پدر بد!!!

جاتون خالی دیروز به مناسبت روز مرد آقامون خواست ما رو مهمون کنه. پیشنهاد کرد بریم رستوران پدرخوب که یه شعبه ش نزدیک خونه مون هست و تا حالا نرفته بودیم. 

یه میگوی سوخاری و یه چیزبرگر سفارش دادیم. غذا که اومد لب و لوچه مون آویزون شد! میگوش سوخاری نبود بلکه ناگت میگو بود! از اینایی که با بخار می پزن و آماده ست. فقط توی فر گرمش کرده بود. به جای پیاز و قارچ  سوخاری هم سیب زمینی تنوری گذاشته بود کنارش. اونم سیب زمینی پوست نکنده که روش پنیر ریخته بودن و مشتری بدبخت حتی امکان کندن پوستش رو هم نداشت. یا باید سیب زمینی رو با پوست می خوردیم یا باید از پنیر صرف نظر می کردیم.

چیز برگر هم اوضاع بهتری نداشت. یه همبرگر گذاشته بودن لای نون با دو تا تیکه گوجه فرنگی. نه خبری از پنیر بود نه خیارشور نه کاهو و...شایدم دیدنشون بصیرت می خواسته که ما نداریم!

خلاصه اولین و آخرین باری شد که پامون رو می داریم اونجا. پس از دور ریختن پولمون با نارضایتی اومدیم بیرون.

عید

 

 عیدتان مبارک

 

 

دوستانی که رمز دارند ادامه مطلب را ببینند.

 

ادامه نوشته

زیرزمین حرم

 

نمی دونم تا حالا زیرزمین حرم امام رضا (ع) رفتید یا نه؟ یه محلی هست که اگه اشتباه نکنم بهش می گن دار الحجه. اونجا نزدیک ترین مکان به قبر امامه. یه لوستر سبز هم از سقفش آویزون کردن که بازتاب نورش تو آینه کاری ها خیلی قشنگه.

من اون زیرزمین رو خیلی دوست دارم. مردم میان سرشون رو می ذارن روی دیوار و دعا می کنن. خیلی خلوته و آدم می تونه با آرامش دعا و زیارت کنه.

نمی دونم چرا با اینکه این زیرزمین به قبر امام نزدیکتره بازم خیلی ها دوست دارن خودشونو بچسبونن به ضریح. راستش من تا حالا دستم به ضریح نرسیده. یعنی اصلا طرفش نمی رم. اون ازدحام و اون هل دادن ها خیلی منو می ترسونه و فکر می کنم یا زیردست و پای زن های چاق له می شم یا خفه. اینه که اصلا نمی رم اون طرف ها. از حرکات وحشیانه زن ها برای کنار زدن بقیه و رسیدن به ضریح اصلا خوشم نمیاد. با چه افتخاری هم می گن ما دستمون به ضریح رسید. یه لحظه فکر نمی کنن چند نفرو له و لورده کردن تا به این افتخار نایل بشن؟ یکی نیست بگه مثل بچه آدم بشینید یه گوشه زیارت نامه تونو بخونین. انگار کل زیارت خلاصه شده تو دستمالی و ماچ کردن ضریح!

گاهی فکر می کنم وهابی ها حق دارن که می گن ضریح برای خیلی از شیعه ها حالت بت پیدا کرده ...

خلاصه اینکه تو اون زیرزمین نشسته بودم و به رفت و آمد آدم ها فکر می کردم. به اینکه هر کدوم از این ها برای خودشون دنیایی دارن با علایق و سلایق جداگانه. دنیایی پر از دوست داشتن ها و کینه ها و خاطرات...دنیایی پر از مشکلات و سختی هایی که برای حلش از خدا کمک می خوان و شاید اصلا به همین نیت اومدن زیارت... 

و بازم فکر می کردم زیارت یعنی چی؟ یعنی اینکه ما می یایییم یه مکان مقدس تا از تقدس اونجا بهره مند بشیم؟

 مگه مامون و امام رضا تو یه شهر زندگی نمی کردن؟  مگه جعده (همسر امام حسن علیه السلام) در خانه امام نبود؟ مگه همین فروشنده های بازار رضا همیشه در جوار امام نیستند؟ پس چرا جنس هاشون رو گرون می فروشند؟

شاید آدم ها به خاطر حسی که تو مکان های مقدس هست می رن اونجا. یه حسی که فقط باید درکش کرد. من اولین بار اون رو توی مدینه و مکه درک کردم. می گن وقتی آدمای زیادی یه جا جمع می شن و دعا می کنن انرژی مثبت اونجا خیلی زیاد می شه. به خاطر همین آدم احساس خوبی داره. این حس تو حرم امام رضا (ع) هم هست البته کمتر از مکه. شاید هم گیرنده های من ضعیفه...

