بچه چهارم آقای الف سال هشتاد و سه به دنیا اومد. یعنی وقتی که سالهای زیادی از شعار "دوتا بچه کافیه" می گذشت. استدلال آقای الف این بود: چین با دوبرابر مساحت ایرانُ بالای یه میلیارد جمعیت داره. چرا ما نداشته باشیم؟

آقای الف به این فکر نمی کرد که ما با همین جمعیت بیشتر از چینی ها انرژی مصرف می کنیم و نصف بیشتر مساحت کشورمون کویر و غیرقابل سکونته.

همسر آقای الف زنی قانع و مطیع بود و در تصمیم گیری های او دخالتی نمی کرد.

آقای الف دخترش را در هفده سالگی شوهر داد. دخترش آن موقع دانش آموز پیش دانشگاهی بود. جهیزیه ارزان قیمتی سر هم کردند و خرید چند قلم را هم انداختند گردن داماد. آقای الف در مذمت سختگیری های  جوانان در امر ازدواج  داد سخن می راند و  معتقد بود با صد و  پنجاه هزارتومن میشود دختری را نامزد کرد و برای بقیه اش هم خدا بزرگ است. (آن موقع تمام سکه دویست هزارتومن بود)

چندی بعد از نفوذش در اداره استفاده کرد و دست داماد را در همان جا بند کرد.

چند سال از ازدواج دختر آقای الف گذشت و این بار نوبت به ازدواج پسرش رسید. دختر یکی از همکاران قدیمی را برایش نامزد کردند. دو میلیون تومان هزینه نیم ست نامزدی شد. هفتصد هزارتومن هزینه  یک لباس بازاری دوز. آرایشگاه هم برای یک آرایش سطحی و دخترانه ششصد هزارتومن گرفت. بقیه هزینه ها مثل محضر و گل و ....بود.

حالا دخترخانم میخواهد خانه اش نزدیک خانه مادرش باشد (یک محله نسبتا خوب). بعد از کلی گشتن یک خانه صدمتری پیدا کردند که رهنش صد میلیون و اجاره اش ماهی پانصد هزارتومن و شارژش هم ماهی صد  هزار تومن است. آقای الف زمینش را گذاشته برای فروش تا قرضی که از دوستش برای رهن گرفته را بپردازد.

عروس یک سرویس چهارده میلیون تومانی پسندیده و وقتی دیده پول کم است  با کلی قناعت شش میلیونی برداشته. عروسی هم نزدیک است و باید ببینیم بزرگی خدا در این عروسی چطور نمود پیدا می کند!!!