رسانه ملی!

 

واکنش رسانه ملی بعد از موفقیت اصغر فرهادی:

کان لکن لا اصغر فرهادیا موجودا!

پس از این به بعد به جای نام بی مسمای رسانه ملی، فرهنگستان نام نارسانه ی ملی را پیشنهاد می کند!

 

 

افتخاری دیگر

 

فیلم جدایی نادر از سیمین برنده بهترین فیلم خارجی جشنواره گلدن گلوپ شد!

اصغر فرهادی در این جشنواره جایزه خود را از دست مدونا گرفت. با این تفاسیر به احتمال قوی فیلم به اسکار هم راه خواهد یافت.

راستی اگه اسکار هم بگیره چی می شه!!!

این روزهای من

۱. به استادم قول دادم تا ۴ شنبه هفته بعد یه مقاله خوب از پایان نامه م در بیارم و ببرم. این مقاله رو قرار بوده شهریور ببرم ولی امان از بی حوصلگی!

۲. به دوستم قول دادم یه مقاله دیگه که نصف فیش برداری ش رو انجام داده کامل کنم و به نام هردومون بفرستیم برای یه مجله. یه هفته س دارم روش کار می کنم دریغ از ذره ای پیشرفت! بهم گفته برو فلان مقاله رو در مجله ادبیات داستانی ببین. می رم می بینم در اون شماره اصلا چنین مقاله ای نیست.

شماره ابیاتی که باید با منابع اصلی تطبیق بدم اشتباه از آب در اومدن. خلاصه کلی کتاب زیر و رو کردم بدون نتیجه و خسته و کوفته برگشتم خونه!

۳. دارم در مورد شرکت کردن یا نکردن در آزمون دکتری فکر می کنم. (نظر شما چیه؟)

۴. یه کتاب برای مقاله خودم پیدا کردم ولی نمی تونستم از کتابخونه امانت بگیرم و برای همین کلی حرص خوردم.

۵. باید امسال خونه تکونی رو تا قبل از اول اسفند تموم کنم.

 

دو پرسش

۱. دوستان عزیز کسی کتاب یا مقاله معتبری می شناسه که در اون مدرنیسم و پسامدرنیسم به صورت روشن، دقیق و علمی توضیح داده شده و تفاوت اون ها هم بیان شده باشه؟ (در زمینه ادبیات می خوام)

با اینکه مقالات زیادی درباره پست مدرنیسم خوندم و کتاب های زیادی رو دیدم ولی هیچ کدوم تعریف روشنی ارائه ندادند و در بیشتر موارد ترجمه ها هم خوب نبوده.

۲.کسی می دونه آیا کتابخانه ملی در روزهای تعطیل هم فعالیت داره یا نه؟ تو سایتش چیزی ندیدم تلفنشون هم قطعه.

 

 

مصائب یک زن بی آرایش

 

۱. آرایشگاهی که همیشه می رفتم تعطیل شد، رفتم یه جای دیگه، آرایشگره می پرسه: اولین باره بند می اندازی؟

۲. رفتم پیش دکتر گوش و حلق و بینی، می پرسه: کلاس چندمی؟ (اون موقع سال سوم کارشناسی بودم)

۳. رفتم غذاساز بخرم، فروشنده می گه اگه نمی خواهید استفاده ش کنید تاریخ خرید نزنم! (تریپ این دخترایی که واسه خودشون جهاز جمع می کنن!)

۴. تو اتوبوس یه خانومه بهم گیر داده که: عروس من می شی؟ (یه بار قبل ازدواج یه بار بعدش!)

۵. رفتم دکتر زنان، اولین چیزی که می پرسه اینه: مجردی؟

۶. رفتم خرید، وقتی از اتاق پرو درمیام فروشنده بلافاصله می پرسه: اندازه نشد درسته؟ (فکر کرد چون آرایش نداشتم لابد پول هم ندارم!!!)

۷. با همسرم رفتیم مرکز خرید، بعد همدیگه رو گم کردیم (موبایلم خونه مونده بود) بعد همسرم رفته بود تو مغازه از فروشنده پرسیده بود: خانمی با این مشخصات ندیدید؟ آرایش نکرده.

