برای خدای سال 92 که هنوز تازه‌وارد و جدید است


هماغوشی عصرگاهی را به تخت،

«بهار بهار چه اسم آشنایی، صدات میاد اما خودت کجایی» را به امواج رادیو،

بقیه‌ی پول را به راننده‌ی تاکسی خط شهران-آزادی،

چهار طبقه را به ارتفاع پشت‌بام،

کوکوسبزی را به روز اعدام محمد،

بدی‌های ما را به خوبی‌هایمان،

کلاغ تنها را به شاخه‌های بیدار هفت صبح،

پارک نیاوران را به خیابان پاسداران،

کتاب شعر مرا به بوک‌سیتی هایی که نمی‌خواهندش،

چهار تا صفر را به شماره موبایلم که رند نیست،

عکس یک عروسی را به فال قهوه‌ای غمگین ،

چاغاله‌بادام را به عصرهای جمعه‌ی عید،

کنسرت ابی را به سالن برج میلاد،

کاپوچینوی با کیفیت را به کافه ویونا،

اسم مینو را به شناسنامه‌ای در سال 67،

آن خیابان خاکستری را به آن کوچه‌ی قهوه‌ای،

کشتارگاه را به میدان گل‌ها،

خیلی‌ها را به خیلی‌ها،

آن مأمور مفت‌خور بی‌شرف را به جهنم،

مادرم را به میدان وزیری چهل سال پیش،

لاک و رژلب قرمز را به عادت ماهانه،

بچه‌‌ی خیلی‌ها را به خیلی‌ها،

اصلن باز هم خیلی‌ها را به خیلی‌ها،

یعنی او را به من؛

او را به من ببخش!


 زیتا ملکی


این شعر در وبلاگ شاعر: کلیک کنید.

پرسش

تنهایی غزل منو خیلی به فکر فرو می برد. کلاس های رنگ و وارنگ هم خیلی موثر نبود. با همسرم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم یه بچه دیگه رو هم به فرزندی قبول کنیم.

با کمک همکارهام خانمی رو پیدا کردم که بچه چهارمش رو باردار بود و اعتقادات مذهبیش هم اجازه نمی داد بچه رو سقط کنه. خوشبختانه بچه دختر بود و انتظار ما زیاد طول نکشید.

روزی که ترانه رو به خونه آوردیم، غزل پرسید:

چرا مامان ترانه اونو نخواسته؟


پی نوشت: متاسفانه هنوزم کسانی پیدا میشن که مرز داستان و حقیقت رو گم می کنند! بنابراین مجبورم بیام توضیح بدم که این یک داستانه!!!


علم بهتر است یا پراید؟

از دوران بچگی این عقده در دلمان مانده بود که معلم های همچون شمع سوزان، بهمون موضوع "علم بهتر است یا ثروت" بدهند و بنده هم مثل مجید، چشم سفیدی کرده و انشای پر آب و تابی در ستایش ثروت و نکوهش علم بنویسم و معلم را عصبانی کرده، موجبات اخراج خود از کلاس را فراهم آورم و بعد اولیایم را به مدرسه احضار کنند و جمله معروف " پرونده تو می دیم زیر بغلت" را بر زبان برانند و از فهمیدن این موضوع که پدرم معلم است متعجب بشوند!

البته ما دهه شصتی ها به کمبود امکانات عادت داریم. نشد. حالا چاره ای ندارم جز اینکه درباره موضوع "علم بهتر است یا پراید" کیبورد فرسایی کنم.

بر همگان واضح و مبرهن است که پراید خیلی بهتر از علم است. چون به برکت دانشگاه های درپیت و غیر در پیت همه آحاد ملت شریف ایران دارای مدارک کارشناسی و ارشد شده اند و البته کوزه هایی هم در دسترس نیست که بشود مدرک را درش گذاشت. بنده نمی دانم با توجه به کثرت این مدرک ها، چرا صنعت سفال در لاله جین روز به روز رو به زوال می رود؟ در حالی که اگر برای هر فرد دارای مدرک فقط یک کوزه سخته شود، این صنعت رشد چشمگیری خواهد داشت.

خلاصه در این روزگار که کوزه هم پیدا نمی شود، روشن است که پراید خیلی بهتر است. چرا که می توان با آن مسافر کشی کرده و خرج خانه را درآورد. درحالی که با مدرک های کیلویی یک عدد نان هم نمی دهند. می توان با داشتن یک پراید به خواستگاری رفت و سر و سامان گرفت و البته در دوران شیرین نامزدی، به گردش و تفریح پرداخت، در حالی که از دست علم این کارها ساخته نیست. فواید دیگری هم دارد که بنده به دلایل اخلاقی از ذکر آن معذورم.

این بود انشای من

خوش بود استاد من


پی نوشت1: انشای پگاه

پی نوشت2: یک نقد عالی در ارتباط با پست پیشین.

دغدغه های حیاتی!!!

مهم ترین دغدغه های ملت همیشه در صحنه ایران در سالی که گذشت:

1. بی حجابی گل.شی.فته

2. حجاب ار.میا


پی نوشت: درباره دومی اینجا و اینجا.

سیزده به در غمگین!

