصیت!

من فکر می کنم تعداد فرزندان یک خانواده ملاک و معیار مهمی برای شناخت شخصیت افراد اون خانواده به ویژه پدر و مادر است.

همه مون می دونیم رژیم پهلوی اولین تلاش ها رو برای کاهش رشد جمعیت انجام داده بود و شعار "دو تا بچه کافیه" در اصل مال اون دوره است. بعد از انقلاب از اونجا که همه کارهای رژیم منحوس قبلی بد شمرده می شد، سیاست افزایش رشد جمعیت جایگزین سیاست قبلی شد و ملت همیشه در صحنه در این امر از همدیگر پیشی گرفتند! در اون سال ها خانواده های 5-6 بچه ای در شهرها و 7-8 بچه ای در روستاها به وفور به چشم می خورد. ضمن این که وضعیت بهداشت مادر و کودک نسبت به سال های قبل بهتر شده بود. در نتیجه آمار مرگ و میر کودکان خیلی کم شد. (دو نسل قبل یعنی مادربزرگ های ما، بچه های زیادی به دنیا می آوردند که چند تایشان می مردند.) ولی زنده موندن بچه ها باعث نشد مردم کمی به آینده شون فکر کنند!!!

البته در همون زمان هم کم نبودند خانواده هایی که با موج موجود در جامعه پیش نرفتند و جوگیر نشدند و به دو یا سه بچه اکتفا کردند. به نظرم این افراد انسان های دور اندیشی بودند و می دانستند نیاز یک انسان فقط نان نیست که با دندان بیاید! و با توجه به امکانات خانواده تعداد بچه ها را انتخاب کردند.

دلایل دیگری هم وجود داشت. از جمله عشق و علاقه مفرط بعضی از خانواده ها برای داشتن پسر. آیا زنی که 5 دختر به دنیا آورده تا ششمی پسر شود از نظر فرهنگی و فکری با زنی که دو دختر دارد و نداشتن پسر برایش مهم نیست یکسان است؟

مسئله دیگر آگاهی نداشتن زوجین از روش های مطمئن پیشگیری از بارداری است. وقتی در خانواده ای هفت فرزند وجود دارد که چهارتای آن ها ناخواسته اند، به سادگی می توان فهمید که پدر و مادر از ساده ترین اصول پیشگیری از بارداری بی اطلاع بوده اند. آیا سطح فرهنگی این زوج با زوجی که سه فرزند را با فاصله زمانی مناسب به دنیا آورده اند تفاوتی ندارد؟


پی نوشت: فقر مادی و فرهنگی نسبت مستقیمی با تعداد فرزندان خانواده و رشد جمعیت کشورها دارد. معمولا خانواده های مرفه کم جمعیت اند و فقرا پر جمعیت! حتی در سطح جهانی هم با این مساله مواجه هستیم. اروپا کمترین رشد جمعیت را دارد و در بعضی از کشورهای این قاره رشد جمعیت صفر یا منفی است. در حالی که آفریقایی های گرسنه و فقیر بیشترین رشد جمعیت را دارند!



به این می گن کار!

 

دو سه هفته پیش که رفته بودم کتابخونه ملی، موقع برگشت دچار مشکل شدم. رفتم تو ایستگاه دیدم ای دل غافل! نه تاکسی هست و نه اتوبوس. یک عده هم تو ایستگاه منتظر بودند ولی خبری از ماشین نبود. همه شون توی ترافیک گیر کرده بودن. خلاصه تصمیم گرفتم با مترو برگردم.

عجب تجربه ای بود! هیچ وقت در اون ساعت (که اوج شلوغیه) سوار مترو نشده بودم. معمولا در ساعاتی برای انجام کارهام بیرون می رم که به ترافیک برنخورم.

یه بار دیگه هل دادن ها و جیغ شیدن ها و له شدن ها و جنگ تن به تن برای صندلی و حتی جای ایستادن رو تجربه کردم. با اینکه از خستگی داشتم هلاک می شدم مجبور شدم تمام مدت سرپا باشم و ضمنا مسیرم خیلی دورتر شد. یعنی از متروحقانی رفتم ایستگاه امام برای تعویض خط و بعدش ایستگاه دانشگاه شریف.

