یک حقیقت علمی

 

چند وقت پیش مشاورم یه چیز جالبی یهم گفت. اینکه کلنی های مونث به همدیگه انرژی مثبت میدن. کلنی یعنی دسته های همسان از یک چیز (مثل کندوی زنبور عسل!)

منظوررش از این حرف این بود که وقتی خانوم ها دور هم جمع می شن و مشغول بحث شیرین غیبت و درد دل کردن میشن، در حقیقت از نظر روانی به خودشون کمک می کنند و خشم  و ناراحتی فروخورده شون (که در حقیقت به ضمیر ناخودآگاه فرستاده شده و زنده ست) کمتر می شه.

زنها از قدیم این مسئله رو درک کرده بودن. به همین دلیل به هر بهونه ای، دور هم جمع می شدن و با هم حرف می زدن. کاری که مردها به ندرت انجام میدن. زنها مهمونی های زنونه می گیرن. کاری که اصلا بین مردها معمول نیست. اگه دقت کنیم می بینیم تعداد زیادی از آداب و سنن محلی مربوط به زنها می شه. مثل خیلی از آداب های مربوط به ازدواج، چادربریدن برای عروس، دیدن زائو رفتن و حتی سبزی پاک کردن دور هم و...

معمولا هم بعد از این مهمونی ها  و دور هم جمع شدن ها حالشون بهتر می شه و برای ادامه زندگی انرژی می گیرند.

تا به حال ندیدم مردی از مشکلات زندگی مشترک یا مثلا ظلم هایی که مادرزنش بهش کرده حرف بزنه! در حالی که حرف زدن از این جور مسائل بین زن ها یک مسئله عادی و همگانیه.

در فضای مجازی هم همین مسئله رو می بینیم. درصد بالایی از وبلاگ ها رو خانم ها می نویسند و موضوعش هم مسائل خاله زنکیه. هرچند در نظر اول این وبلاگ ها سطحی هستند، ولی در نهایت به سلامت روانی نویسنده کمک زیادی می کنند. اتفاقا این وبلاگ ها خواننده هم زیاد دارند و زنها با ابراز همدردی، خودشون رو در موضوع مورد بحث شریک می کنند. و البته از طرف دیگه اگه کسی مخالفتی بکنه و مثلا حق رو به طرف مقابل بده، فورا طرد می شه. چون هدف از نوستن در این وبلاگها، فقط آروم شدن و کسب همدردی خوانندگانه.

این موضوع در این وبلاگ با دید علمی شرح داده شده.

 

ادامه مطلب متن یک ایمیل هست که بد نیست ببینید. برای اینکه پست طولانی نشه گذاشتم ادامه مطلب.

 

 

ادامه نوشته

دعوت به بازی

به نظرم بازی نقد وبلاگی که آقای رگبار راه انداختند خیلی خوب بود. منم از دوستان می خوام این وبلاگ رو نقد کنند. دعوتی هم نیست همه خواننده ها دعوتند.

 یکی از دوستان قبلا اینجا منو نقد کرده که ازش بی نهایت سپاسگزارم. به خاطر نقد ایشون دستی به سر و روی کامنتدونی کشیدم و لینکهای مرده رو حذف کردم. بعضی هاشون رو هم منتقل کردم به پیوندهای روزانه.

از اونجا که آدم صریحی هستم، از صراحت خوشم می آید و استقبال می کنم.

منتظرم.

پی نوشت: اینجا رو خیلی دوست داشتم.

 

بالماسکه ایرانی

 

اینجا

 

 

باغ اهل!

یکی از نعمت هایی که نسل ما داشت و نسل فعلی نداره، دیدن حیوانات اهلی بود. بیشتر ما در کودکی جوجه داشتیم. ما مدتی در حیاط خانه مان مرغ و خروس نگهداری می کردیم که بعد به خاطر سروصدای زیاد خروسه و مزاحمت برای همسایه ها، ردشون کردیم. گربه هم زیاد در حیاط می دیدیم. یکبار گربه در یکی از اتاق های خانه نفوذ کرده و بقچه لباس رو برای زایمان انتخاب کرده بود!!!

