فیلم در سطح متوسط است. نه خیلی عالی و نه بد. داستان فیلم، روایت پدری است که بعد از بازنشستگی، برای تامین زندگی عروس و نوه اش، به کار نظافت در خانه های مردم روی می آورد. در حالی که دخترش از این موضوع خبر ندارد.

آقا یوسف دو فرزند دارد. یک دختر که با او زندگی می کند و بسیار به او وابسته است، طوری که در یکی از سکانس های فیلم می گوید: "من بدون دخترم غذا از گلوم پائین نمی ره."

وفرزند دیگر او یک پسر است که زن و فرزند را رها کرده و به کانادا رفته.

 

 

وابستگی بیش از حد و غیر منطقی آقا یوسف به دخترش رعنا، نکته ای است که گره اصلی داستان را می سازد. برای او جدایی از رعنا حتی قابل تصور نیست. گویی قرار است رعنا تا آخر عمر کنارش بماند!

 به همین دلیل وقتی متوجه می شود دختر با مردی آشنا شده و می خواهد با او به کانادا برود، همه دنیایش به هم می ریزد.

دکتر، مردی است که در فیلم، از پیش در مورد شخصیتش قضاوت و سیاه نمایی شده و این فرصت از ببینده گرفته شده است. او اصلا در فیلم دیده نمی شود و از روی پیام های تلفنی مختلفی که روی گوشی پیغام گیرش وجود دارد، می توان به شخصیت او پی برد.

بازی مهدی هاشمی در نقش آقا یوسف، برجسته ترین بازی فیلم است.

پایان فیلم، باز است ادامه دادن داستان، به بیننده واگذار شده است.

در مجموع، من فیلم را با وجود کاستی هایش پسندیدم و از دیدنش پشیمان نیستم، چرا که روایت زندگی آدم های معمولی را دوست دارم.