وقتی رسیدم خونه عین جنازه بودم. تمام مدت به زن هایی فکر می کردم که این رفت و آمدها در اوج شلوغی کار هرروزشونه و تازه وقتی می رسند خونه باید به فکر شام باشند. خدا بهشون صبر بده!

بعد به رن های شاغل فامیل فکر کردم که اکثرشون در سال های دور معلم شده بودند. مادرم همیشه از اون دوسالی که معلم بوده با نیکی یاد می کرد.

فکرش را بکنید: هر روز صبح سوار سرویس می شی و مسیر کوتاهی رو طی می کنی. بعد در یک روستای کم جمعیت که فقط آدم های بومی ساکنش هستند پیاده می شی. احتمالا روستا فقط مدرسه ابتدایی داره و بچه ها برای راهنمایی و بالاتر می رن روستای مجاور.

مردم روستا برای معلم های مدرسه احترام ویژه ای قائل اند. در همه عروسی ها و ولیمه های مکه اول معلم ها دعوت می شوند. در محرم ها سردیگ نذری ها را برای معلم ها می برند. شیر و ماست محلی و انواع میوه ها و خوراکی ها رو بهشون تعارف می دن. ضمنا به خاطر همون احترام و سادگی ذاتی روستایی ها، در کار معلم ها دخالت نمی کنن و توقعاتشون هم خیلی کمه.

از همه مهم تر اینکه استخدام رسمی هم هستی! چی از این بهتر؟

 

داستان یک مقاله

قبلا در یکی از پست ها گفته بودم دارم روی یک مقاله کار می کنم. طرح کلی مقاله رو دوستم ریخته بود، مقداری از فیش برداری ها رو هم انجام داده بود و قرار شد بقیه کار فیش برداری رو من انجام بدم و در نهایت مقاله رو بنویسم. چون خودش کار سنگینی رو قبول کرده بود و وقت کار رو مقاله رو نداشت.

چشمتون روز بد نبینه. پوستی از من کنده شد که بیا و ببین. منابع رو نمی شناختم، چند روز اسیر کتابخونه ها بودم، دو بار رفتم کتابخونه ملی، کارت دوستم رو توقیف کردن (عضویت خودم تموم شده بود و نمی خواستم برای یکی دو روز، الکی تمدیدش کنم و پول بدم)، حدود سه هفته مشغول چفت کردن فیش ها با هم بودم. در نهایت دیشب مقاله رو تایپ کردم و برای دوستم فرستادم تا ببینه.

چشمتون روز بد نبینه! اصلا کار رو نپسندید. البته حق هم داشت. با وجود همه زحمت هایی که کشیده بودم، اون طور که باید و شاید از آب در نیامد و برای انتشار در یک مجله معتبر نیاز به کار بیشتر داشت. چون ذهن من با موضوع آشنا نبود و تا جا افتادن موضوع باید خیلی وقت می ذاشتم و مطالعه می کردم و این اتفاق نیفتاد.

من هم که این روزها سرم شلوغه و از طرفی حس می کردم دیگه توان سروکله زدن با موضوع رو ندارم. در نتیجه قرار بر این شد بقیه کارها رو خودش بعدا انجام بده.

تجربه شد برام. از طرفی مهلت فرستادن مقاله تا  15 بهمن بود. هردو طرف متضرر شدیم و خسته. شرمندگیش برام موند فقط.

پی نوشت: این لینک رو حتما ببینید:

http://mieistorie.persianblog.ir/post/53/

من که کلی خندیدم. این بلاگفای لعنتی هم نمی ذاره یه لینک آبرومندانه بذاریم اینجا!




مادرانه 3


فرزندم هرگز کاری را که در آن تخصص نداری قبول نکن. وگرنه مثل آهو در برف گیر می کنی!


زندگی هرمی

 

بچه دار شدن مثل عضویت در شرکت های هرمی است. اعضا یک آدم از همه جا بی خبر را وارد بازی می کنند تا وضعیت خودشان بهتر شود.

 

توصیه و راهکار!

