اطلاعیه

هنوز چند صباحی از مرگ بزرگ خاندان یارانه های منزل نگذشته بود که دیروز دوباره در سوگ لبتاب کوچک سفید نشستیم. آن نادره دوران، آن جوان ناکام که هنوز گارانتی اش تمام نشده بود، آن دانلود کننده آهنگ ها و تصاویر، دیروز به ناگاه به خواب ابدی فرو رفت و شمع وجودش به خاموشی گرایید.

علت این فوت ناگهانی در دست بررسی است. هزینه مراسم صرف تعمیرات آن نوگل پرپر شده خواهد شد، باشد که دوباره به میان ما بازگردد و خانواده ای را از نگرانی برهاند.

بدینوسیله به اطلاع دوستان می رساند از این پس، بنده کمتر در محافل نتی شرکت خواهم جست  تا زمانی که شدت این داغ، اندکی سرد شود و التیام یابد.

پیشاپیش از همدردی دوستان سپاسگزاری می کنم.


قوانین جدید مورفی!

1. وقتی شما با ماشین به بازار روز نزدیک خانه رفته اید و موقع برگشت، برای ثواب می خواهید چند نفری را سوار کنید، اتوبوس در ایستگاه ایستاده، یا چند دقیقه قبل رفته و مسافران را برده.

2. وقتی شما پیاده به بازار روز می روید و می خواهید با اتوبوس برگردید، 45 دقیقه در سرما باید منتظر اتوبوس باشید و هیچ کدام از ماشین های شخصی هم به فکر ثواب نمی افتند!


به چه قیمتی؟

چند روز پیش داشتم شبکه های تلویزیون رو یکی یکی بررسی می کردم که دیدم یکی شون داره فیلم میم مثل مادر رو پخش می کنه. فیلم رو همون موقع که رو پرده بود تو سینما دیده بودم. این بار تقریبا از وسطش دیدم.

هر طوری فکر کردم دیدم رفتار مادر داستان (سپیده که گلشیفته فراهانی نقشش رو بازی می کنه) معقول و منطقی نیست. آخه برای چی باید بچه ای که می دونه معلوله و بعد از تولد هزار مشکل داره، نگه داره و به خاطر اون بچه همسرش رو از دست بده؟ بعد هم مجبور به کار طاقت فرسا بشه و کم کم سلامتی شو از دست بده؟ این همه تلاش برای عذاب دادن خودش و بچه ش چه دلیلی داره؟

در اواخر فیلم، شوهرش (سهیل) بهش می گه: تو به خاطر خودخواهی خودت، برای اینکه می خواستی مادر بشی این بچه رو به دنیا آوردی. آخه انصافه این بچه این قدر عذاب بکشه؟

جواب سپیده اینه: خرید خونه منو بچه م می کنه، هرکی می بینه عاشقش می شه! تو برو یه فکری به حال خودت کن!

راستش من نفهمیدم خرید کردن برای خونه یعنی رضایت از زندگی؟ جالب تر اینکه خود بچه (سعید) با مادرش دعوا می کنه و بهش می گه: تو که می دونستی من این جوری ام چرا منو به دنیا آوردی؟

برای اولین بار، با شخصیت منفی فیلم که سهیله همذات پنداری کردم.

 

داستان یک روح

 

دیروز به کمک یکی از دوستان و در واقع به نام او، کتاب داستان یک روح (دکتر سیروس شمیسا) را از کتابخانه پژوهشگاه گرفتم و مشغول مطالعه هستم.

هرقدر بیشتر می خوانم بیشتر به بوف کور ایمان می آورم و حالا با اطمینان می گویم از دید من هدایت بزرگترین نویسنده معاصر و بوف کور بهترین رمان فارسی است.

اگر بوف کور را خوانده اید، حتما داستان یک روح را بخوانید. ولی هیچ وقت قبل از خواندن اصل متن، سراغ تحلیل آن نروید!

