درزی در کوزه

بچه چهارم آقای الف سال هشتاد و سه به دنیا اومد. یعنی وقتی که سالهای زیادی از شعار "دوتا بچه کافیه" می گذشت. استدلال آقای الف این بود: چین با دوبرابر مساحت ایرانُ بالای یه میلیارد جمعیت داره. چرا ما نداشته باشیم؟

آقای الف به این فکر نمی کرد که ما با همین جمعیت بیشتر از چینی ها انرژی مصرف می کنیم و نصف بیشتر مساحت کشورمون کویر و غیرقابل سکونته.

همسر آقای الف زنی قانع و مطیع بود و در تصمیم گیری های او دخالتی نمی کرد.

آقای الف دخترش را در هفده سالگی شوهر داد. دخترش آن موقع دانش آموز پیش دانشگاهی بود. جهیزیه ارزان قیمتی سر هم کردند و خرید چند قلم را هم انداختند گردن داماد. آقای الف در مذمت سختگیری های  جوانان در امر ازدواج  داد سخن می راند و  معتقد بود با صد و  پنجاه هزارتومن میشود دختری را نامزد کرد و برای بقیه اش هم خدا بزرگ است. (آن موقع تمام سکه دویست هزارتومن بود)

چندی بعد از نفوذش در اداره استفاده کرد و دست داماد را در همان جا بند کرد.

چند سال از ازدواج دختر آقای الف گذشت و این بار نوبت به ازدواج پسرش رسید. دختر یکی از همکاران قدیمی را برایش نامزد کردند. دو میلیون تومان هزینه نیم ست نامزدی شد. هفتصد هزارتومن هزینه  یک لباس بازاری دوز. آرایشگاه هم برای یک آرایش سطحی و دخترانه ششصد هزارتومن گرفت. بقیه هزینه ها مثل محضر و گل و ....بود.

حالا دخترخانم میخواهد خانه اش نزدیک خانه مادرش باشد (یک محله نسبتا خوب). بعد از کلی گشتن یک خانه صدمتری پیدا کردند که رهنش صد میلیون و اجاره اش ماهی پانصد هزارتومن و شارژش هم ماهی صد  هزار تومن است. آقای الف زمینش را گذاشته برای فروش تا قرضی که از دوستش برای رهن گرفته را بپردازد.

عروس یک سرویس چهارده میلیون تومانی پسندیده و وقتی دیده پول کم است  با کلی قناعت شش میلیونی برداشته. عروسی هم نزدیک است و باید ببینیم بزرگی خدا در این عروسی چطور نمود پیدا می کند!!!

 

عاشقانه های  قائم مقام

امروز در سایت همشهری داستان مطلبی دیدم که خوندنش برام خیلی لذت بخش بود. به تازگی مجموعه نامه های قائم مقام فراهانی به همسرش (خواهر شاه) پیدا شده و قرار است به زودی چاپ شود. یکی از نامه ها را اینجا آوردم. چند نمونه دیگر را می توانید در سایت بخوانید. اینجا

قربانت شوم

خدای تعالی به فضل و کرم خودش همه‌چیز به شما داده است سوای حوصله. تصدق تو باشم من چه حد دارم صاحب شما شوم اما خوش نیست از شما که اسم برادر این‌طور ببرید. خدا آن روز را نصیب شما نکند که پروا نداشته باشید. خدا مرا بکشد هم‌چنین لفظی را نبینم و نشنوم. همین‌که این لفظ بد را در این کاغذ دیدم، دانستم شما به حال خود نبوده‌اید. هرچه گفته‌اید و نوشته‌اید از روی بی‌خودی‌های عالم تغیّر است.
قربانت شوم، نوشته‌اید عمارت اوجان نخواهم ماند، مختارید. پس بفرمایید کجا خواهید رفت. حالا که در اوجان‌اید و نه وباست و نه سرماست و نه گرما، این‌طور بر سر من می‌آرید، اگر به شهر بروید پناه بر خدا که تا بشنوید در محله حکما باد یک‌نفر دُمل به‌هم رسانیده، من باید از ایران فرار کنم در نجف اشرف بسط بنشینم.
قربانت شوم، من طاقت این حرف‌های شما را ندارم. دختر پادشاه هستی، بی‌تربیت بالا آمدی، ‌خوش‌آمدگو بسیار، دل‌سوز غم‌خوار کم داشتی. نایب‌السلطنه روحی فداه، مرا به نوکری شما داده بلکه توانم تربیت کنم اما من غلط می‌کنم، توبه‌کار می‌شوم، اختیار با خودت است، هرجا بخواهید بروید و خود بمانید، از من همین است که خدمت شما را بکنم، اسب و قاطر حاضر کنم.
نوشته‌اید از زن خوف می‌کنی. بله قربانت شوم من قشونی و شمشیربند نیستم. ادعای رستم و اسفندیاری ندارم. میرزای فقیر مفلوک ترسوی عاجزی‌ام. از زن می‌ترسم. از موش می‌ترسم. از موش‌های جوی هم می‌ترسم اما این عیب‌های خودم همه را به توسط بی‌بی‌کوچک، زن آقانوروز، خدمت شما عرض کرده بودم. آخر سخن‌ها این است که نایب‌السلطنه روحی‌فداه مرا به نوکری شما داده است و من حاضر و آماده‌ی خدمت هستم. می‌مانید، همان‌جا خدمت شما را می‌کنم. می‌روید، اسب و قاطر و تخت حاضر است. هرچه بخواهید فرمایش کنید بندگی می‌کنم. حرف بد را می‌گویم مزن اگر نشنوی هم عار من نیست. دختر پادشاه و خواهر آقای من هستید. والسلام.

