تاسف
۱. یکی از دوستان رفته حج. وقتی خداحافظی می کرد گفت که تالار ولیمه شان فلان روز در آبان ماه است... و من تعجب کردم که چرا این همه فاصله از اوایل مهر تا اواسط آبان؟ اصلا حواسم نبود که الان فصل تمتع است نه عمره...
دیشب خوابش رو دیدم. رفته بودم اونجا فقط ببینمش و باید برمی گشتم. انقدر در خواب گریه کردم که حد نداشت.
۲. حوالی ظهر رفتم بیرون کمی خرید کنم...سرکوچه سه تا پسر بچه دبستانی ایستاده بودند...لابد منتظر سرویس. یکی شان که از همه کوچیکر بود چیزی گفت. نفهمیدم چی گفت. فقط فهمیدم توهین و متلک بود. غش غش می خندید.
خیلی متاسف شدم براش و برای خانواده ش. داشتم فکر می کردم که من بیست و چند سالی از این بچه بزرگترم و شاید همسن مادرش. چرا به این سادگی به خودش اجازه داد چنین کاری بکند؟ یادش به خیر قدیم ها کسانی متلک می گفتند که لااقل پشت لبشان سبز شده بود. نه یک الف بچه که تا بلوغ خیلی فاصله دارد...شاید بروم با پدر و مادرش حرف بزنم.
۳. در مسیر برگشت به خونه، یک پرایدی زد به ساق پام و رفت. راننده ش حتی به خودش زحمت نداد عذرخواهی خشک و خالی بکنه...زن بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:52 توسط
|