به جز اینها، اسب و گاو و گوسفند هم گاهی می دیدیم. بعضی از اقوام ما تو باغشون گاوداری داشتند و توی گاوداری اسب هم نگهداری می کردند.

ولی بچه های امروز خیلی کم حیوون می بینن. البته اگه بالاشهری باشند احتمال اینکه سگ داشته باشن زیاده! ولی در طبقات متوسط شهری کمتر پیش میاد حیوون ببینن.

شاید یکی از دلایلی که نسل امروز به حفظ طبیعت اهمیتی نمی ده و از حیوون ها می ترسه یا چندشش می شه همین باشه. نسل امروز متاسفانه طبیعت رو خوب لمس نکرده...یادمه یکی از استادامون می گفت باید کنار هر باغ وحش، یه باغ اهل هم درست کنن و بچه ها رو برای دیدن حیوانات اهلی ببرن اونجا!


بازی نقد!

آقای رگبار از خواننده های وبلاگشون خواستن که در این بازی شرکت کنند.

راستش رو بخواهید من نکته منفی در این وبلاگ نمی بینم. نقدهای ایشون به مسائل اجتماعی خیلی منصفانه و موشکافانه س. از اینکه به طبیعت علاقه دارند و پستهای محیط زیستی می گذارند لذت می برم. نقدشون تلخ و گزنده و ایرادگیری صرف نیست، بلکه سازنده س. یعنی در کنار بیان ضعف ها، راهکارهایی هم برای حل مشکل ارائه می دن.

خلاصه اینکه من فکر می کنم آقای رگبار مردی خانواده دوست، تیزبین، علاقمند به بهبود وضعیت کشور و طبیعت دوست هستند.

من هر روز به وبلاگشون سر می زنم م معمولا از خوندن نوشته هاشون لذت می برم. تا حالا هم چند بار لینک مطالبشون رو در این وبلاگ گذاشتم.

دوستان رو هم به خوندن این وبلاگ دعوت می کنم.

 

 

مادرانه

تنها سریالی که ماه رمضون امسال دیدم مادرانه بود. مدتهاست که علاقه ای به دیدن سریال ندارم و حس می کنم چیزی جز اتلاف وقت نیست. مادرانه هم چون اولین سریال بعد افطار بود و به خاطر حال خراب بعد از افطار یک ساعتی استراحت می کردم، دیدم. خیلی از قسمت هاش رو هم ندیدم.

در نهایت هم از جمع بندی داستان اصلا خوشم نیامد. مثلا چی رو می خواست به بیننده نشون بده؟ اینکه مرد حق داره به خاطر پول به عشقش خیانت کنه، حق داره با زد و بندهای مالی و کلاهبرداری به ثروت کلان برسه، آخرش زن اونو ببخشه و وقتی مرده میره زندان، بچه هاشو سرپرستی کنه؟

واقعا تهوع آور بود.

 

عاقبت زن بابا

وبلاگ زن بابا رو خیلی وقته می خونم. گاهی کامنت می ذاشتم و گاهی نه. دیروز با دیدن پست های آخرش شوکه شدم. و البته خیلی ناراحت....مدام از خودم می پرسم چرا بعضی از مردها حتی در سن بالا مهارت های زندگی رو بلد نیستند...

زن بابای عزیز برات بهترین ها رو آرزو دارم.

 

از حرف تا عمل

مجتمع ما شمارنده آب داره. یعنی برای هر واحد دستگاه شمارنده کار گذاشتن که مقدار مصرف  رو مشخص می کنه و قراره هزینه آب بر اساس مصرف هر خانوار تعیین بشه.

امروز متوجه شدم واحد ما کمترین مقدار مصرف آب رو بین همه همسایه ها داره!