 

موضوع انشا: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟

با نام و یاد خدا قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم.

بر همگان واضح و مبرهن است که ما بچه های نازنازی باید درس بخوانیم و بعدش هم که رفتیم خانه مخش بنویسیم و اگر وقت شد برویم کوچه با بچه های محل بازی کنیم. ما را چه به این غلط های اضافی و من و ما شدن؟ ما هنوز دهانمان بوی شیر می دهد...

ولی دیروز یکی از بچه های کوچه تعریف می کرد که خواهرش را توی خیابان گرفته اند و بعد هم برده اند کمیته عقد کرده اند. معلوم می شود هرکسی در کمیته است می خواهد همه من و تو ها ما بشوند. حالا حتما چند وقت دیگر عروسی می شود حتما مادر دوستمان ما را هم دعوت کند برویم خانه شان شیرینی بخوریم و با بچه های دیگر آتش بسوزانیم. شاید هم جلوتر برویم میوه ها را در حوض بشوییم یا در کارهای دیگر کمک کنیم.

والا من بیشتر از اینها درباره این چیزها نمی دانم اگر هم بپرسم ننه ام دعوایم می کند. انشای خود را در زیر کرسی به پایان می برم.

این بود انشای من

خوش بود استاد من


پی نوشت: انشای پگاه


کتابخانه

زن میانسال رو به کتابدار جوان گفت:

در مورد تشنج کتاب دارید؟

کتابدار دستش را زیر چانه زد و گفت:

در مورد کدوم نوع تشنج کتاب می خواید خانوم؟

زن چند ثانیه سکوت کرد و گفت:

همونی که داره بچه مو می کشه.

 

 

 

پی نوشت:یه هشدار جدی: اینجا

پشت شیشه برف می بارد!

به برکت این زمستون پر برف و مشکلاتی که سرما ایجاد کرده، دیگه نمیتونیم بگیم زمستون هم زمستونهای قدیم!!!

شاید در این شرایط، و با توجه به سرما، بهتر باشه به جای بالا بردن دمای محیط، دمای بدن رو بالا ببریم.

ساده ترین راهش همون پوشیدن لباس گرمه. ولی راه دیگه ش خوردن چیزهاییه که طبع گرم دارند. اگه طبع تون سرده، هر روز یه قاشق چای خوری دارچین رو توی یه لیوان چای حل کنید و بخورید. حتما پودرش باشه! چوب دارچین فقط به چایی عطر می ده! قراره کلش خورده بشه نه اینکه فقط بوش رو استشمام کنیم! وسط وعذه غذایی (نهار یا شام) هم اگه میتونید یه قاشق چای خوری سرخالی زنجبیل بخورید. البته خودم هنوز اینو امتحان نکردم...

دم کرده پونه هم فشار خون رو بالا می بره و ادم رو حسابی گرم می کنه!

استفاده از کیسه آب گرم رو فراموش نکنید! مخصوصا برای خواب خیلی خوبه!

روی ملحفه تشک تون یه پتوی سفری بکشید. این طوری خیلی زودتر گرم می شید.