 

پی نوشت۱: الی جان امیدوارم هرچه زودتر بنویسی. هرچند از رفتنت ناراحتم ولی فکر می کنم گاهی آدم ها به آرامش نیاز دارن. ما منتظر می مونیم تا برگردی.

پی نوشت ۲: همه تون رو تو همون زیرزمین دعا کردم. ما امروز صبح رسیدیم خونه.

پی نوشت ۳: اینجا  رو ببینید.

 

 

در جوار آقا

بازم سلام.

 در هوای فوق العاده گرم مشهد جای همه دوستان خالیه. البته ما هم نایب الزیاره هستیم...خوشبختانه هتل ما اینترنت پرسرعت داره و از این جهت مشکلی نداریم.

به امید زیارت دسته جمعی آقا امام رضا با همه دوستان عزیز...

راهی شدم زیارت

 

به امید خدا امروز عازم زیارت امام رضا (ع) هستیم. از دوستان حلالیت می طلبم.

سعی می کنم اونجا یه کافی نت پیدا کنم و به وبلاگ دوستان سر بزنم.

 

یه دسر خوشمزه!

اصل دستور رو از این وبلاگ یاد گرفتم ولی تغییراتی توش دادم.

مواد لازم:

ورق ژلاتین         چهارتا

شیر                 یک و نیم لیوان

پرتقال درشت     یکی

موز                  دوتا

شکر                نصف لیوان

بستنی  وانیلی    یه لیوان

 

اول ورق ژلاتین ها رو توی نصف لیوان شیر خیس می کنیم. بعد زیر کتری رو روشن می کنیم تا جوش بیاد. بستنی رو هم از فریزر بیرون می ذاریم تا آب بشه.

پرتقال رو قبل پوست کندن برمیداریم و پوستش رو با رنده ریز رنده می کنیم تا حدود یه قاشق چای خوری پوست پرتقال به دست بیاد. باید دقت کنیم فقط قسمت نارنجی پوست رنده بشه چون قسمت سفیدش تلخه.

 بعد پرتقال رو پوست می کنیم و مغزش رو در میاریم و پوست های بین پره های پرتقال رو دور می ریزیم. حالا مغز پرتقال و یه لیوان شیر و شکر و پوست پرتقال رو می ریزیم تو مخلوط کن و هم می زنیم تا شکر حل بشه.

حالا کتری جوشیده. ورق ژلاتین ها رو روی بخار کتری حل می کنیم و بعد به مواد داخل مخلوط کن اضافه می کنیم.

مواد رو داخل ظرف می ریزیم. موزها رو مربعی خرد می کنیم و بعد می ریزیم داخل ظرف. بستنی رو هم اضافه می کنیم تا کاملا حل بشه و به خورد مواد بره. بعد می ذاریمش داخل یخچال.

نوش جان!

 

نکته: نباید بستنی رو با مواد تو مخلوط کن بریزید چون کف می کنه و به دسر حالت زشتی می ده. ضمنا می خواستم از دسر یه عکس بگیرم ولی هم شل شده بود ( چون ۳ تا ورق ژلاتین بیشتر نداشتم) و هم کف کرده بود! ولی مزه ش خوب بود!

 راستی اگه می خواین طرز تهیه انواع دسرها رو یاد بگیرید این وبلاگ رو ببینید.

دنیای ذهن آدم ها

هرقدر زمان بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که ما آدم ها تو دنیای ذهن خودمون زندگی می کنیم نه دنیای واقعی.

دنیایی که عوامل زیادی تو شکل گیری ش نقش دارند. یکی ش ذات خودمونه. شاید همون چیزی که تو روان شناسی بهش می گن :خود 

(طبق عقیده روان شناس ها روان انسان رو سه چیز شکل می ده: وراثت/ محیط/ خود)

وراثت چیزیه که حتی علایق ما رو شکل می ده. مثلا یکی که در محاسبات ریاضی قویه ولی در فهم هنر و شعر ضعیف خواه ناخواه به سمت استعدادش کشیده می شه و به اون کاری که از عهده ش برمیاد علاقه پیدا می کنه. بعد همین انتخاب یا بهتر بگم جبری که ما انتخاب تصورش می کنیم آینده اون فرد رو شکل می ده. تو انتخاب رشته دانشگاهی و شغل و حتی همسرش اثر می ذاره.

