با نام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم.

امروز صبح که می خواستم به مدرسه بیایم، پدرم مثل همیشه صبحانه را آماده کرده بود. من و پدرم و خواهرم سه تایی صبحانه خوردیم. چون برادرم به دانشگاه می رود و صبح کله سحر بیدار می شود و صبحانه نمی خورد، و بعد هم مادرم هی غصه می خورد و فکر می کند دل برادرم ضعف می رود. به همین دلیل برایش در یخچال، همیشه لقمه می گذارد.

برادرم بیشتر وقتها آن لقمه ها را جا می گذارد. او هیچ وقت این راز را که چرا لقمه ها را نبرده، فاش نمی کند. ولی من حدس می زنم با دوست هایش می رود بوفه دانشگاه و صبحانه حسابی بر بدن می زند.

امروز با دیدن لقمه، آن را برداشتم و بردم مدرسه. چون مادرم هیچ وقت برای من و خواهرم لقمه درست نمی کند. شاید فکر می کند دل ما ضعف نمی رود.

وقتی از مدرسه برگشتم، برادرم هم آمده بود. ولی در مورد اینکه نان و پنیرش را چه کسی برداشته، چیزی نپرسید و من فکر می کنم از این به بعد هر روز می توانم لقمه او را به مدرسه ببرم و در آنجا با خواهرم نصف کنم.

این بود انشای من!