از اونجایی که به حفظ طبیعت علاقمندم خیلی خوشحال شدم...

ضمنا آقای رگبار در این پست راهکارهای صرفه جویی آب در خانه را توضیح دادند.

 

هیس!

 

دیدن فیلم برای من خیلی تاسف برانگیز بود. به دلایل مختلف. اول اینکه چرا در مورد موضوعی به این گستردگی تا به حال فیلمی ساخته نشده...احساس می کنم کارگردان های ما استفاده از ابزار هنر برای آگاهی دادن به مخاطب های عام رو جدی نمی گیرند. مسئله تجاوز در سالهای اخیر نمونه های زیادی در جامعه داشته که  رسانه ای شدنش چند سال پیش از ماجرای خفاش شب شروع شد و هنوز هم ادامه داره. ولی تا به حال هیچ کس از منظر قربانی به این مسئله نگاه نکرده بود و تاثیراتی که چنین حوادثی در روان فرد می ذاره بررسی نشده بود. متاسفانه گاهی این تاثیر اون قدر عمیقه که اگه فرد تحت درمان های روان شناسی قرار نگیره ممکنه زندگی ش مختل بشه.

  به هرحال جای شکرش باقیه که این فیلم ساخته شده و امیدوارم تاثیر مثبتی در جامعه داشته باشه.

مسئله دوم اینکه جامعه ما، جامعه سر در برف کردنه. متاسفانه مردم ما برای حفظ آبرو یا هر دلیل دیگه ای ترجیح میدن که در مورد مسائل این چنینی سکوت کنند. مسئولین هم از بین همین مردم هستند! نتیجه ش هم این میشه که بالاترین مسئول اجرایی کشور میگه ما اصلا تو ایران هم.جن.س گرا نداریم!!!

هنوز که هنوزه افرادی که به هر دلیلی از نظر جن.سی متفاوت هستند یا قربانی آزارهای جن.سی بودن نادیده گرفته میشن و یا برچسب بیمار می خورند. فیلم آینه های روبه رو هم از این نظر خیلی فیلم خوبی بود. هنوز خیلی از مردم معتقدند: کرم از خود درخته! بنابراین زنانی که دچار آزار می شن مجبورن سکوت کنند...

و اما فیلم. مهم ترین نکته این بود که مراد، فردی بیمار تصویر شده بود و حدود ۵۰ مورد کودک آزاری در پرونده اش داشت. در حالی که در واقعیت ممکنه فردی که مرتکب کودک آزاری میشه، فردی سالم باشه که یک لحظه نتونسته جلوی هوای نفس خودش رو بگیره. متاسفانه خیلی وقت ها این افراد ظاهر معمولی دارند و حتی ممکنه مذهبی به نظر بیان. ضمن اینکه گاهی وقت ها تجاوز در کار نیست، ولی حتی لمس کردن  و بوسیدن غیر عادی کودک با مقاصد شه.وانی  هم می تونه به همون اندازه ویران کننده روح و روان باشه.

نکته دوم، شعاری شدن فیلم در سی دقیقه آخر بود. من فکر می کنم اگه صحنه های دادگاه کلا حذف می شد بهتر بود. لازم نبود که حتما متهم اعدام بشه تا دل بیننده آتیش بگیره! انگار پیازداغش رو خیلی زیاد کرده بودند.

نکته آخر اینکه، انتخاب دختربچه به عنوان قربانی از جهتی خوب بود و از جهتی بد. خوب از نظر هشدار دادن به خانواده ها و بد از نظر نادیده گرفتن زنان و پسر بچه ها.

 

پی نوشت: یک نمونه داستان مشابه، البته واقعی! اینجا

 

 

 

ره آورد حلقه رندان:

 

خسته ام، مثل یتیمی که از او فرفره ای

بستانند و به او فحش پدر هم بدهند...

 

 

حامد عسکری

 

پی نوشت: از بین همه او شعرایی که شنیدم، این بیت عجیب توی جونم نفوذ کرد امروز...