اگه خونه تون راهرو داره، یه پرده جلوش نصب کنید. خیلی موثره.

و در آخر، نوار درزگیر برای در و پنجره ها و پوشوندن دریچه کولر رو فراموش نکنید.

 

این پست در لینک زن: کلیک کنید


تا کنون ندیده ام

 هیچ زن هنرپیشه ای

 روبروی دوربین ها

 همچون شما بازی کرده باشد

 از آخرین ارتفاع ساختمانی شعله ور

 چقدر طبیعی پرت شدید وُ

  چقدر طبیعی مردید

  من تا کنون ندیده بودم

  هیچ زن خیاطی

 آنگونه سریع

 آسمان را به زمین بدوزد

حسن آذری


وبلاگ شاعر: اینجا

ختم قرآن

این روزهایم عجیب با مرگ عجین شده. از خواهر دوستم ستاره تا مادر یکی از دوستان خانوادگی که البته عمری ازش گذشته بودُُ تا استادم و تا کاسب محله مامانم و تا کارگرهایی که از پنجره افتادن و آتش نشانی کاری برای نجاتشون نکرد...

دلم تنگه...فکر کردم برای آرامش خودمون و شادی روح رفتگان عزیز مخصوصا زهرا (خواهر ستاره) که جوان رفت و استاد عزیزمُ ختم قرآنی رو اینجا بذارم

هرکس مایله شرکت کنه اطلاع بده.

۱. تیراژه

۲. امید نقوی

۳. ف رزانه

۴. نرگس

۵.شبنم

۶.شبنم

۷.عاطفه

۸. نجمه

۹.مهدی پژوم

۱۰.مهدی پژوم

۱۱.مهدی پژوم

۱۲. س

۱۳. مهرداد

۱۴.همطاف یلنیز

۱۵.دل آرام

۱۶. مادر دل آرام

۱۷.نگار

۱۸. آزاده

۱۹.شادی

۲۰.آوا

۲۱.محبوب

۲۲.آهو

۲۳. هتی

۲۴.بهنوش هدایت نیا

۲۵. مهتاب

۲۶. مهتاب

۲۷. شیما

۲۸. مهسا

۲۹. فانوس

۳۰. خودم


ختم مجدد:


 ۱. فرح

2.پروین

3. سحر دی زاد

4.سارا

5. ساجده

6. ستاره

7. سیمین

8.ستاره

9. پروانه عزیزی

10.

11.

12.

13.

14.

15.

16.

17.

18. پگاه

19.

20. آوا

21.

22.

23. حامد

24.

25.

26.

27.

28.تپلو

29. یه نفر

۳۰. زنی در مه

هوای گریه دارم...

استاد عزیزم پر کشید

هرچند رفتنش رو باور نمیکنم

هر لحظه خاطرات کلاس های حافظ خوانی و جلسات شعرخوانی ش برام تداعی میشه

بغض دارم بغض...



اول: پخش سری دوم قند پهلو شروع شده. ساعت 9 شبکه آموزش.

دوم: کسی می دونه نمایشگاه سالانه صنایع دستی کی برگزار می شه؟ قاعدتا باید حوالی بهمن باشه. نمیدونم مصلی ست یا نمایشگاه بین المللی؟

سوم: یکی از دوستام که مدتها منتظر بارداری بود حالا منتظر دنیا اومدن بچه شه. خیلی خیلی براش خوشحالم.



حدیث دیگران

اینجا

اینجا

اینجا


موضوع انشا: خانه دوست دقیقا کجاست؟

والا بنده نمی دونم. مرحوم سهراب هم یه نشانی درست درمون نداد که بفهمیم! کیارستمی هم سردرنیاورد! اون وقت توقع دارید من بدونم؟ مگه من علامه دهرم؟

اصلا منظور از دوست کدوم دوسته؟ دوستای وبلاگی؟ دوستای فیض بوقی؟ (که الحمدالله ندارم!) دوستای دانشگاهی؟ دوستای متفرقه؟

نکنه زبونم لال منظورش دوستی های خیابونی از نوع دا.ف و ... هست؟ (لااله الاالله...با طرح این سوالا جوونای مردم رو منحرف میکنن!)

خلاصه تا وقتی مفهوم سوال روشن نشه نمیشه پاسخ رو پیدا کرد. بنابر این از پگاه عزیزُ که موضوع انشا رو مطرح کرده عاجزانه استدعا دارم بروشنگری کرده و وبلاگی را از نگرانی درآورند.

