برای خدای سال 92 که هنوز تازهوارد و جدید است
هماغوشی عصرگاهی را به تخت،
«بهار بهار چه اسم آشنایی، صدات میاد اما خودت کجایی» را به امواج رادیو،
بقیهی پول را به رانندهی تاکسی خط شهران-آزادی،
چهار طبقه را به ارتفاع پشتبام،
کوکوسبزی را به روز اعدام محمد،
بدیهای ما را به خوبیهایمان،
کلاغ تنها را به شاخههای بیدار هفت صبح،
پارک نیاوران را به خیابان پاسداران،
کتاب شعر مرا به بوکسیتی هایی که نمیخواهندش،
چهار تا صفر را به شماره موبایلم که رند نیست،
عکس یک عروسی را به فال قهوهای غمگین ،
چاغالهبادام را به عصرهای جمعهی عید،
کنسرت ابی را به سالن برج میلاد،
کاپوچینوی با کیفیت را به کافه ویونا،
اسم مینو را به شناسنامهای در سال 67،
آن خیابان خاکستری را به آن کوچهی قهوهای،
کشتارگاه را به میدان گلها،
خیلیها را به خیلیها،
آن مأمور مفتخور بیشرف را به جهنم،
مادرم را به میدان وزیری چهل سال پیش،
لاک و رژلب قرمز را به عادت ماهانه،
بچهی خیلیها را به خیلیها،
اصلن باز هم خیلیها را به خیلیها،
یعنی او را به من؛
او را به من ببخش!
زیتا ملکی
این شعر در وبلاگ شاعر: کلیک کنید.