 

در پی سقوط دویست هزارتومنی قیمت سکه در یک روز، بد نیست این شعر را با هم بخوانیم:

یک فکر بدیع! زن بگیرید!
بسیار سریع زن بگیرید


تا دور شوید از گناه و
اعمال شنیع، زن بگیرید!


از کار تکی کنید پرهیز
مقیاس وسیع زن بگیرید!


تا این که دل جهان بسوزد
زین کارفجیع، زن بگیرید!

یک خیل عظیم زن گرفتند
آقای رفیع! زن بگیرید!

 (حامد اسحاقی)

 

اگر هم زن گرفتید و دیدید با هم نمی سازید، نگران مهریه نباشید! راهکاری را جناب شاعر پیش رو قرار داده:

هرکسی داد زن خویش طلاق

به خدایی خداوند خر است!

چون که با قیمت سکه امروز

دیه از مهریه با صرفه تر است!

 

(محمدرضا عالی پیام)

 

قانون همیشگی

 

امروز رفته بودم بازارروز خرید کنم. معمولا وقت هایی که تنها باشم پیاده می رم و با اتوبوس برمی گردم. چون هم دست فرمون درست درمون ندارم که با ماشین برم و هم از این فرصت برای پیاده روی استفاده می کنم.

خط اتوبوس ایستگاه آخرش بازار روزه و همیشه اونجا مشکل داریم. چون اتوبوس های خط خیلی کمه، تعداد مسافر هم انگشت شماره و معمولا باید نیم ساعتی بایستیم تا بیاد. بعد از تشریف فرمایی هم اتوبوس ها می رن در بلوار مجاور توقف می کنند. تصور کنید مسافرها در ایستگاه از سرما در حال یخ بستن هستند و اتوبوس از جلوی چشم همه رد می شه و نیم ساعت در محل مقرر توقف می کنه!

همین مساله باعث عصبانیت مسافرها می شه. امروز دیگه طاقتمون طاق شد و به راننده اعتراض کردیم. گفتیم: آقا لااقل اتوبوس رو تو ایستگاه نگه دار که ما بشینیم توش! مردیم از سرما!

یارو گفت: کسی که مالک این خونه س (خونه کنار ایستگاه) شکایت کرده و نمی تونیم اینجا نگه داریم.

بله...خونه از این دوبلکس های ویلایی و متعلق به مرفهین بی درده. خوب مسلمه که مسافرهای اتوبوس (که بیشترشون ماشین ندارن) باید تو سرما یخ بزنن چون حضرت آقا دوست نداره اتوبوس دم خونه ش وایسه! مثل اینکه این قانون همیشگی دنیاست! بی پول ها فدای پولدارها!

 

فکر می کنم به:

مستاجرهایی که باید سر سال پول بذارن رو ودیعه خونه

آدمایی که قسط های سنگین دارند و حالا درآمدشون کفاف خرج روزمره رو هم نمی ده

نامزدهایی که می خوان برن سر خونه زندگی شون و باید طلا و جهیزیه بخرن

مادرها و زن هایی که بچه یا شوهرشون باید بره سربازی

آدمایی که شغل آزاد دارن و می ترسن ورشکست بشن

کسانی که بیماری های خاص دارن و داروهای وارداتی مصرف می کنن

مردهایی که جدا شدن و باید ماهی یک سکه بپردازن

زن هایی که جدا شدن و دیگه سکه ای دریافت نخواهند کرد و باید رو پای خودشون بایستند

خانواده هایی که بچه شون خارج از کشور درس می خونه و باید براش ارز بفرستن

بیکارهایی که تو این اوضاع دارن دنبال کار می گردن

و همه ما که  زیر پامون دریای نفته ولی روز به روز فقیرتر می شویم...

درباره فیلم

 

سرانجام فیلم رو دیدم. باز هم نمی توانم در مورد هدف اصلی فیلم به سادگی نظر بدهم. در طول این فیلم کوتاه، جملاتی به زبان فرانسه بیان می شود که به نظرم در القای مفهوم و علت این برهنگی بسیار موثر است و اکثریت جامعه ایرانی از درک این جملات محرومند.

