یکی از سوالات صندلی داغ این بود که اهل کجا هستم؟ پاسخ من اینه: شهریار! من اصالتا مال شهریار هستم. یعنی نسل اندر نسل از طرف پدر و مادر، اجداد من در این شهر زندگی کردند و همین جا دفن شدن.
بچه که بودم شهر این قدر شلوغ نبود. یادمه وقتی با مامانم می رفتیم بیرون، یه مسیر ده دقیقه ای رو نیم ساعته طی می کردیم. از بس تو کوچه و خیابون مامانم دوست و آشنا و فامیل می دید و می ایستاد برای سلام و احوال پرسی.
کم کم موج مهاجرها به شهر هجوم آوردن و یک دفعه شهر منفجر شد. غریبه ها ریختن تو شهر. غریبه هایی که خیلی هاشون از طبقات پایین جامعه بودن و برای پیدا کردن کار اومده بودن تهران و البته توان تهیه مسکن تو تهران رو نداشتن در نتیجه حاشیه نشین شدن و اومدن شهریار و کرج. این طوری شد که ناگهان روستاها گسترش پیدا کردن و مثلا روستای قلعه حسن خان تبدیل شد به شهرقدس فعلی.
حضور این مهاجرها وضعیت شهر رو تغییر داد. تغییراتی که خیلی هاشون خوب نبودن و باعث بدتر شدن اوضاع بومی ها شدن. البته نتایج مثبتی هم داشتن. مثلا قیمت زمین گرون شد و خیلی از باغ ها تبدیل به زمین شدن و از اونجایی که شغل بیشر مردم باغداری بود و اکثرا دارای زمین بودن، وضع مالی خیلی ها توپ شد.
من در محیطی بزرگ شدم که بیشتر آدم های محل همدیگه رو می شناختن یا با هم نسبت فامیلی داشتن. مثلا تو کوچه ما، همسایه سر کوچه، پسردایی مادربزرگم بود. همسایه وسط کوچه خاله م، همسایه روبرویی پسرعموی بابابزرگم و همسایه ته کوچه هم یه نسبتی باهامون داشت که هنوزم نمی دونم چیه! آخه برادر همسایه مون به دایی من می گفت (پسرخاله) و از اونجا که مادر و مادربزرگ من هیچ کدوم خاله نداشتن من نمی دونم این پسرخالگی به چند نسل قبل برمی گرده! یکی دیگه از همسایه ها هم همکلاسی دوران مدرسه مامانم بود.
خلاصه توی این محیط، اولین چیزی که وجود داشت صفا و صمیمیت بین اهل محل بود. یادمه قدیم ها هنوز موسساتی که سبزی پاک کرده و باقالی و... بفروشن وجود نداشتن و در نتیجه سبزی رو خانم ها خودشون پاک می کردن. هر روز یکی از همسایه ها سبزی می گرفت و بقیه به کمکش می شتافتند! در عروسی و عزای همدیگه شریک بودن. شب نشینی ها و عید دیدنی ها برقرار بود و...
نعمت بزرگ دیگه امنیت بود. تو اون کوچه که همه از حال همدیگه خبر داشتن، ما بچه ها صبح تا غروب مشغول دوچرخه سواری و لی لی و بالابلندی و هفت سنگ و انواع بازی های دیگه بودیم. هم به اندازه کافی آفتاب می خوردیم، هم کلی تحرک داشتیم و هم دوست پیدا می کردیم و اجتماعی می شدیم.
تا وقتی دانشجو نشده بودم، از حقیقت زندگی تهرانی ها خیلی خبر نداشتم. مثلا فکر می کردم آپارتمان نشینی مخصوص عروس و دامادهاست! چون تو فامیل ما فقط زوج های جوان می رفتند تو آپارتمان و بقیه خونه ویلایی داشتن. بعدش متوجه شدم قضایا آن جوری که من فکر می کردم نیست. کم نیستند خانواده هایی که با داشتن ۴-۵ بچه و گاهی عروس و داماد، در آپارتمان زندگی می کنند و تازه کلی هم خوشحالند که یک خانه ۶۰-۷۰ متری دارند.
هر قدر زمان بیشتر می گذشت بیشتر تعجب می کردم. مثلا صبح ها که می رفتم دانشگاه، صف طویلی از زنان و مردانی که برای گرفتن شیر یارانه ای آمده بودند را می دیدم. جالب اینکه دانشگاه ما در سعادت آباد بود و تصور رفاه مردم این منطقه رو داشتم. در حالی که خیلی از کسانی که در صف بودند سن بالایی داشتند.
یاد این موضوع افتادم که در شهریار بیشتر آدم های بومی شیر یارانه ای نمی گرفتند. به دو دلیل: اول اینکه آنجا به دلیل وجود گاوداری های متعدد در حومه شهر، در خیلی از مغازه ها شیر باز مرغوب پیدا می شود، و دوم اینکه خجالت می کشیدند آشنایی آن ها را در صف ببیند!
یکی از عجیب ترین و البته آزاردهنده ترین تجربیاتم، برخورد دوستانم همکلاسی ام در دانشگاه بود. طوری با من برخورد و ازم سوال می کردند که انگار من دهاتی بودم و آنها شهری! چنان هم با افتخار می گفتند: ما سی ساله تهرانیم! که گویی ریشه و اصلشان هم تهرانی است و انگار تهرانی بودن افتخار است! دوست داشتم بهشون بگم: اون وقتی که مادربزرگ تو در روستاهای کاشان و اصفهان و... زندگی می کرد مادربزرگ من تو تهران به دنیا اومد و تو شهریار از دنیا رفت!
آن وقت بود که فهمیدم چرا شهرستانی ها نسبت به تهرانی ها (یا بهتر بگم، مهاجران تهران نشین) بغض دارند و گاهی قیمت ها را با آنها گرانتر از افراد محلی حساب می کنند. نوعی غرور و خود بزرگ بینی در رفتار تهران نشین ها هست که شهرستانی ها را آزار می دهد. گویی آنها فراموش کرده اند که خودشان هم از همان شهرستان ها به پایتخت آمده اند!
ادامه دارد...