 

 

گردش روزگار

 

اگه یادتون باشه چند سال پیش، منتظر الزیدی (خبرنگار شیعه عراقی) با پرتاب کفش به سمت بوش، شهرت پیدا کرد و این عمل او مورد تحسین رسانه های کشورمان قرار گرفت. حتی همایشی به نام کفش های خبرنگار برگزار شد و شعرا در مدح او شعرها گفتند. (اینجا رو ببینید) درحالی که خودش از این کار پشیمون بود و نامه ای به رئیس جمهور عراق نوشت و ضمن عذرخواهی، تقاضای بخشودگی کرد.

حالا امروز یک کارگر اخراجی به سمت رئیس جمهور خودمون کفش پرتاب کرده. واکنش رسانه های خودمون که تا به حال چیزی جز سانسور نبوده.

فقط من همه ش از خودم می پرسم یعنی آمریکایی ها از این اتفاق ذوقمرگ می شن؟ شایدم همایش برگزار کنن! یا شاید به (رشید.ش) به عنوان جایزه، ویزای آمریکا بدن!

 

عجب کتابی!

سال ها جرات نمی کردم بوف کور را بخوانم. دلیلش حرف هایی بود که در موردش شنیده بودم. بیشتر کسانی که کتاب را خوانده بودن می گفتند دنیای سیاه تصویر شده در کتاب، باعث افسردگی خواننده می شود.

بالاخره بعد از سال ها، بوف کور را از دوستم امانت گرفتم. کتاب به خط هدایت و چاپ بمبئی بود، بدون حذف و سانسور. گویا اولین بار هدایت در زمان اقامتش در هند، کتاب را روی کاغذ استنسیل نوشته و ۵۰ نسخه کپی کرده و برای دوستانش و نویسندگان مطرح آن زمان، فرستاده است.(کتابی که من خواندم، از روی نسخه اهدایی به مینوی کپی شده بود)

لذتی که از مطالعه این کتاب بردم وصف شدنی نیست. بی نهایت جالب بود و مرا یاد آثار ابوتراب خسروی می انداخت. توجه به فرهنگ هند، وجود شخصیت رقاصه، فضای انتزاعی داستان که از نظر زمانی به اوایل قرن حاضر مربوط است، جریان یافتن هر دو داستان در دو زمان متفاوت و یکسانی شخصیت ها وجه شبه بوف کور و اسفار کاتبان است.

البته تفاوت های عمده ای بین این دو هست. اسفار، زبان متنوعی دارد و بخش های مختلف کتاب، با نثرهای گوناگون نگاشته شده. در حالی که زبان بوف کور یکدست است. شخصیت های فرعی در اسفار بسیارند و در بوف کور کم و تفاوت های دیگر.

اگر بخواهم این دو نویسنده را به دو شاعر تشبیه کنم، هدایت مانند مولوی است و خسروی مثل حافظ. اثر هدایت از دورن روحش جوشیده و نوشته شده. در حالی که اثر خسروی با مطالعه و تحقیق و دقت فراوان و صرف وقت زیاد نوشته شده. به همین دلیل بوف کور قابلیت نقد روان شناسانه دارد و اسفار نه.

البته باید اعتراف کنم از دنیای سیاه و تیره هدایت خوشم نمی آید و از دید من زندگی آن قدرها هم سیاه نیست. ولی با توجه به زمان نگاشته شدن بوف کور، واقعا اثری خلاقانه و بی نظیر است و حتی از دید برخی منتقدان نخستین رمان مدرن فارسی است. اینجاست که تفاوت او با نویسندگان هم دوره اش (مثل جمالزاده و...) روشن می شود. جالب این که امثال سرشار می خواهند چهره او را تخریب کنند!

وقتی کتاب را تمام کردم، تا چند دقیقه مدام در خانه راه می رفتم و می گفتم:

عجب کتابی بود!

 

پی نوشت: برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد کتاب، اینجا رو ببینید.

 

 

آش نخورده و دهن سوخته!

