هرقدر زمان بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که ما آدم ها تو دنیای ذهن خودمون زندگی می کنیم نه دنیای واقعی.
دنیایی که عوامل زیادی تو شکل گیری ش نقش دارند. یکی ش ذات خودمونه. شاید همون چیزی که تو روان شناسی بهش می گن :خود
(طبق عقیده روان شناس ها روان انسان رو سه چیز شکل می ده: وراثت/ محیط/ خود)
وراثت چیزیه که حتی علایق ما رو شکل می ده. مثلا یکی که در محاسبات ریاضی قویه ولی در فهم هنر و شعر ضعیف خواه ناخواه به سمت استعدادش کشیده می شه و به اون کاری که از عهده ش برمیاد علاقه پیدا می کنه. بعد همین انتخاب یا بهتر بگم جبری که ما انتخاب تصورش می کنیم آینده اون فرد رو شکل می ده. تو انتخاب رشته دانشگاهی و شغل و حتی همسرش اثر می ذاره.
محیط هم که نقشش معلومه. ما تو محیط یاد می گیریم زن بابا/ مادرشوهر و خواهر شوهر هیولا هستند!!! و در عوض مادر یه فرشته ست!!! و به همین سادگی از روی نقش های آدم ها در موردشون قضاوت های مثبت و منفی می کنیم. تا جایی که هر خدمتی که اون افراد بکنند بی اجره و هر خیانتی مادر بکنه حتما به صلاح بچه است!
دنیای ذهن آدمها خیلی با هم فرق داره و تجربیات شخصی و محیط هم خیلی توش موثرند. حتی جنسیت هم نقش مهمی داره. تا حالا به تفاوت های زن و مرد فکر کردید؟ یادمه تو کلاس بیان دکتر شمیسا می گفت: زنان به کنایه حساس ترند. من به عینه این رو بارها و بارها دیدم. زن ها زبان خاصی دارند که مردها درکش نمی کنند. زبانی که از رفتارهای خاص تشکیل شده. مثل: پشت چشم نازک کردن/ انواع و اقسام کنایات رفتاری و زبانی...این پیام ها رو فقط زن ها درک می کنند و البته خود زن ها به همدیگه می فرستند! اصلا نوع استفاده زن ها از زبان با مردها زمین تا آسمان فرق داره..
مشکل از جایی شروع می شه که دنیای ذهنی از دنیای واقعی خیلی فاصله می گیره و شخص مدام خیال پردازی می کنه. مثلا زنی که شکاکه خیال می کنه هر زنی که تو محیط کاری یا دانشگاه با شوهرش سلام علیک می کنه حتما باهاش رابطه داره! حتی اگه اون زن بدبخت شوهر داشته باشه از این قاعده مستثنی نیست (نمونه عینی اش را دیده ام) این مشکل متاسفانه در مردها هم هست...
یا مثلا بعضی از آدم ها که زمانی مسئولیت دولتی داشته اند (مثلا شهردار دقوز آباد سفلی!) در این توهم هستن که هفتاد میلیون نفر جمعیت ایران اونا را می شناسن و اگر خدای ناکرده کسی ایشون را به خاطر نیاره خونش به گردن خودشه!
از این نوع آدم ها زیاد دیده ام. آدم هایی که با توهماتشان زندگی را به خود و دیگران تلخ می کنند... گاهی حتی فکر می کنم حس خوشبختی یا بدبختی آدم ها بیشتر از اینکه به شرایط بیرونی زندگی شون مربوط باشه به درونشون مربوطه. به قول سهراب: دل خوش سیری چند؟
پی نوشت 1 : با عرض معذرت از روان شناس ها به دلیل فرو کردن پایم در کفششان!
پی نوشت 2 : گاهی وقتا با خودم فکر می کنم شاید فلان موضوعی که الان در موردش یقین دارم فقط یه تصور باشه! یه برداشت ذهنی...