 

همذات پنداری

امروز یه کامنت توی وبلاگ مگنولیا دیدم که قلبم رو به درد آورد. این کامنت رو دوستم مونیکا نوشته:

من اگر برگردم ایران همون 1 بچه رو هم دوست ندارم داشته باشم ! ما خیلی بی اعتماد به نفس و تحت تاثیر حواشی احمقانه ای بار اومدیم و من دلم نمی خواد این بلا رو سر کسی بیارم . من یادمه یه روز تو مدرسه دفترخاطراتم رو گرفتن پاره کردن چون دفترخاطرات داشتن تو مدرسه جرم بود !! تمام خاطراتی که از دوران ابتدایی دوستام برام نوشته بودن تاااا سوم راهنمایی همش رو پاره کرد ناظم ! این خاطره تا عمر دارم با من می مونه ... وقتی تفاوت زندگی بچه های اینجا رو با بچه های ایران می بینم دلم برای خودمون ریش میشه !

خیلی با این کامنت همذات پنداری کردم. راستی با ما چه کردند که قلبمون بعد این همه سال از یادآوریش به درد میاد؟

هرگز دلم نمیخواد به دوران مدرسه م برگردم...هرگز.

پیامبر

 به دنبال خبری که مانند برق در قریه پیچیده بود که رسول الله ورود کرد، افراد جمعیت مهاجر و انصار به عجله از خانه های خود بیرون آمده بودند و دسته دسته جلوی پیامبر می آمدند. به عادت عرب اول دست محمد و سپس دست ابوبکر را می بوسیدند. ولی پیامبر دست خود را از میان دست آنها، که اصرار به بوسیدن آن را داشتند، بیرون می کشید. او دوست نمی داشت کسی دست او را ببوسد و می گفت: من حکومت فردی را از آن سبب از میان مردم برانداختم که این عادات بردگی و چاکری از میان برود.

پیامبر، زین العابدین رهنما، ص 494


پی نوشت: این کتاب رو حتما بخونید! حتما!


ظاهرا اون بیلیوردی که برای افزایش جمعیت بود و در موردش صحبت کردیم خیلی بازتاب داشته

توی صرفا جهت اطلاع ازش نقد شد و گفتن: یارو چه عشق پسری بوده!

این دو تا کاریکاتور ور هم ببینید جالبه:

این

این

از دومی لینک درست درمون پیدا نکردم. اگه شما دیدید ممنون میشم بگید.

زندگی شیرین می شود!!!

یه جایی خونده بودم اگه دیدید زندگی بهتون سخت میگذره، نفستون رو حبس کنید و وقتی دیدی دارید خفه میشید، آزاد کنید! اون وقت زندگی به کامتون شیرین می شه!

البته به این شیوه خیلی مثال میشه اضافه کرد. مثل اینکه لبتابتون رو گم کنید و هزار جور فکر و خیال بیاد توی سرتون که حالا فایل های داخلش رو چطور دوباره درست کنم؟...پول خرید لبتاب جدید رو توی این گرونی چطور جور کنم و.... بعدش همکارتون زنگ بزنه بگه لبتاب توی کیف بوده، کیف هم روی صندلی، صندلی هم زیر میز!!! و همه این عوامل باعث شده لبتاب رو نبینه!!!

بعد انقدر زندگی شیرین میشه که نگو!

یا اینکه برای یه خرید کوچیک بخواهید برید سرکوچه و وقتی درو بستید تازه یادتون بیفته کلید مونده توی خونه! بعد از کلی فکر و خیال که حالا چه خاکی به سر کنم و کارهای تلنبار شده رو چطور سر و سامون بدم، بعد گرفتن پیچ گوشتی و آچار از همسایه و کلنجار رفتن و باز کردن در، انقدر زندگی شیرین میشه که نگو!

میگید نه، امتحان کنید!!!

من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم

قیصر امین پور

بیمه عمر

کسی در مورد چند و چون بیمه عمر خبر داره؟ مثلا اینکه شرایط کدوم بیمه بهتره و کلا کار به صرفه ای هست یا سرمایه گذاری در جاهای دیگه بهتره و...

ممنون میشم.