نمی دونم اطلاع داشتید یا خیر، پلیس راهنمایی و رانندگی اعلام کرده بود جریمه ها اگه تا ۱۹ آذر پرداخت نشن دوبرابر می شن.

ما هم مثل خیلی از مردم شتافتیم تا خلافی بگیریم. ولی با مشاهده برگه خلافی، شاخمان درآمد!

اولین جریمه مربوط می شد به ۲ اردیبهشت و شهر دماوند! نوع جریمه هم تسلیمی بود. یعنی پلیس تحویل داده به راننده!

راستش رو بخواین ما تا به حال پامون رو تو شهر دماوند نگذاشتیم و اصلا نمی دونم این جریمه از کجا پیدا شده و مال کدوم شیرناپاک خورده ای بوده که اومده تو لیست جرایم ما! از همه بدتر اینکه به دلیل گذشت زمان، دوبرابر هم شده بود و مجبور شدیم علاوه بر جریمه های خودمون، ۴۰ تومن هم بابت آش نخورده جریمه بدیم!

مورد دوم مربوط به پارک در محل ممنوعه بود. خود من بارها از اون محل رد شدم ولی تا به حال تابلوی پارک ممنوع ندیدم. لابد چشم بصیرت می خواسته که ما نداریم!

خلاصه اینکه اگه یه وقت مورد مشابهی براتون پیش اومد خیلی تعجب نکنید! بالاخره بعضی ها معتقدن همه آدمها همزاد دارن! احتمالا همزادتون خلاف کرده و جریمه به نام شما ثبت شده! شایدم مثل ما دچار آلزایمر هستید و خودتون خبر ندارید! و البته فاقد چشم بصیرت برای دیدن تابلوهای نامرئی هستید!

 بد نیست همگی یه مراجعه به دکتر داشته باشیم!

 

 

دوستی خاله خرسه!

زن ها با صدای مداح گریه می کنند و آرام سینه می زنند. صدای سینه زنی مردها هم از باند نصب شده در مجلس، به گوش می رسد.

یک لحظه به شعری که مداح می خواند فکر می کنم:

از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین

دست و پا می زد حسین! دست و پا می زد حسین!

مدام مصراع دوم را تکرار می کند. انگار ترجیع شعر است و من دارم به وهنی که در این مصراع هست فکر می کنم. این همه شعر! چرا این شعر رو انتخاب کرده که چنین تصویری رو در ذهن مخاطب ایجاد می کنه؟ نمی شد شعری بخونه که شجاعت امام رو نشون بده؟

ولی انگار هیچ کس به این فکرها نیست. همه دارند گریه شان را می کنند...

یاد مداح دیگری می افتم که ترجیع شعرش این بود:

بیچاره زینب! بیچاره زینب!

دلم می خواست بهش بگم بیچاره تویی که عظمت زینب رو درک نکردی... زینب که در کربلا جز زیبایی چیزی ندید...

 

پی نوشت: اینجا رو ببینید.

زندگی در شهر من 2

 در شهریار مراسم عزاداری محرم تقریبا شبیه جاهای دیگر است البته با تفاوت های اندک.

 

روز تاسوعا شهر بیشتر از عاشورا شلوغ می شود. دسته های عزاداری از روستاها و شهرک های اطراف، روز تاسوعا به شهریار می آیند و مسیری را تا امامزاده شهر (اسماعیل بن موسی بن جعفر علیه السلام) طی می کنند. بیشتر دسته ها، زنجیر زنی هستند و فقط دو دسته سینه زنی وجود دارد که هر دو متعلق به قدیمی ترین مسجدهای شهر است و آن هیات ها سابقه زیادی دارند.

بساط علم کشی، قربانی کردن گوسفند، پخش شربت و غذای نذری و شیر کاکائو هم به راه است.  در روز تاسوعا بیشتر از عاشورا نوشیدنی پخش می شود و در پایان روز، خیابان با لیوان های یکبار مصرف، فرش شده و ظرف های غذای نیم خورده همه جا به چشم می خورد.

