ختم قرآن

این روزهایم عجیب با مرگ عجین شده. از خواهر دوستم ستاره تا مادر یکی از دوستان خانوادگی که البته عمری ازش گذشته بودُُ تا استادم و تا کاسب محله مامانم و تا کارگرهایی که از پنجره افتادن و آتش نشانی کاری برای نجاتشون نکرد...

دلم تنگه...فکر کردم برای آرامش خودمون و شادی روح رفتگان عزیز مخصوصا زهرا (خواهر ستاره) که جوان رفت و استاد عزیزمُ ختم قرآنی رو اینجا بذارم

هرکس مایله شرکت کنه اطلاع بده.

۱. تیراژه

۲. امید نقوی

۳. ف رزانه

۴. نرگس

۵.شبنم

۶.شبنم

۷.عاطفه

۸. نجمه

۹.مهدی پژوم

۱۰.مهدی پژوم

۱۱.مهدی پژوم

۱۲. س

۱۳. مهرداد

۱۴.همطاف یلنیز

۱۵.دل آرام

۱۶. مادر دل آرام

۱۷.نگار

۱۸. آزاده

۱۹.شادی

۲۰.آوا

۲۱.محبوب

۲۲.آهو

۲۳. هتی

۲۴.بهنوش هدایت نیا

۲۵. مهتاب

۲۶. مهتاب

۲۷. شیما

۲۸. مهسا

۲۹. فانوس

۳۰. خودم


ختم مجدد:


 ۱. فرح

2.پروین

3. سحر دی زاد

4.سارا

5. ساجده

6. ستاره

7. سیمین

8.ستاره

9. پروانه عزیزی

10.

11.

12.

13.

14.

15.

16.

17.

18. پگاه

19.

20. آوا

21.

22.

23. حامد

24.

25.

26.

27.

28.تپلو

29. یه نفر

۳۰. زنی در مه

هوای گریه دارم...

استاد عزیزم پر کشید

هرچند رفتنش رو باور نمیکنم

هر لحظه خاطرات کلاس های حافظ خوانی و جلسات شعرخوانی ش برام تداعی میشه

بغض دارم بغض...



اول: پخش سری دوم قند پهلو شروع شده. ساعت 9 شبکه آموزش.

دوم: کسی می دونه نمایشگاه سالانه صنایع دستی کی برگزار می شه؟ قاعدتا باید حوالی بهمن باشه. نمیدونم مصلی ست یا نمایشگاه بین المللی؟

سوم: یکی از دوستام که مدتها منتظر بارداری بود حالا منتظر دنیا اومدن بچه شه. خیلی خیلی براش خوشحالم.



حدیث دیگران

اینجا

اینجا

اینجا


موضوع انشا: خانه دوست دقیقا کجاست؟

والا بنده نمی دونم. مرحوم سهراب هم یه نشانی درست درمون نداد که بفهمیم! کیارستمی هم سردرنیاورد! اون وقت توقع دارید من بدونم؟ مگه من علامه دهرم؟

اصلا منظور از دوست کدوم دوسته؟ دوستای وبلاگی؟ دوستای فیض بوقی؟ (که الحمدالله ندارم!) دوستای دانشگاهی؟ دوستای متفرقه؟

نکنه زبونم لال منظورش دوستی های خیابونی از نوع دا.ف و ... هست؟ (لااله الاالله...با طرح این سوالا جوونای مردم رو منحرف میکنن!)

خلاصه تا وقتی مفهوم سوال روشن نشه نمیشه پاسخ رو پیدا کرد. بنابر این از پگاه عزیزُ که موضوع انشا رو مطرح کرده عاجزانه استدعا دارم بروشنگری کرده و وبلاگی را از نگرانی درآورند.

 

همذات پنداری

امروز یه کامنت توی وبلاگ مگنولیا دیدم که قلبم رو به درد آورد. این کامنت رو دوستم مونیکا نوشته:

من اگر برگردم ایران همون 1 بچه رو هم دوست ندارم داشته باشم ! ما خیلی بی اعتماد به نفس و تحت تاثیر حواشی احمقانه ای بار اومدیم و من دلم نمی خواد این بلا رو سر کسی بیارم . من یادمه یه روز تو مدرسه دفترخاطراتم رو گرفتن پاره کردن چون دفترخاطرات داشتن تو مدرسه جرم بود !! تمام خاطراتی که از دوران ابتدایی دوستام برام نوشته بودن تاااا سوم راهنمایی همش رو پاره کرد ناظم ! این خاطره تا عمر دارم با من می مونه ... وقتی تفاوت زندگی بچه های اینجا رو با بچه های ایران می بینم دلم برای خودمون ریش میشه !

خیلی با این کامنت همذات پنداری کردم. راستی با ما چه کردند که قلبمون بعد این همه سال از یادآوریش به درد میاد؟

هرگز دلم نمیخواد به دوران مدرسه م برگردم...هرگز.

پیامبر

 به دنبال خبری که مانند برق در قریه پیچیده بود که رسول الله ورود کرد، افراد جمعیت مهاجر و انصار به عجله از خانه های خود بیرون آمده بودند و دسته دسته جلوی پیامبر می آمدند. به عادت عرب اول دست محمد و سپس دست ابوبکر را می بوسیدند. ولی پیامبر دست خود را از میان دست آنها، که اصرار به بوسیدن آن را داشتند، بیرون می کشید. او دوست نمی داشت کسی دست او را ببوسد و می گفت: من حکومت فردی را از آن سبب از میان مردم برانداختم که این عادات بردگی و چاکری از میان برود.

پیامبر، زین العابدین رهنما، ص 494


پی نوشت: این کتاب رو حتما بخونید! حتما!


ظاهرا اون بیلیوردی که برای افزایش جمعیت بود و در موردش صحبت کردیم خیلی بازتاب داشته

توی صرفا جهت اطلاع ازش نقد شد و گفتن: یارو چه عشق پسری بوده!

این دو تا کاریکاتور ور هم ببینید جالبه:

این

این

از دومی لینک درست درمون پیدا نکردم. اگه شما دیدید ممنون میشم بگید.

زندگی شیرین می شود!!!

یه جایی خونده بودم اگه دیدید زندگی بهتون سخت میگذره، نفستون رو حبس کنید و وقتی دیدی دارید خفه میشید، آزاد کنید! اون وقت زندگی به کامتون شیرین می شه!

البته به این شیوه خیلی مثال میشه اضافه کرد. مثل اینکه لبتابتون رو گم کنید و هزار جور فکر و خیال بیاد توی سرتون که حالا فایل های داخلش رو چطور دوباره درست کنم؟...پول خرید لبتاب جدید رو توی این گرونی چطور جور کنم و.... بعدش همکارتون زنگ بزنه بگه لبتاب توی کیف بوده، کیف هم روی صندلی، صندلی هم زیر میز!!! و همه این عوامل باعث شده لبتاب رو نبینه!!!

بعد انقدر زندگی شیرین میشه که نگو!

یا اینکه برای یه خرید کوچیک بخواهید برید سرکوچه و وقتی درو بستید تازه یادتون بیفته کلید مونده توی خونه! بعد از کلی فکر و خیال که حالا چه خاکی به سر کنم و کارهای تلنبار شده رو چطور سر و سامون بدم، بعد گرفتن پیچ گوشتی و آچار از همسایه و کلنجار رفتن و باز کردن در، انقدر زندگی شیرین میشه که نگو!

میگید نه، امتحان کنید!!!