تفاوت نسل ها

تو مراسم تشییع استاد چندتا از دوستان قدیمی رو دیدم. یکی شون گفت:

من بهشت زهرا نمیام! بچه م خونه س!

خلاصه متوجه شدیم بچه دار شده. بعدش تعجب کردیم!

وقتی برگشتم خونه به این فکر کردم که مادرهای ما وقتی هم سن ما بودند، سه چهار تا بچه مدرسه ای داشتن. حالا ما از اینکه دوستمون بعد سی سال یه بچه کوچیک داره باید تعجب کنیم!

 پی نوشت: دنبال یه خطاط منصف هستم. کسی سراغ داره؟

اطلاعیه

امروز با خبر شدم متاسفانه دکتر حائری (استادم در دانشگاه علامه) به رحمت ایزدی پیوسته است. مراسم تشییع پیکر ایشان فردا سه شنبه ساعت ۱۰ صبح در دانشکده ادبیات (پل مدیریت، خیابان علامه) برگزار می شود.

دوستان علامه ای لطفا اطلاع رسانی کنید.

برای شادی روحشان فاتحه ای بفرستیم.

 

موضوع انشا: چه کسی پنیر مرا برداشته است؟

با نام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم.

امروز صبح که می خواستم به مدرسه بیایم، پدرم مثل همیشه صبحانه را آماده کرده بود. من و پدرم و خواهرم سه تایی صبحانه خوردیم. چون برادرم به دانشگاه می رود و صبح کله سحر بیدار می شود و صبحانه نمی خورد، و بعد هم مادرم هی غصه می خورد و فکر می کند دل برادرم ضعف می رود. به همین دلیل برایش در یخچال، همیشه لقمه می گذارد.

برادرم بیشتر وقتها آن لقمه ها را جا می گذارد. او هیچ وقت این راز را که چرا لقمه ها را نبرده، فاش نمی کند. ولی من حدس می زنم با دوست هایش می رود بوفه دانشگاه و صبحانه حسابی بر بدن می زند.

امروز با دیدن لقمه، آن را برداشتم و بردم مدرسه. چون مادرم هیچ وقت برای من و خواهرم لقمه درست نمی کند. شاید فکر می کند دل ما ضعف نمی رود.

وقتی از مدرسه برگشتم، برادرم هم آمده بود. ولی در مورد اینکه نان و پنیرش را چه کسی برداشته، چیزی نپرسید و من فکر می کنم از این به بعد هر روز می توانم لقمه او را به مدرسه ببرم و در آنجا با خواهرم نصف کنم.

این بود انشای من!

 

اتاق آبی

روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ، تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همه زمينه طاقچه را گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم. اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ، راهنماي رستگاري بود. جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود. معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخ هاي شاهان قديم ايران خبر نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود ، مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ، كشف و شهود راهنمايش شده بود.

 

اتاق آبی، سهراب سپهری، صفحه ۴۱


 

 

روزه داری یا روزه خواری؟ پاره دوم

در پست پیشین دوستان نظرات ارزشمندی دادند که هر کدام در جای خودش محترم است و قابل تامل.

در این پست می خواهم قضیه را از دیدگاهی دیگر بررسی کنم.

همون طور که همه مون می دونیم قوانین کشور ما بر اساس شریعت اسلام تدوین شده. علتش هم اینه که در همه پرسی معروف سال ۵۸ُ اکثریت قاطع مردم ایران به جمهوری اسلامی رای دادند و انتخاب کردند که دولت و قانون کشورشون اسلامی باشه.

در شرع هم روزه خواری در ملا عام ممنوعه و حد داره. یعنی رعایت کردن این نکته و منع روزه خواری رو می تونیم احترام به رای اکثریت مردم و احترام به دموکراسی و قانون بدونیم.