روز عاشورا، فقط دسته های خود شهر بیرون می آیند و دسته های اطراف، در محل خودشان عزاداری می کنند. در این روز، نخل هم بیرون می آید. معمولا کسی که سید است بر روی نخل می نشیند و مردم دسته دسته از زیر نخل رد می شوند.

زیر نخل، زنگوله های بسیار بزرگی نصب شده که آن ها را به صدا در می آوردند و مردم پول و نذری های دیگر به متصدی نخل می دهند.

تا چند سال پیش، فقط یک نخل وجود داشت و آن هم متعلق به مسجد حاج حسن بود. تا اینکه عده ای از بانیان هیات مسجد جامع تصمیم گرفتند نخل دیگری را علم کرده و روز عاشورا به حرکت در بیاورند. ناگفته نماند در این میان مسائل زیادی وجود داشته، مثل اختلاف سیاسی و عقیدتی در هیات های دو مسجد، و مسائل مالی! بالاخره نخل کلی درآمد دارد که به جیب هیات ریخته می شود!

خلاصه اینکه چند سالی است دو نخل در یک خیابان به حرکت در می آیند و به جای اینکه نخل نماد اتحاد باشد، یک جورهایی نماد تفرقه شده!

به جز نخل، نمادهای دیگری از واقعه کربلا به نمایش در می آید. از جمله: حجله قاسم، گهواره علی اصغر، چهل چراغ (که شبیه علم است و چهل فانوس دارد و شب ها بیرون می آورند) و طبق.

طبق، همان طور که از اسمش پیداست، طبقی بزرگ است که رویش را با گل تزئین کرده اند و داخلش چراغ روشن می کنند و من فلسفه اش را نمی دانم.

مراسم تعزیه خوانی هم هرسال در صحن امامزاده اسماعیل برگزار می شود.

در ایام محرم و به ویژه دو روز عاشورا و تاسوعا، اجاق خانه ما روشن نمی شد. خیلی از افراد فامیل و همسایه ها، غذای نذری پخش می کردند و به در خانه می آورند. این سالها، به دلیل بالا رفتن سن و دلایل دیگر، خیلی ها ترجیح می دهند نذری خود را به صورت خشکه به موسسات خیریه بدهند. بعضی دیگر هم که هنوز عذا می پزند، به هرکسی که در خانه بیاید غذا می دهند و مثل قدیم به در خانه فامیل نمی برند. (من فکر می کنم این طوری درست تر است تا اینکه آدم نذرش را به فامیل خودش بدهد!)

پدر بزرگ مادری من هم هرسال، نذر قرمه سبزی داشته. بعد از فوت پدربزرگ، بساط پخت غذای نذری در خانه یکی از دایی ها برپاست. در منزل اقوام دیگری هم غذاهای دیگر پخته می شود، مثل قیمه، آبگوشت، حلیم، عدس پلو و...

 افراد فامیل در خانه ای که غذای نذری در آن پخته می شود، جمع می شوند و کمک می کنند.

نذر خانواده من، به صورت خشکه است. بسته های مواد غذایی (برنج، روغن، گوشت، حبوبات و...) تهیه کرده و بین خانواده های نیازمند توزیع می کنند. البته افرادی هم به این نذر کمک می کنند تا کمیت و کیفیت بسته ها بیشتر شود.

پی نوشت: دوست داشتم عکس هم بگذارم که متاسفانه امسال نتوانستم در مراسم شرکت کنم.

 

چند پرسش

 

ماجرای اشغال سفارت انگلیس همه ما رو یاد یه اتفاق قدیمی می اندازه. اتفاقی که ما بهش می گیم: تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و خارجی ها بهش می گن: گروگان گیری

حالا من چند تا سوال دارم و می خوام نظر دوستان رو بدونم.