اخلاق و دین


ادامه نوشته

خرید اینترنتی

خوش و خرم نشستم پشت لبتاب و دونه دونه چیزهایی که میخواستم بخرم رو انتخاب کردم، بیشترشون خرید سوپرمارکتی بودن، بعد وقتی خواستم سفارش رو قطعی کنم دیدم نوشته ۶هزارتومن هزینه حمل و نقل. تعجب کردم، پارسال از همون فروشگاه اینترنتی یه غذاساز خریده بودم و تحویلش رایگان بود، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم، خانومه گفت: خانوم اون پارسال بوده! الان یک ساله هزینه حمل و نقل داریم. فقط برای خرید بالای ۱۹۵ هزارتومن اونم از سوپرمارکت، هزینه رایگانه!!!

این شد که عطای خرید اینترنتی رو به لقاش بخشیدم و بعد از نیم ساعت اتلاف وقت در سایت فروشگاه، ده دقیقه رفتم از بقالی محل خرید کردم و برگشتم! توی دلم هم هی می گفتم: سال به سال دریغ از پارسال!

یاد این پست مگنولیا افتادم! اونجا گفته بود توی انگلیس خرید اینترنتی از فروشگاهی ارزونتره. جالبه، نه؟

تسلیت

من معتقدم آدم ها به تسلیت بیشتر از تبریک نیاز دارن. چون شادی حاصل از یک اتفاق بعد از مدتی جای خودش رو به واقع بینی درباره مشکلات شرایط تازه میده. ولی اندوه ناشی از غم و فراق هیچ وقت عوض نمیشه

ستاره جان تسلیت میگم. نمیدونم چطور میتونم همدردی خودم رو در قالب کلمات بیان کنم. از صبح که خبر رو شنیدم اصلا در حال خودم نیستم...خیلی سخته خیلی...ادامه دادن زندگی در این شرایط و با این غم بزرگ کنار اومدن خیلی سخته

خدا به خودت و خانواده ت صبر بده

ان شاالله

نظر سنجی

نظرتون درباره این و این چیه؟

نظر منو در ادامه مطلب ببینید.

 

ادامه نوشته

من نور خورم که قوت جان است

هر قدر زمان می گذره و شاید هر قدر بیشتر عمر می کنم نفرتم از پاییز و زمستون بیشتر می شه. از سرما و تاریکی  و نمناکی بدم میاد. وقتی قراره هزارسال توی یک جای سرد و تاریک و نمور بخوابم، الان دوست دارم توی گرما و نور باشم.

این سالها هم که دود و آلودگی هم اضافه شده، دیگه هیچی! هم مجالی برای تنفس نیست، هم آدم تا تکون می خوره شب شده و باید خونه باشه. وقتی هوا تاریک می شه احساس ناامنی می کنم. گاهی تعجب می کنم از اینکه وقتی ۱۸ ساله بودم چطور تا ساعت شش و نیم می موندم دانشگاه و از اونجا تا برسم خونه هشت و نیم، نه شب می شد. انگار با بالا رفتن سن، احتیاط و ترس آدم بیشتر می شه.البته اون سالها هم مجبور بودیم اون کلاس ها رو برداریم. اونم تو شرایطی که موبایل نبود...

خدا برکت بده به بهار و تابستون.انگار از جنس زندگی اند. پر از نور. پر از وقت! پر از میوه های خوشمزه! پر از همه چیزهای خوب...

هرقدر هم از گرما خفه بشم بازم به پاییز پر از دود و تاریکی ترجیحش می دم. دل گرفتگی ش انگار از جنس مرگه.

اضافه شد: زمستون هم زمستون های قدیم. کرسی و برف و آدم برفی و برف و شیره ش قشنگ بود. الان که دیگه هیچ کدوم نیست و صفایی نداره.

انقراض نسل بشر

خیلی از آدمها به من میگن: اگه همه مثل تو فکر می کردن نسل بشر منقرض می شد.

حالا من می پرسم: اگه یه روزی نسل بشر واقعا منقرض بشه چی میشه؟

اعتقاد من اینه که اتفاق خاصی نمی افته. چند صد سال طول می کشه تا طبیعت آلودگی هایی که انسان ایجاد کرده رو در خودش حل کنه. بعد از اون هم سایر موجودات خوش و خرم، بدون ترس از آزار انسان، به زندگی شون ادامه میدن و چرخه طبیعت خیلی بهتر از الان می چرخه.

