راستش رو بخواهید من اصلا از بحث کردن خوشم نمیاد. احساس می کنم یک نفر گردن روحم رو گرفته و داره فشار می ده!

دلایلش هم زیاده. یکی ش اینه که حقیقت رو متکثر می دونم نه واحد، و نسبی گرا هستم نه مطلق گرا. یکی دیگه ش اینه که توی این وبلاگ و کلا این جامعه! مجبور به خودسانسوری هستم و نمیتونم عقایدم رو راحت بیان کنم! و سوم اینکه میدونم بحث کردن کاری بیهوده س. عقاید هر فرد از کودکی و خرد خرد با چیزهایی که می خونه و میشنوه شکل می گیره. حالا ما با بحث کردن می خوایم چیکار کنیم؟ می خوایم چیزی که در طول سالها شکل گرفته و مستحکم شده رو اون طوری که خودمون درست می دونیم، اصلاح کنیم!

متنفرم از اینکه یک نفر بخواد به هر طریقی چه آروم چه با خشونت منو هدایت کنه! من ترجیح می دم دیگران رو با عقاید خودشون راحت بذارم و از دیگران هم همین توقع رو درمورد خودم دارم. هیچ وقت هم دنبال پیدا کردن جواب نیستم چون میدونم هر جوابی هم باز بحث برانگیزه و می شه بهش اشکال وارد کرد. بنابراین آدم با بحث کردن فقط می افته روی دور باطل!

توی این پست بحثی بین من و ترنج درگرفت. چندین بار گفتم تمایلی به ادامه بحث ندارم. ولی ایشون  خیلی در ادامه دادن مصمم بود و انقدر گلوی روح بنده رو فشار داد تا آخرش فشارم رفت بالا. احساس خوبی نبود. هم عذاب وجدان گرفتم بابت عصبانی شدن، و هم خشمگین بودم از اینکه زبان همدیگه رو نمی فهمیم.

هدف من از وبلاگ نویسی ایجاد همدلی و صمیمیته نه پیدا کردن جواب و حقیقت. به قول سهراب:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

 

پی نوشت: با عرض معذرت، برای اولین بار کامنتینگ رو می بندم.