۱.آیا حمله به سفارت انگلیس در برهه زمانی فعلی به نفع کشور است؟

۲. آیا اقدام مجلس در تصویب قانون کاهش روابط با انگلیس در اقدام دانشجویان موثر بوده؟

۳.چرا آقای لاریجانی همه را به رعایت قانون و نظم دعوت کردند؟ منظورشون از این حرف چیه؟

۴. چرا آقای رادان از دانشجوها خواسته محوطه سفارت رو ترک کنند؟

۵. چرا رهبر انقلاب با وجود گذشت ۲ روز از این اتفاق موضعی نگرفتند؟

 

لینک های مرتبط:

پایین کشیدن پرچم سفارت انگلیس

اولتیماتوم رادان به دانشجویان در سفارت انگلیس

واکنش خارجی به ورورد معترضان به سفارت انگلیس

 

 

زندگی در شهر من 1

 

  یکی از سوالات صندلی داغ این بود که اهل کجا هستم؟ پاسخ من اینه: شهریار! من اصالتا مال شهریار هستم. یعنی نسل اندر نسل از طرف پدر و مادر، اجداد من در این شهر زندگی کردند و همین جا دفن شدن.

بچه که بودم شهر این قدر شلوغ نبود. یادمه وقتی با مامانم می رفتیم بیرون، یه مسیر ده دقیقه ای رو نیم ساعته طی می کردیم. از بس تو کوچه و خیابون مامانم دوست و آشنا و فامیل می دید و می ایستاد برای سلام و احوال پرسی.

کم کم موج مهاجرها به شهر هجوم آوردن و یک دفعه شهر منفجر شد. غریبه ها ریختن تو شهر. غریبه هایی که خیلی هاشون از طبقات پایین جامعه بودن و برای پیدا کردن کار اومده بودن تهران و البته توان تهیه مسکن تو تهران رو نداشتن در نتیجه حاشیه نشین شدن و اومدن شهریار و کرج. این طوری شد که ناگهان روستاها گسترش پیدا کردن و مثلا روستای قلعه حسن خان تبدیل شد به شهرقدس فعلی.

حضور این مهاجرها وضعیت شهر رو تغییر داد. تغییراتی که خیلی هاشون خوب نبودن و باعث بدتر شدن اوضاع بومی ها شدن. البته نتایج مثبتی هم داشتن. مثلا قیمت زمین گرون شد و خیلی از باغ ها تبدیل به زمین شدن و از اونجایی که شغل بیشر مردم باغداری بود و اکثرا دارای زمین بودن، وضع مالی خیلی ها توپ شد.

من در محیطی بزرگ شدم که بیشتر آدم های محل همدیگه رو می شناختن یا با هم نسبت فامیلی داشتن. مثلا تو کوچه ما، همسایه سر کوچه، پسردایی مادربزرگم بود. همسایه وسط کوچه خاله م، همسایه روبرویی پسرعموی بابابزرگم و همسایه ته کوچه هم یه نسبتی باهامون داشت که هنوزم نمی دونم چیه! آخه برادر همسایه مون به دایی من می گفت (پسرخاله) و از اونجا که مادر و مادربزرگ من هیچ کدوم خاله نداشتن من نمی دونم این پسرخالگی به چند نسل قبل برمی گرده! یکی دیگه از همسایه ها هم همکلاسی دوران مدرسه مامانم بود.

خلاصه توی این محیط، اولین چیزی که وجود داشت صفا و صمیمیت بین اهل محل بود. یادمه قدیم ها هنوز موسساتی که سبزی پاک کرده و باقالی و... بفروشن وجود نداشتن و در نتیجه سبزی رو خانم ها خودشون پاک می کردن. هر روز یکی از همسایه ها سبزی می گرفت و بقیه به کمکش می شتافتند! در عروسی و عزای همدیگه شریک بودن. شب نشینی ها و عید دیدنی ها برقرار بود و...

نعمت بزرگ دیگه امنیت بود. تو اون کوچه که همه از حال همدیگه خبر داشتن، ما بچه ها صبح تا غروب مشغول دوچرخه سواری و لی لی و بالابلندی و هفت سنگ و انواع بازی های دیگه بودیم. هم به اندازه کافی آفتاب می خوردیم، هم کلی تحرک داشتیم و هم دوست پیدا می کردیم و اجتماعی می شدیم.