 یارو گفته بود: وقتی این همه آرایش کرده هست چرا آرایش نکرده؟

- مرد حسابی حرف دهنتو بفهم، زنمه!

-خرش از پل گذشته دیگه آرایش نمی کنه؟

 

آگهی استخدام!

به یک فروند زن داداش با مشخصات زیر نیازمندیم:

ظاهر آراسته و خوش اندام (متقاضیان پیش از ورود به اتاق گزینش باید صورت خود را با آب و صابون بشویند)

تحصیلات بالاتر از ارشد

تک فرزند (تک دختر هم با اغماض مورد قبول است به شرطی که برادرش غیرتی و بدپیله نباشد!)

آشنا به امور خانه داری و کدبانوگری (آزمون پخت انواع غذاهای ایرانی و فرنگی، انواع ترشی و مربا، انواع دسر و پیش غذا و... به صورت عملی با حضور داوران بین المللی برگزار خواهد شد)

دارای مادری مهربان و پدری که به تازگی دچار سکته قلبی شده باشد (سایر امراض هم در صورتی که پزشکان از ادامه حیات ایشان در مدت طولانی قطع امید کرده باشند، مورد پذیرش است. ضمنا پدر عروس باید دارای حجره ای دو دهنه در بازار باشد)

دارای هفت کامیون جهیزیه

آشنا به کلیه امور خدماتی برای خدمت رسانی بهتر به خانواده شوهر (مسئولیت نظافت هفتگی، خانه تکانی سالانه و همه مهمانی های مادرشوهر به عهده ایشان خواهد بود)

پسر زا (ایشان باید یک سال پس از ازدواج و در اولین زایمان سه پسر به دنیا بیاورند وگرنه قرارداد استخدام خود به خود باطل می شود)

با مهریه یک ربع سکه و آینه و شمعدان حلبی

شاغل و دارای درآمد بالای یک میلیون تومان و رسیدگی هم زمان به امورات منزل و محل کار

خوش اخلاق و خوش برخورد و هضم کننده متلک های قوم شوهر

قانع و با قابلیت زندگی در اتاقی ۶ متری در منزل پدر داماد

بییییییبببببب!!!!!!

متقاضیان برای گزینش اولیه در تاریخ... به استخر...مراجعه نمایند. قابل ذکر است زن داداش مارمولک در اسرع وقت توسط خواهر شوهر گل گلاب دم چینی خواهد شد.

امضا: خواهر شوهر دلسوز و فهیم ایرانی!!!!!!!!!!!

 

 

 

مرثیه ای برای فرش ایرانی

یادم میاد بچه که بودم با ارزش ترین و نفیس ترین کالای هر خانه، فرش بود. مردم از فرش هم به عوان یک اثر هنری استفاده می بردند هم یک کالای سرمایه ای که در صورت نیاز مبرم به پول، فروخته می شد و نیاز مالی خانواده را برطرف می کرد.

خیلی از این فرش ها گران قیمت و ظریف باف نبودند، ولی به هرحال از فرش ماشینی زیبا تر و سالم تر و طبیعی تر بودند.

اما امروزه دید مردم نسبت به فرش و صنایع دستی عوض شده. مردم برای هرچیزی به راحتی پول می دهند ولی وقتی حرف از فرش و صنایع دستی می شه می گن: گرونه! (در کامنت های پست پیشین هم بعضی از دوستان همین مساله را مطرح کرده بودند)

 بارها در جهاز دیدنی عروس ها شاهد این مساله بودم. مثلا عروسی هزینه های میلیونی برای پرده گذاشته بود، گران ترین و بزرگترین سایز یخچال ساید را خریده بود، ولی فرشش ماشینی بود! در صورتی که به راحتی می شد با جایگزین کردن پرده ای شیک ولی مناسب قیمت و یخچال ساید سایز متوسط، فرش دستباف خرید.

یا آشپزخانه عروس دیگری از ازدحام وسایل برقی بی مصرف و غیر ضروری در حال انفجار بود، هزینه زیادی برای ظرف و ظروف و سرویس چینی خارجی گذاشته بود، ولی فرش ماشینی خریده بود! خودش بعدها به من گفت کلی از وسایل را چند روز بعد از عروسی به خانه مادرش برده و در زیرزمین آنها گذاشته چون غیر از تنگ کردن فضا، به درد دیگری نمی خوردند!