به نظرم درباره فیلم، برهنگی، اعتراض و همه چیزهایی که این روزها بر سر زبان هاست به شدت اغراق شده و مساله از دید جامعه شناسی و روان شناسی به خوبی قابل بررسی است. حتی این ابعاد به خود ماجرا ارحجیت پیدا کرده....

زنان و مردان دیگری هم در فیلم دیده می شوند. آیا آن ها هم باید به جوامع خود پاسخ بدهند که چرا برهنه شده اند؟ یا این ناخودآگاه جمعی ما ایرانی هاست که فکر می کند هرکاری هر فردی انجام می دهد به همه مربوط است؟

 من روان بیمار و فضول ایرانی را به وضوح در این جریان می بینم. یه عده برای چیزی که فلسفه اش را نمی دانند خشمگین شده اند و عده دیگری برای همان هورا کشیدند. چرا که دیدن بدن آن زن برایشان هیجان انگیز بوده و آرزوهای فروخفته شان رو به نمایش گذاشته. (یاد فیلم سینما پارادیزو افتادم که یارو می گفت: بیست ساله یه بوس تو سینما ندیدیم!)

چیزی که من از این ماجرا یاد گرفتم این بود که در نهاد اکثریت ما یه دیکتاتور نهادینه شده و وقتی می بینیم کسی مطابق میل ما رفتار نکرده، به سادگی به خودمون حق می دیم محکومش کنیم. از طرفی هم انقدر زن برهنه ندیدیم که عقده ای شدیم و تا یکی یقه ش رو باز می کنه اکثریتمون هورا می کشیم!

 

مکر زنانه

 

از قدیم معروف بوده که زنان موجودات مکاری هستند. کتاب های قدیمی پرند از داستان های مکر زنان ( به ویژه کتاب هایی که ریشه هندی دارند مثل کلیله و دمنه)

من فکر می کنم هر کتابی به نوعی آینه جامعه خودشه و تا حدی هم این مکرها در طول تاریخ وجود داشته. مثلا خیلی از شاهان تحت تاثیر زنان حرمسرا تصمیمات درست یا نادرستی را می گرفتند.

علت پدید آمدن مساله هم کاملا روشنه. زنان به اندازه مردان قدرت نداشتند، از طرفی هم نمی خواستند قواعد جامعه مردسالار را بپذیرند، در نتیجه به دنبال یک راه فرعی و غیر رسمی می گشتند و با نبوغ خود، برای رسیدن به اهدافشون چاره اندیشی می کردند. به نظرم این زنان، اولین فمنیست های تاریخ بودند!

و اما علت مطرح کردن این بحث، حرف و حدیث هایی است که این روزها درباره رفتار گل/شیفته فراهانی بر سر زبان ها افتاده.

من متاسفانه نتوانستم فیلم مربوطه را ببینم (وی پی انم تموم شده) ولی عکس ها را به صورت محو شده دیدم. دوست ندارم دراین باره قضاوتی بکنم، چون فکر می کنم هرانسانی مسئول رفتار خویش است و به قول قدیمی ها: هرکسی را در قبر خودش می گذارند.

اما از دیدی دیگر، فکر می کنم این رفتار چندان تیزهوشانه نبوده، و با آن مکری که قدما از هر زنی توقع داشتند، سازگاری ندارد.

راستی راه دیگری برای اعتراض وجود ندارد؟ راهی که به جای برانگیختن خشم جامعه مردسالار، سنتی و متظاهر به دین، به نرمی و با ذکاوت بتواند حرف خود را به گوش همه برساند؟

 پی نوشت1: به علت نداشتن وی پی ان نمی توانم فیلم را ببینم. کسی از دوستان می تواند آن را برای من ایمیل کند؟

 پی نوشت 2: خط تلفن منزل ما چند روزه قطع شده. مشکل هم از مخابرات نیست چون ای دی اس ال وصله. این چند روزه خیلی تلاش کردیم ولی مشکل رفع نشده. کسی می تونه راهنمایی کنه؟

پی نوشت ۳: آخرش نفهمیدیم موضوع تبلیغ انگشتر بوده یا تبلیغ یه جشنواره فیلم یا اعتراض؟ یکی ما رو از ابهام دربیاره!