جامعه شناسی خودمانی
بیست سال پیش یک عده ای آمدند گفتند ما باید نفوسمان را زیاد کنیم؛ ایرانی از نظر کیفیت که الحمدلله مشکلی ندارد، اگر از نظر کیمت هم بالا برورد دیگر کار تمام است، دنیا را می توانیم بگیریم! شروع کردند به برنامه تکثیر خانواده!!! اینجا و آنجا چهارتا اعتراض هم که بلند شد یا صدایش را در نیاوردند و یا خفه اش کردند. بیست سال گذشت، تازه فهمیدند که برنامه ریزی، از جمله برنامه کنترل جمعیت یعنی چه؟ این لشکر کاملا معصوم و بی گناه نور چشمی ها که ناخواسته دعوت شده و به این واویلاسرا پا گذاشته اند چه عاقبتی دارند؟
جالب است که حتی بعد از فهمیدن هم حاضر نشدند این امر را یکباره و با شفافیت اعلام کنند؛ اول وقتی این بچه ها شش ساله و هفت ساله شدند متوجه شدند مدرسه ها را باید در اکثرجاها دو نوبته و سه نوبتی بکنند. حالا تا کوچک بودند یک مقدار غذا می خواستند و مدرسه و کمی لباس؛ آن وقت ها از محل ارثیه ی آبا و اجدادی می شد یک بلایی سرش درآورد. ولی همین بچه که مثلا نیازهایش در هشت سالگی با ماهی ۵ هزارتومن تامین می شد، وقتی بیست و دو ساله شد، زن می خواهد، شوهر می خواهد، جهیزیه و خانه می خواهد، و از همه مهم تر شغل می خواهد! شغل را دیگر نمی شود مثل گندم این ور و آن ور پول زیادتر داد و خرید. شغل را باید تولید کنی و خودتان بهتر می دانید که ایجاد یک شغل ساده چقدر هزینه دارد...
آیا در طول سه دهه گذشته یک نفر در این مملکت پیدایش نبود که این حرف ها را از سوادش، از روی فهمش، از روی درایتش پیش بینی کند و بگوید؟ چرا بود مطمئنا کم هم نبود...منتها روحیه من مدیر، روحیه من رئیس این جوری است که هر وقت به من پیشنهاد تازه ای می شود، اول فکری که به ذهنم این است که اگر این فکر، فکر خوبی بود چرا به ذهن من رئیس نرسید؟ پس حتما به درد نمی خورد...
جامعه شناسی خودمانی، حسن نراقی، ص ۶۸