از این دست مثال ها خیلی فراوان اند. مثلا رومیزی های پولک دوزی شده هندی، تقریبا هم قیمت ترمه و پته اند. (از نوع معمولی اش) ولی گرایش مردم به آن ها بیشتر است. چون هم در دسترس اند و هم خارجی! یا ظروف مینا یا قلمزنی اصفهان، تقریبا هم قیمت کریستال های ساخت چک هستند. ولی مردم کریستال را با همه گرانی اش می خرند چون جز سنت های مربوط به جهیزیه شده. از طرفی کریستال را به راحتی در هر مغازه می توان پیدا کرد ولی صنایع دستی دیریاب است و باید برای پیدا کردنش وقت بیشتری صرف کرد.

حکایت صنایع دستی، همان حکایت آثار هنری و کتاب است. مردم برای همه چیز پول دارند، برای رنگ موی آنچنانی، عمل های زیبایی و لوازم آرایش، تعویض مرتب گوشی موبایل، خرید از پاساژهای گران قیمت و کیف و کفش و لباس های بی مصرفی که در کمد انبار می شوند و ... ولی سی دی فیلم ها و آهنگ ها را بدون توجه به زحمت هنرمند، به راحتی دانلود می کنند یا کپی های غیرمجاز را می خرند! موقع خریدن یک کتاب ۳-۴ هزارتومنی هم می گویند: چقدر گرونه!

مساله این است که اهمیت فرش دستباف، در فرهنگ ما به آرامی کمرنگ می شود و در سبد خرید خانواده های ایرانی جز آخرین خریدهاست. در عوض، پولش به جیب مونتاژکاران لوازم خانگی (تحت لیسانس فلان مارک!) در چین می رود.

 

خانه ایرانی

جمعه گذشته در منزل دوستی مهمان بودیم. دوستم اصالتا کرمانی است و بزرگ شده سعادت آباد.

من خانه شان را دوست دارم. هربار که می رویم چیزهای تازه ای می بینم. این بار سه بشقاب سفالی فیروزه ای با نقش و نگارهای زیبا به دیوار زده بود. دیوار کناری هم با سه بشقاب کنده کاری روی مس تزئین شده بود.

علاوه بر اینها، فرش دستباف، رومیزی پته و بالشت هایش که به عنوان پشتی استفاده می شوند، شمعدان های سفالی، مینا و خانم اصفهان، گلیم و پادری نمد هم بود.

همه این ها به من حس آرامش می دهد. حس ایرانی بودن. حس هویت داشتن. از کسانی که با صنایع دستی به خانه شان روح ایرانی می دهند خوشم می آید. آدم هایی که دغدغه حمایت از هنرمند ایرانی را هم دارند و پولشان را به جیب چینی ها نمی ریزند. (خانه خود ما هم تا حدی همین رنگ و بو را دارد. من عاشق صنایع دستی ایرانم مخصوصا فرش دستباف و گلیم.)

نهار هم یک غذای کرمانی بود (بزقرمه) که من خیلی خوشم آمد و دستورش را به اضافه دستور ماست و خیار مخصوص، در ادامه مطلب می گذارم.

بعد از نهار هم صاحب خانه با سه تار نوازی شان حسابی ما را شرمنده خود کردند.

 بعد از آن مهمانی از خودم پرسیدم چرا مردم به جای کالاهای بی کیفیت چینی، صنایع دستی به همدیگر هدیه نمی دهند؟ جواب ساده بود: گرانتر است و سخت تر پیدا می شود و قیمتش روشن نیست و برای خیلی از افراد هم ارزشی ندارد.

 

ادامه نوشته

نسل جزغاله!!!

 

بچگی هامون توی جنگ و آژیر خطر و بمبارون و کمبود مایحتاج ضروری زندگی گذشت.

دوران مدرسه مون تو کلاس های شلوغ و پر سروصدا و مدارس بدون امکانات بودیم.

دیپلم گرفتیم و دچار تب کنکور شدیم. رفتیم تو یه دانشگاه معتبر مدرک کارشناسی گرفتیم به امید معلم شدن. خبری نشد. درحالی که نسل قبل از ما با دیپلم، معلم رسمی شده بودند.

