خداحافظی با خانه پدری
این اتفاق یک تحول تو زندگی خانواده م به شمار میاد. آخرین باری که مادرم اثاث کشی کرده، ۳۱ سال پیش بوده. وقتی که اومدن توی این خونه. و حالا بعد این همه سال زندگی در خانه ویلایی، خانه ۱۰۰ متری جدید به نظرش خیلی کوچیک میاد و نمی دونه این همه وسیله رو چطور اونجا جا بده. البته مقداری ش رو گذاشتن خونه ما و یکی از دوستان. ولی بازم خیلی مونده که دیگه جایی براشون نیست...
دل کندن از محله ای که بیشتر آدم هاش رو می شناسی، خونه ای که همه سال های مجردیم رو توش زندگی کردم، همسایه های مهربون و همه خاطرات کودکی، تاک های حیاط که هرسال بیدانه های قرمز فوق العاده شیرینی ازشان می چیدیم، زیرزمین خاطره انگیز خانه که بیشتر شعرهامو اونجا نوشتم و همه نوستالژی های خوبی که از اون خونه توی ذهنم مونده...
حالا قراره خونه خراب بشه و پدرم، خونه ای که خودش سال ها پیش ساخته رو دوباره از نو بسازه...
پی نوشت: ۲۶ سال پیش وقتی دختر خاله م ازدواج کرد مستاجر مامانم شد. حالا مامانم شده مستاجر دخترخاله!
به یکی از دوستام گفتم که مادرم رفته خونه دخترخاله، گفت: مگه خودشون نیستن؟ متوجه شدم ذهنیت اون از خونه با ذهنیت من خیلی فرق داره! از دید اون خونه یعنی آپارتمان، و از دید من یعنی خونه ویلایی که ممکنه یک یا دو طبقه باشه!