من نور خورم که قوت جان است
این سالها هم که دود و آلودگی هم اضافه شده، دیگه هیچی! هم مجالی برای تنفس نیست، هم آدم تا تکون می خوره شب شده و باید خونه باشه. وقتی هوا تاریک می شه احساس ناامنی می کنم. گاهی تعجب می کنم از اینکه وقتی ۱۸ ساله بودم چطور تا ساعت شش و نیم می موندم دانشگاه و از اونجا تا برسم خونه هشت و نیم، نه شب می شد. انگار با بالا رفتن سن، احتیاط و ترس آدم بیشتر می شه.البته اون سالها هم مجبور بودیم اون کلاس ها رو برداریم. اونم تو شرایطی که موبایل نبود...
خدا برکت بده به بهار و تابستون.انگار از جنس زندگی اند. پر از نور. پر از وقت! پر از میوه های خوشمزه! پر از همه چیزهای خوب...
هرقدر هم از گرما خفه بشم بازم به پاییز پر از دود و تاریکی ترجیحش می دم. دل گرفتگی ش انگار از جنس مرگه.
اضافه شد: زمستون هم زمستون های قدیم. کرسی و برف و آدم برفی و برف و شیره ش قشنگ بود. الان که دیگه هیچ کدوم نیست و صفایی نداره.