روزی که کلاغ شدم
شبنم صبحگاهی که روی پرهام نشسته بود مثل هر روز بیدارم کرد. سردم بود. بلند شدم خودم رو تکوندم ولی قطره های شبنم به پرهام چسبیده و یخ زده بودن.
پرهامو بازکردم و رفتم نوک یه درخت نشستم تا شاید آفتاب یخ ها رو آب کنه. بعدش مثل هر روز باید می رفتم دنبال غذا.
خیلی گرسنه بودم. دیشب بعد از کلی پرواز کردن، وقتی خسته و گرسنه رسیدم سر سطل آشغال، دیدم چند تا گربه توی سطل هستن و چیزی برای من باقی نمونده بود.
از همون نوک درخت، ماشین پیرمرد رو دیدم که از سرکوچه می اومد. وقتی رسید دم در، با همسایه ها سلام و علیک کرد. بعد در باغ رو باز کرد، ولی ماشین رو تو نیاورد.
برف آب شده بود و زمین هنوز خیس بود. پیرمرد کیسه مشکی رو آورد سرجای همیشگی و روی یه تیکه سفره کهنه خالی ش کرد و ظرف استانبولی رو گذاشت کنارش. از توی ماشین یه دبه آب آورد و ریخت توی استانبولی. بعد رفت که دوری توی باغ بزنه.
ته دیگ های سوخته و نون خشک ها بهم چشمک می زدن. وقتش بود که بقیه دوستامو خبر کنم.
پی نوشت: اینجا