تا وقتی دانشجو نشده بودم، از حقیقت زندگی تهرانی ها خیلی خبر نداشتم. مثلا فکر می کردم آپارتمان نشینی مخصوص عروس و دامادهاست! چون تو فامیل ما فقط زوج های جوان می رفتند تو آپارتمان و بقیه خونه ویلایی داشتن. بعدش متوجه شدم قضایا آن جوری که من فکر می کردم نیست. کم نیستند خانواده هایی که با داشتن ۴-۵ بچه و گاهی عروس و داماد، در آپارتمان زندگی می کنند و تازه کلی هم خوشحالند که یک خانه ۶۰-۷۰ متری دارند.

هر قدر زمان بیشتر می گذشت بیشتر تعجب می کردم. مثلا صبح ها که می رفتم دانشگاه، صف طویلی از زنان و مردانی که برای گرفتن شیر یارانه ای آمده بودند را می دیدم. جالب اینکه دانشگاه ما در سعادت آباد بود و تصور رفاه مردم این منطقه رو داشتم. در حالی که خیلی از کسانی که در صف بودند سن بالایی داشتند.

یاد این موضوع افتادم که در شهریار بیشتر آدم های بومی شیر یارانه ای نمی گرفتند. به دو دلیل: اول اینکه آنجا به دلیل وجود گاوداری های متعدد در حومه شهر، در خیلی از مغازه ها شیر باز مرغوب پیدا می شود، و دوم اینکه خجالت می کشیدند آشنایی آن ها را در صف ببیند!

یکی از عجیب ترین و البته آزاردهنده ترین تجربیاتم، برخورد دوستانم همکلاسی ام در دانشگاه بود. طوری با من برخورد و ازم سوال می کردند که انگار من دهاتی بودم و آنها شهری! چنان هم با افتخار می گفتند: ما سی ساله تهرانیم! که گویی ریشه و اصلشان هم تهرانی است و انگار تهرانی بودن افتخار است! دوست داشتم بهشون بگم: اون وقتی که مادربزرگ تو در روستاهای کاشان و اصفهان و... زندگی می کرد مادربزرگ من تو تهران به دنیا اومد و تو شهریار از دنیا رفت!

آن وقت بود که فهمیدم چرا شهرستانی ها نسبت به تهرانی ها (یا بهتر بگم، مهاجران تهران نشین) بغض دارند و گاهی قیمت ها را با آنها گرانتر از افراد محلی حساب می کنند. نوعی غرور و خود بزرگ بینی در رفتار تهران نشین ها هست که شهرستانی ها را آزار می دهد. گویی آنها فراموش کرده اند که خودشان هم از همان شهرستان ها به پایتخت آمده اند!

 

 ادامه دارد...

 

هرچیز به جای خوبش نیکوست!

 

امروز صبح که بیدار شدم از تیرگی هوا و شرشر ناودون فهمیدم باید خبری باشه. از پنجره که نگاه کردم دیدم بعله! کلی برف اومده.

راستش اصلا خوشحال نشدم. چون برف این موقع از سال ضررهای زیادی برای کشاورزی و درخت ها داره. خیلی از درخت ها هنوز برگ هاشون نریخته و برف باعث شکستن شاخه هاشون می شه. ضمن این که درخت ها زمان کافی رو برای آمادگی زمستان طی نکردن و به صورت طبیعی آمادگی سرمای شدید و برف رو ندارن.

بعضی از محصولات کشاورزی هم در پاییز برداشت می شن (انار، انگور، خرمالو و...) که برف و سرماهای زمستانی اخیر باعث یخ زدگی و از بین رفتنشون می شه.

این جابه جایی فصل ها که در اثر گرم شدن کره زمین و دخالت انسان در طبیعت به وجود اومده به هیچ وجه مفید نیست. وقتی زمستان به این سرعت میاد و پاییز نداریم، بهار هم زودتر شروع می شه و کلا همه چیز قاطی می شه!