امسال خبری از زردآلو و گوجه سبز نیست. برف اسفند ماه همه شون رو نابود کرده. شاخه های درخت ها فقط برگ دارند! یعنی حتی اندازه خوردن خانواده خودمون هم نیست و شاید امسال برای اولین بار مجبور بشیم زردآلو و گوجه سبز بخریم!!!

بعد از کلی گشتن لابلای شاخه ها تونستم دوتا چغاله برای نوبر پیدا کنم!

بدون شرح!

بزرگترین بستنی دنیا

در روزهای اخیر تبلیغات شرکت چوپان در زمینه ساخت بزرگترین بستنی دنیا در ایستگاه یک توچال در اینترنت دیده می شد. ر

روز دوازدهم فروردین، این بستنی 5 تنی در حضور هزاران نفر از شهروندان تهرانی رونمایی شد. گفته می شود برای ساخت این بستنی، بیشتر از یک میلیارد تومان هزینه شده.

قرار بود این بستنی در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود ولی به دلیل حمله مردم و خورده شدن بستنی، امکان اندازه گیری از میان رفت و متاسفانه نماینده گینس نتوانست آن را به ثبت برساند.

برای دیدن عکس های این اتفاق به ادامه مطلب بروید.

پی نوشت:

از اونجایی که از قدیم گفتن آدم زنده وکیل وصی نمی خواد دوستانی که با آقای رضوی کار دارن محبت می کنن اگه به خودشون پیام بدن یا زنگ بزنن یا ایمیل بزنن، همینطور برعکس. ممنون می شم اگر با من کار دارید با خودم ارتباط برقرار کنید نه ایشون. پس لطفا نامه و پیامی که مخاطبش من نیستم اینجا نذارید.



ادامه نوشته

معما!

اگه گفتید وجه شبه بیست و سی و آرگو چیه؟

عمرا نمی تونید حدس بزنید!

اول حدستون رو بنویسید بعد برید ادامه مطلب.


ادامه نوشته

رو نیست که!

تا حالا شده برید خونه یکی مهمونی، حسابی پذیرایی بشید، بعد با صابخونه دعوا کنید و از خونه ش بندازیدش بیرون، بعد هم بشینید توی خونه و باز میوه و شیرینی بخورید؟

نگید نمی شه، کار نشد نداره!

همه تون ترانه کودکانه فرهاد رو شنیدید. ترانه ای که صدا و سیما فرت و فرت پخش می کنه و خواننده های صدتا یه غاز هم هی میان و بازخونی می کنن و تو برنامه های مختلف پخش می شه.

شعر این ترانه رو شهیا.ر قنبر.ی گفته که الان در غربته. ترانه رو هم فرهاد خدا بیامرز اجرا کرده که بیست سال اجازه کار نداشت و خون جگرها خورد...

حالا مدام این ترانه پخش می شه...چون خواننده ش مرده و شاعرش هم که کلا وجود خارجی نداره!!!


پی نوشت1: دانلود ترانه کودکانه

پی نوشت2:  این سایت و این وبلاگ رو دوست داشتم.


سقوط اسکار

دیشب فیلم آرگو رو دیدم. از همون ابتدای فیلم تا آخرش مدام از خودم می پرسیدم این فیلم برای چی اسکار گرفته؟ واقعا از نظر هنری و پیرنگ داستان خیلی معمولی بود و در حد اسکار نبود.

اما چیز هایی که درباره فیلم و سیاه نمایی درباره وضعیت ایران گفته می شه تا حد زیادی نادرسته. یعنی من فکر میکنم فضای جامعه ما در اون روزها متاسفانه خیلی دچار افراط و تفریط بوده...اعدا.م های بی حساب و کتاب و ترس از متهم شدن آدم های بی گناه واقعا وجود داشته. اما این مسئله هم هست که بالاخره قلم در کف دشمن است و کار دشمن هم پررنگ کردن ضعف هاست...هرچند ما اون روزها رو ندیدیم ولی فکر نمیکنم تا این حد فشار وجود داشته. به قول معروف پیاز داغش رو زیاد کردند!

فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده و متاسفانه این واقعیت هم خوب پرداخت نشده. فقط روایت شده. طراحی صحنه و لباس خوب بود ولی در بسیاری از صحنه های فیلم، بیننده ایرانی به سادگی متوجه می شه که در ایران فیلمبرداری نشده. این نکته در فضاهای باز فیلم (خیابان ها و بازار و...) ملموس تره. اشتباهاتی هم دیده می شه، مثل استفاده از کودکان برای بازیابی اسناد، شکستن در فرودگاه در صحنه آخر فیلم و تعقیب هواپیما، درحالی که هواپیما رو از طریق برج مراقبت کنترل می کنند نه با ماشین!!! شخصیت ایرانی سحر هم معلوم نیست چرا به عراق می ره.

یک لینک جالب درباره فیلم: اینجا اینو حتما ببینید.



تولد عید شما مبارک!

 

این کلاه قرمزی ، پسر خاله ، پسر عمه ، فامیل دور ، ببعی ، جیگر و آقوی هم ساده است که عید را زنده نگه داشته است !

 منبع: اینجا