گفتیم بریم ارشد بخونیم بلکه فرجی شد. باز بیکار موندیم درحالی که نسل قبل از ما با ارشد استاد دانشگاه شده بودند.

خواستیم دکتری بگیریم، کنکور دکتری سراسری شد و مدرکش بی ارزش!

خواستیم ازدواج کنیم، جوونا معتاد و بیکار شدن! و هزینه های ازدواج و جهیزیه سرسام آور شد!

خواستیم خونه دار بشیم، قیمت مسکن نجومی شد. درحالی که پدر و مادرهامون با حقوق کارمندی خونه دار شده بودند. ناچار شدیم تو خونه های ۵۰-۶۰ متری زندگی کنیم.

خواستیم برای فرار از این فشارها، بریم سراغ دود و دم، تریاک جای خودشو به کراک داد و از هستی ساقطمون کرد.

خواستیم از حمل و نقل عمومی استفاده کنیم، از فشار جمعیت تو اتوبوس و مترو له و لورده شدیم!

خواستیم نفس بکشیم، ریه هامون پر از سرب و دود شد!

فکر کنم موقع مردنمون هم سر عزرائیل انقدر شلوغ باشه که باید بریم تو نوبت!

آخه ما چقدر باید تاوان بی فکری نسل قبلمون رو پس بدیم؟ همه ش می گفتن: هرآن کس که دندان دهد نان دهد! درسته، هیچ کدوم از گشنگی نمردیم. ولی زندگی که همه ش نون نیست، درسته؟

 

پی نوشت: شبکه ۲ هر روز برنامه مجید قناد رو نشون می ده. وسطای برنامه، فیلم های مربوط به سالهای قبل رو نشون می دن و از بچه های دیروز می خوان بیان برنامه و خودشون رو معرفی کنن.

با دیدن فیلم های قدیمی برنامه دلم گرفت. دو ردیف دختر بچه دبستانی نشسته بودند با مانتوهای تیره و روسریهای بزرگی که احتمالا مال مادرشان بوده و تا کمر بچه ها می رسید. یک ثانیه بعد، برنامه زنده شد و دختربچه های نسل بعد رو دیدم که شادترین لباس ها را بر تن و زیباترین روسری ها را به سر داشتند...

 

بدون عنوان

 

۱. امروز تولد امام موسی کاظم هست. میلاد ایشون رو تبریک می گم. امروز داشتم پیش خودم فکر می کردم در تصور بیشتر مردم، اهمیت چهارده معصوم به یک اندازه نیست! مثلا روز تولد امام کاظم رو جشن نمی گیریم چون در ماه صفر واقع شده. خوب ماه صفر چرا ماه عزاداریه؟ چون امام حسین یک ماه قبلش شهید شده. یعنی شهادت امام حسین از ولادت امام کاظم برای ما مهم تره.این طور نیست؟

 یا مثلا من تا به حال نشنیدم کسی بگه نذر امام حسن عسکری دارم... انگار مردم تصور می کنند در درگاه الهی تفاوتی بین معصومین هست!

۲. چند روزه دارم درباره آزمون دکتری تحقیق می کنم. از دست خودم عصبانی هستم که چرا این همه مدت وقتم رو هدر دادم و تازه الان تصمیم گرفتم تو آزمون شرکت کنم! الانم وقتم خیلی کمه و امید چندانی به قبولی ندارم.

 در طول یک سال گذشته می تونستم برم کلاس زبان، اردیبهشت برم دنبال کار (که زمان جابه جایی نیروهای مدارسه و شانس پیدا کردن کار بیشتر) نه اواخر شهریور که ظرفیت مدارس پرشده، و کم کم بخونم و کتاب ها رو مرور کنم. یا حداقل چند تا مقاله پژوهشی از پایان نامه م دربیارم و برای مجلات معتبر بفرستم.

 در حالی که من هیچ کدوم این کارها رو نکردم و حالا از تنبلی خودم عصبانی ام! با گذشت زمان هم اطلاعات درسی که داشتم داره از بین می ره. یعنی عملا نسبت به آزمون سال قبل در وضعیت بدتری هستم!