محیط هم که نقشش معلومه. ما تو محیط یاد می گیریم زن بابا/ مادرشوهر و خواهر شوهر هیولا هستند!!!  و در عوض مادر یه فرشته ست!!! و به همین سادگی از روی نقش های آدم ها در موردشون قضاوت های مثبت و منفی می کنیم. تا جایی که هر خدمتی که اون افراد بکنند بی اجره و هر خیانتی مادر بکنه حتما به صلاح بچه است!

دنیای ذهن آدمها خیلی با هم فرق داره و تجربیات شخصی و محیط هم خیلی توش موثرند. حتی جنسیت هم نقش مهمی داره. تا حالا به تفاوت های زن و مرد فکر کردید؟ یادمه تو کلاس بیان دکتر شمیسا می گفت: زنان به کنایه حساس ترند. من به عینه این رو بارها و بارها دیدم. زن ها زبان خاصی دارند که مردها درکش نمی کنند. زبانی که از رفتارهای خاص تشکیل شده. مثل: پشت چشم نازک کردن/ انواع و اقسام کنایات رفتاری و زبانی...این پیام ها رو فقط زن ها درک می کنند و البته خود زن ها به همدیگه می فرستند! اصلا نوع استفاده زن ها از زبان با مردها زمین تا آسمان فرق داره..

مشکل از جایی شروع می شه که دنیای ذهنی از دنیای واقعی خیلی فاصله می گیره و شخص مدام خیال پردازی می کنه. مثلا زنی که شکاکه خیال می کنه هر زنی که  تو محیط کاری یا دانشگاه با شوهرش سلام علیک می کنه حتما باهاش رابطه داره! حتی اگه اون زن بدبخت شوهر داشته باشه از این قاعده مستثنی نیست (نمونه عینی اش را دیده ام) این مشکل متاسفانه در مردها هم هست...

یا مثلا بعضی از آدم ها که زمانی مسئولیت دولتی داشته اند (مثلا شهردار دقوز آباد سفلی!) در این توهم هستن که هفتاد میلیون نفر جمعیت ایران اونا را می شناسن و اگر خدای ناکرده کسی ایشون را به خاطر نیاره خونش به گردن خودشه!

از این نوع آدم ها زیاد دیده ام. آدم هایی که با توهماتشان زندگی را به خود و دیگران تلخ می کنند... گاهی حتی فکر می کنم حس خوشبختی یا بدبختی آدم ها بیشتر از اینکه به شرایط بیرونی زندگی شون مربوط باشه به درونشون مربوطه. به قول سهراب: دل خوش سیری چند؟

پی نوشت 1 : با عرض معذرت از روان شناس ها به دلیل فرو کردن پایم در کفششان!

پی نوشت 2 : گاهی وقتا با خودم فکر می کنم شاید فلان موضوعی که الان در موردش یقین دارم فقط یه تصور باشه! یه برداشت ذهنی...





یاد ایام

چهارشنبه بعد مدت ها رفتم محفل شعر اندیشه که بچه های قدیم رو ببینم. قرار شده بچه ها ماهی یکبار دورهم جمع بشن. اصلا یادم نمیاد آخرین باری که در جمع این دوستان شعر خوانده بودم کی بود...شاید دو سال قبل یا پیشتر...

ظاهرا در این مدتی که ما غربت نشین شدیم و از انجمن محبوبمان دور افتادیم وقایع ناخوشایندی روی داده و کارشکنی ها اذیت و آزارها بیشتر شده.

حالا این جلسات در فاز3 شهرک اندیشه برگزار می شه و گویا نگه داشتن همین محفل شعرخوانی برای استاد اسحاقی کار ساده ای نیست...

نمی دونم در مورد کسی که سال ها بدون منت و چشم داشت برای شعر شهریار زحمت کشیده چی بگم. فقط امیدوارم هرچه زودتر مشکلات حل بشه.

بالاخره بعد مدت ها دوستان رو دیدم و دیداری تازه شد. شعری هم خواندم و شعر هم شنیدم. یادش به خیر وقت هایی که هرهفته می رفتم و بیشتر وقت ها شعر تازه داشتم...دو سال کارکردن روی ادبیات داستانی و دور موندن از فضای انجمن های شعری ذوقم رو کور کرده...

آزمون دکتری

 

بالاخره نتیجه آزمون عجیب و غریب دکتری اومد و من طبق انتظاری که داشتم برای مصاحبه دعوت نشدم.

این درصدهای منه:

زبان: ۱۸

استعداد تحصیلی: ۳۲.۵

نظم و نثر: ۶۵.۵۶

فنون ادبی: ۱۳.۳۳

تمام این درصد ها بدون یک کلمه خواندن متون درسی به دست اومده و من تقریبا راضیم چون خودمو محک زدم.