خلاصه این که هرچیز به جای خویش نیکوست!

 

 

در جستجوی نوستالژی های از دست رفته

 

بالاخره موفق شدم فیلم یه حبه قند رو ببینم. با توجه به تعریف های زیادی که از فیلم شنیده بودم، و البته فیلم های قبلی میر کریمی، انتظار داشتم فیلمی قوی ببینم که البته این طور نبود.

از دید من فیلم ضعف های بنیادین دارد. نداشتن قصه، ضعف پیرنگ و شخصیت پردازی از مهم ترین آن هاست. به راستی شخصیت خواهرها چه تفاوت عمده ای با هم دارند؟ دامادها چطور؟ بچه های خانواده چی؟ اصلا روشن نیست کدام بچه متعلق به کدام خواهر است و گویا حضور بچه ها فقط حالت تزئینی دارد.

مسائلی در پس زمینه فیلم بود که من نپسندیدم. مثل انفعال زنان و مرد سالاری. مادر برای شوهر دادن دخترش از خود اختیاری ندارد و باید از برادر بزرگترش اجازه بگیرد. در پایان فیلم هم وقتی از مادر می پرسند: حالا چه جوابی به خانواده داماد بدهیم، می گوید: نمی دانم...

 خود دختر (پسندیده) که در خانه و خانواده ای سنتی بزرگ شده در حال ازدواج با مردی پولدار و ساکن امریکاست که البته دلیل این امر روشن نیست. بیننده نمی فهمد چرا پسندیده، خواستگاری قاسم را رد کرده و حاضر است با کسی ازدواج کند که سال هاست او را ندیده و شناخت درستی از شخصیتش ندارد. گویی حتی دختری بی سواد و سنتی هم به فکر فرار از ایران است! خانواده داماد و عروس هم تفاوت های فرهنگی زیادی دارند.

 

 

حضور زنان در خانه گویا فقط برای آشپزی، غیبت، خندیدن و میوه شستن است... و البته بعد از مرگ دایی برای زدن در سر خود و گریه و زاری. زنان نقش کلیدی در تصمیم گیری های خانواده ندارند و نمونه بارز زن سنتی هستند. مثلا یکی از خواهرها که شوهرش سابقه دار است، با گریه و زاری به خانه مادر می آید و از شوهرش شکایت می کند، اما به نظر می رسد ته دلش خیلی هم از وضع موجود ناراضی نیست و حتی دوباره باردار است. او دوست دارد فرزندش پسر باشد و به خاطر لگدهای بچه چنین تصوری دارد که یکی دیگر از خواهرها می گوید: بیخودی دلت رو صابون نزن! دخترهای امروزی هم لگد می پرونن!

یکبار هم یکی از دامادها از دخترزایی مداوم زنهای خانواده شکایت می کند. در صحنه ای که رضا کیانیان از پسندیده می پرسد: دختر می خوای یا پسر؟ و تصمیم دارد شکستن قند را برای شب تمرین کند، باز یکی از خواهر ها می گوید: این تو غربت پسر به دردش می خوره!

مساله دیگر حیوان آزاری بچه هاست. آن ها قورباغه ای را می گیرند و به پایش نخ می بندند و با حیوان بی زبان مشغول بازی و تفریح می شوند.

 البته فیلم نقاط قوت زیادی هم دارد. طراحی صحنه و لباس زیبا و فیلم برداری در خانه ای که شاید خیلی از ما آرزوی زندگی در آن را داشته باشیم، حوض حیاط، باغ و میوه هایش و...

دور هم جمع شدن خانواده و بگو بخندها بدون اینکه اختلافی در میان باشد، طبق آوردن برای عروس و...همگی صحنه هایی است که دیدنش برای هر ایرانی لذت بخش است. گویا کارگردان خواسته ویترینی از نوستالژی های کودکی را نمایش دهد.