 

پست نظرات

 

نظرات پست پیشین در ادامه مطلب این پست با همان رمز قبلی کپی خواهد شد. دوستانی که مایل به کپی شدن نظرشان نیستند اعلام کنند.

 

ادامه نوشته

حقایق مهیج!

 

رمز فقط در اختیار دوستان وبلاگ نویس قرار خواهد گرفت. 

ادامه نوشته

ملت جوگیر!!!

 

قربون مرام اونایی که با دیدن گوزن ها معتاد شدن و با خوندن بوف کور، خودکشی کردن!!!

 

 پی نوشت: دیشب گوزن ها از شبکه من و/ تو پخش شد. با همه تلاشی که برای دفع پارازیت کردیم نتونستیم فیلم رو ببینیم.

حالا هی دوستان می گن شبکه نمایش ببین!

 

زمانی برای نجابت اسب ها

 

 

فیلم بسیار خوب بود. بازی قوی، دیالوگ های خوب، شخصیت پردازی قوی، اشاره به مشکلات اجتماعی و اقتصادی، پیرنگ قوی و طراحی صحنه و لباس خوب از ویژگی های این فیلم است.

از سویی داستان فیلم، ما را به یاد گذشته ها و فرهنگ عیاری می اندازد.

بیشتر از این توضیح نمی دهم. فیلم را حتما ببینید.

 

آخرین تفریح!

 

آخرین تفریح یک زن خانه دار بیکار تحصیل کرده، تماشای شبکه من و/تو بود که اونم امروز با پارازیت، به انتهای خود رسید!

انقدر عصبانی ام که نگو! آخه تا کی می خوان به جای ما تصمیم بگیرن؟ اون از وضع اینترنت، این از ماهواره، اونم از تلویزویون با برنامه های مزخرف و صدتا یه غازش!

 

یلدای بی غزل

 دورترین خاطره ای که از یلدا دارم مال زمانی است که پدربزرگم زنده بود و همه خاندان مادری در خانه اش جمع می شدند. خانواده پدری ام اهل این سنت ها نبودند.

مادربزرگ چند سالی می شد که رفته بود و پدربزرگ با زنی دیگر زندگی می کرد که ما بهش می گفتیم: حاج خانم. البته هیچ وقت مکه نرفته بود.

زن مهربانی بود و برای من که هیچ خاطره ای از مادربزرگم نداشتم، مهربانی های او در ذهن مانده.

یلدای آن سال هم مثل هرسال به خانه پدربزرگ رفتیم. یادم است پدرم هندوانه ای خریده بود و دایی هم. هندوانه ما سرخ بود ولی مال دایی بی مزه از آب درآمد!

بعد از فوت پدربزرگ، خاله ام که فرزند ارشد بود، عهده دار یلدای فامیل شد. (شوهرخاله ام هم پسرعمه خاله است و بزرگ فامیل ما). سال های اول، همه دایی ها و ما به خانه خاله می رفتیم. بعد از گذشت سال ها، همه یکی یکی عروس دار و نوه دار شدند و خودشان نشستند خانه برای آمدن کوچکترها. خاله هم ناخوش احوال شد و دیگر توان پذیرایی از آن همه مهمان را نداشت.

امسال فقط خانواده خاله و ما بودیم. خاله باز خود را به زحمت انداخته و سفره را رنگین کرده بود. بساط همه خوراکی های یلدایی هم برقرار بود.

ولی یلدای امسال رنگ و بوی سال های گذشته را نداشت. همه تمام مدت محو تلویزیون بودند و سریال های آبکی ماهواره ای، جای خوش و بش و یادآوری خاطرات قدیمی و شیرین کاری بچه ها را گرفته بود.

حتی فال هم نگرفتیم. فرصتی نشد. قبل شام و بعد شام همه سریال می دیدند، از این کانال به آن کانال... و من فکر کردم حوصله و وقتی برای حافظ ندارند. ما هم خود را با بازی مشغول کردیم.

با همه این ها، دور هم جمع شدن و باز دیدن همدیگر غنیمتی بود.

 

پی نوشت: لبتابمان روشن شد و حالا دارد کار می کند. نمی دانم مشکل چه بود. بیچاره یکبار زمین افتاده و فکر کنم قاطی کرده!