دوستان اگه مایلند درصدهاشونو بگن تا با هم مقایسه کنیم.


پی نوشت: یه وبلاگ پیدا کردم به نام ازدواج نوشت. به دوستان توصیه می کنم ببینند.

 

پست نظرات

 

رمز همان قبلی است.

ادامه نوشته

زنانه نوشت 4

 

ادامه مطلب اصلاح شد.

ادامه نوشته

مادری در ایران

 

امروز روز مادره. روزی که همه ما یاد زحمت های بی دریغ مادرهامون می افتیم و ازشون تشکر می کنیم...روزی که مفهوم مادری رو با دید ایرانی خودمون ترویج می دیم...روزی که غیر مستقیم داریم می گیم: مادر خوب کسیه که همه زندگی شو وقف بچه ش بکنه...

 

 

راستی کی به این باور می رسیم که ارزشمند بودن یک زن به مادر بودن یا همسر بودنش نیست؟ چرا این روز رو به عنوان روز زن کمتر در نظر می گیریم و مدام روی مادر بودن و همسر بودن تاکید داریم؟ آیا زنانی که به هر دلیلی مادر یا همسر نیستند ارزشی ندارند؟ آیا ارزش وجودی یک زن وابسته به نقش هایی است که می پذیرد؟ 

ای کاش روزی زن را به خاطر انسان بودنش بستاییم ... ای کاش روزی برسد که مادرانمان یاد بگیرند خود را فدای بچه ها نکنند و کمی هم به خواسته های خودشان توجه کنند تا وقتی به میانسالی رسیدند احساس نکنند همه فرصت ها را از دست داده اند. ای کاش به دیدی معقول در مادر و همسر بودن برسیم...

 

پی نوشت۱: د/و/م خرداد امسال هم گذشت و مثل هرسال انقدر در فتح خرمشهر غرقمان کردند که یادمان نیاید د/و/م خردادی هم وجود داشته...

پی نوشت۲: امسال سالگرد ازدواجمون با روز زن یکی شده بود و بنده کادو بارون شدم!  

 

پرسش

 

به نظر شما بزرگترین نعمتی که خدا به آدمیزاد داده

چیه؟

 

 از دید من خدا به انسان دو نعمت خیلی بزرگ داده که یکی ش عمومیه و تقریبا همه مردم ازش بهرمند اند و اون یکی ویژه ست و فقط بعضی ها تجربه ش می کنن.

نعمت اول زبان و قدرت سخن گفتنه. خداوند در قران می فرماید: و علم آدم اسماء کلها...(خداوند به آدم همه نام ها را آموخت) و بعد از این به فرشتگان دستور سجده بر انسان را می دهد. پس برتری انسان بر فرشته در دانستن نام هاست.

زبان و پی آمد آن یعنی تفکر بزرگترین وجه تمایز انسان از سایر آفریده های خداست. زبان و سخن گفتن درونی همان چیزی است که فیلسوفان قدیم از آن به عنوان نطق یاد کرده اند و انسان را حیوان ناطق نامیده اند.  در واقع اندیشیدن چیزی جز سخن گفتن در درون نیست.

اگر زبان نبود ما نمی توانستیم فکر کنیم و مانند حیوانات از روی غریزه زندگی می کردیم. قدرت تفکر به انسان حق انتخاب می دهد ... کفر و ایمان می دهد...برخلاف فرشته ها یا سایر عناصر طبیعت که خدا را از روی سرشت شان ستایش می کنند و قدرت انتخابی ندارند (بر اساس آیه شریفه: یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض/ هرآنچه در آسمان و زمین است خدا را ستایش می کند)  انسان خدا را با تفکر می شناسد و ایمان می آورد یا انتخاب می کند که بی ایمان باشد.

زبان کارکرد بسیار مهم دیگری هم دارد که آن ایجاد ارتباط است. اگر انسان قادر به ایجاد ارتباط و حفظ دانسته هایش نبود همه ما باید یک بار در زندگی مان آتش را کشف و چرخ را اختراع می کردیم! زبان ما را از تجربه های تکراری بی نیاز می کند...

 و اما نعمت دوم که باز فقط خاص انسان است چیزی نیست جز عشق.به قول حافظ:

 

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

 بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز...

 

 

 

پی نوشت: نمی دونم چرا هیچ کدوم از دوستان پست عدالت رو به چشم داستانک نگاه نکردن...همه رفتن توی محتواش...