حقیقت اینه که ما آدم ها جزئی از طبیعت هستیم نه حاکم بر اون... و حقیقت تلخ تر اینه که زیادی از حد خودمون رو تحویل می گیریم و خودبزرگ بینی داریم. هیچ موجودی به اندازه ما به سایر موجودات روی زمین آسیب نزده. خیلی از این آسیب ها هرگز قابل جبران نیستند. کاملا بدیهیه که اگه انسانی نبود خیلی از موجودات از بین نمی رفتن و منقرض نمی شدن. و آسیب های دیگه ای که بهتر از من میدونید.

 اضافه شد: پیشرفت های علمی و هنری و هرچیز دیگه ای که ما داریم و بقیه موجودات ندارن، فقط و فقط به درد خودمون می خوره و بس! یعنی اگه انسانی برای درک و استفاده از این پیشرفتها وجود نداشته باشه کاملا بی مصرف و بی معنی میشن! پس این استدلال که ما از بقیه موجودات به این دلیل برتریم هم درست نیست. ما هرکاری کردیم برای خودمون کردیم! برای بقیه فقط دردسرساز بودیم!

 

پی نوشت: لینک نامربوط اینجا

 

آلزایمر

۱.وقتی می خواستم از تاکسی پیاده بشم به راننده گفتم: ببخشید کرایه این مسیر ۲هزارتومنه؟

گفت: مگه ۳۰۰ تومن بقیه پول رو ندادم؟

نگاه کردم توی کیفم دیدم پول توشه! مردم از خجالت.

۲. رفتم مغازه سبزی فروشی میگم: آقا نیم کیلو برانی بدید!!!

۳. موبایلم رو جا گذاشتم موسسه و تا یکشنبه چراغ های رابطه تاریک است! البته قبلا هم نیمه تاریک شده بود و پیامک هایی که دوستان برای محرم فرستادن رو نتونستم جواب بدم! اصلا نمی دونستم کی پیامک داده! آخه حافظه گوشیم خیلی کمه هیچی توش جا نمی شه!

 

 

چند پیشنهاد برای ایمن سازی بدن در برابر آلودگی هوا

امروز مدارس ابتدایی تعطیل شدند و بچه های محله ما به جای اینکه به فکر سلامتی شون باشند و توی خونه استراحت کنن از صبح توی کوچه مشغول بازی بودند!!!

ظاهرا مشکل آلودگی هوا حالا حالا از سر تهران دست بر نمی داره. پارسال یک گزارش تلویزیونی درباره ایمن کردن بدن در برابر آلودگی دیدم، در اون گزارش توصیه شده بود این خوراکی ها رو برای سم زدایی از بدن بخوریم:

۱. شیر: تاثیر شیر در خارج کردن سم از بدن از قدیم مشخص بوده.

۲. سیب: روزی یک عدد سیب خیلی به سلامتی کمک می کنه.

۳. آنتی اکسیدان: میوه های رنگدار مثل خرمالو و انار به علاوه لبو و اسفناج. آنتی اکسیدن موجود در اینها به سموم می چسبه و اونها رو از بدن خارج می کنه.

ورزش رو هم باید تا بهتر شدن اوضاع هوا تعطیل کرد...

 

خبر خوشحال کننده: اینجا

 

جهنم دو زاری

دیروز برای یک کاری باید مسیری رو با تاکسی می رفتم و به دلیل اینکه  تا به حال  اون مسیر رو نرفته بودم از یه راننده تاکسی راهنمایی خواستم. ایشون هم من رو گمراه کردند و نتیجه این شد که به جای یک کورس، دوتا سوار شدم تا پول بیشتری به جیب همکارانشون برسه. بعد من از خودم می پرسیدم واقعا ۳۵۰ تومن ارزش دروغ گفتن داره؟ لااقل آدم اگه میخواد بره جهنم برای مبالغ بالای چند هزار میلیارد بره. خیلی ضایع س که آدم برای پول خرد بره جهنم!

پی نوشت: اینجاو اینجا رو ببینید.

 

پرسش اقتصادی

این روزها همه وبلاگ ها پرشده از خبر مذاکرات ژنو و ازران شدن سکه و ارز. البته سیر نزولی کاهش قیمت از چند ماه پیش شروع شده بود و حالا به اوج خودش رسیده. ولی نمی دونم چرا با وجود کاهش قیمت ارز کالاهای خارجی روز به روز گرانتر می شوند؟ چرا چند سال پیش بلافاصله بعد از افت ارزش ریال، قیمت کالاها چند برابر شد ولی با قوت گرفتن ارزش پول ملی، قیمت ها عقب نشینی نمی کنند؟

 

عادت می کنیم!

خانواده من چای خارجی می خورند و از چای ایرانی بدشون میاد. مشخصه که من تا یکی دو سال پیش حتی چایی ایرانی رو امتحان هم نکرده بودم.

تا اینکه از یک جایی برامون مقداری چای لاهیجان رسید و امتحانش کردم. اوایل به نظرم خیلی تلخ بود. بعد کم کم عادت کردم. بعد یاد گرفتم با بهار نارنج و گل محمدی و هل و دارچین معطرش کنم و به خاطر ارگانیک بودنش کلا جایگزین قبلی شد.

وقت هایی که مهمون دارم چای خارجی دم می کنم چون بیشتر مردم اون رو می پسندند. دیشب که مهمون داشتم با خودم فکر کردم چایی خارجی چقدر بدمزه است...

 

دردنامهء اثاث کشی

ای کسانی که مستاجرید! شما را به سازش و مدارا با صاحب خانه دعوت میکنم، چرا که دوبار اثاث کشی در دو سال متوالی این خسارات را بنده حقیر وارد نموده است:

۱.شکستن ۹ تکه چینی و ناقص شدن سرویس

۲. شکستن سینی مایکروویو (۳۸ هزارتومن خریدم دوباره! تازه سایز کوچکترش رو گرفتم. سایز اصلیش ۶۰ تومن بود!)

۳. گم شدن سه عدد شیشه طبقاتی بوفه (احتمالا حضرات کارگرها شکستن صداشو در نیاوردن.)

۴. گم شدن کفش کوهنوردی عزیزم. ( ۵ سال پیش ۱۵۰ هزارتومن خریده بودم . البته هرچی فکر می کنم یادم نمیاد روزهای نزدیک به اثاث کشی دیده باشمش. شاید قبلش گم شده. نمی دونم)

۵. گم شدن تحقیقی که خیلی روش زحمت کشیده بودم.

۶. صرف ۶ ماه وقت برای جا به جایی (هر اثاث کشی سه ماه! چیه خوب؟ دست تنهام)

۷. داغون شدن وسایل چوبی (یه عالمه لک برداشتن)

۸. فروش و بخشش مقدار زیادی خرت و پرت به دلیل کمبود جا و نداشتن انباری.

۹. خرد شدن اعصاب در هر اسباب کشی به مقدار خیلی خیلی زیاد (مسلمان نشنود کافر نبیند)

۱۰. گم شدن یک هارد سفید با کلی اطلاعات.

۱۱. توصیه می کنم عطای خونه نوساز رو به لقاش ببخشید! چون احتمالا مجبور میشید خودتون میل پرده نصب کنید و دنبال وصل شدن تلفن بدوید و کلی خاک جارو کنید و از کاشی ها گچ بکنید و...خلاصه کلی زحمت باید بکشید تا عیب و ایرادهای خونه رو رفع کنید و مستاجر بعدی بیاد حالش رو ببره!!! اصلا نمی فهمم چرا خونه نوساز این قدر گرونه؟ با این همه دردسر...

خلاصه هرچی صابخونه گفت بگید چشم و مطمئن باشید جابه جایی و پیدا کردن خونه جدید براتون گرونتر از زیاد کردن مبلغ اجاره درمیاد! البته هردوباری که من اثاث کشی کردم، به دلایل دیگه ای غیر از گرون شدن خونه بوده...

 

عقاید اساطیری

اسم بنابر معتقدات اساطیری و جادوئی کهن، معرف کامل مسمی است و اگر کسی اسم کسی را بداند، مثل این است که همه زوایا و خفایای او را کاملا می شناسد و از این رو بود که قهرمانان اساطیری جنگ های حماسی، نام خود را برای حریف افشا نمی کردند، چنان که رستم اسم خود را به سهراب نگفت و این چاره اندیشی او مسبب فاجعهء تراژدی شد.

داستان یک روح، دکتر سیروس شمیسا، ص ۷۱

 

پی نوشت: حالا فهمیدید چرا قدیمی ها اسم زنشون رو صدا نمی کردند و به جاش از واژه های مختلف استفاده می کردند؟