من فکر می کنم احترام به دموکراسی خیلی خیلی تو کشور ما کمرنگه. همه می خوان یک جورهایی قانون رو دور بزنن. ضمن اینکه افراد روشنفکر و تحصیلکرده هم خودشون رو یک سر و گردن بالاتر از کل جامعه می بینن و فکر میکنند همه باید طبق نظر اونها رفتار کنند. در نتیجه باز هم قانون نادیده گرفته می شه.

اتفاقی که سال ۸۸ افتاد هم همین بود. تهرانی ها باور نمی کردند که فلانی تا این حد در شهرستان ها رای داشته باشه و محبوب باشه و فکر می کردند انتخاب خودشون باید به کل کشور تحمیل بشه.

 

من فکر میکنم اگه همین الان هم باز همه پرسی برگزار بشه اکثریت مردم نظام دینی رو به لائیک ترجیح می دن. هنوز هم اگه مثلا مدارس مختلط بشه خیلی ها بچه شون رو  (یعنی دخترشون رو!) به مدرسه نمی فرستند و اگه حجاب آزاد بشه خیلی ها اعتراض می کنند.

جامعه ما هنوز به حفظ ظواهر شریعت علاقه داره و ترجیح می دهد به عمق مسئله فکر نکنه. تحمل دیگران هم متاسفانه جایی نداره.

اما نظر شخصی من در مورد روزه خواری اینه:

با توجه به کثرت افرادی که به هر دلیلی (اعتقادی یا شرعی) روزه نمی گیرندُ باید در همه موسسات و محل های عمومی جای ویژه ای برای این افراد وجود داشته باشه که هم اونها راحت باشند هم روزه دارها.

 

دیدار دو مسافر

من الان مشهدم و نایب الزیاره همه دوستان. امروز دوست عزیزم مسافر رو توی حرم ملاقات کردم و خیلی خوشحالم که تونستم ببینمش.

فرصت زیادی ندارم و ان شاالله وقتی برگشتم کامنت هاتون رو جواب میدم.ممنون از نظراتتون.

روزه داری یا روزه خواری؟

چند وقته به کلاسی میرم که مربوط به ادبیات میشه. دو هفته قبل نتونستم برم و این هفته اولین جلسه ای بود که توی ماه رمضون می رفتم.

با دیدن دوتا جعبه شیرینی روی میز خیلی تعجب کردم. انگار نه انگار که ماه رمضونه. استاد به عادت همیشه برای بجه ها چای ریخت و خودش و بقیه مشغول خوردن شدند! تنها ردپای ماه رمضون، این بود که یکی از جعبه ها زولبیا بامیه بود!

یازده نفر بودیم و فقط ۴ نفر روزه بودند. جمع روزه دارها ساکت نشسته بود و روزه خوارها هم انگار نه انگار. به عمرم ندیده بودم روزه خوارها انقدر راحت باشند و حضور چند روزه دار رو نادیده بگیرند.

البته من فکر می کنم همه چیز به استاد مربوط می شد. الناس علی دین ملوکهم...

ضعف ریاضی!

ریاضیات من از بچگی ضعیف بود، ولی الان فهمیدم افتضاحه!

این طور که توی ویکی پدیا نوشته، سریال سال های دور از خانه (اوشین) ۲۹۷ قسمت ۱۵ دقیقه ای بوده. این سریال از تلویزیون ایران در قسمت های ۴۵ دقیقه ای پخش می شد، و طبق محاسبه من، باید حدود ۹۹ قسمت می شد. ولی در کمال تعجب، سریال در قسمت ۸۰ تموم شد!!!

پی نوشت: تو دعاهای شب قدرتون ما رو فراموش نکنید.ان شاالله همه حاجت روا بشوند.

 

قند پهلو

مدتیه برنامه قند پهلو هر شب از شبکه آموزش پخش می شه. برنامه جالبیه، مخصوصا برای من که تخصصم ادبیاته، دیدنش خیلی لذت بخشه. اجرای جالب رضا رفیع همراه با بخش های مختلف برنامه، که همگی طنز هستند، گاهی آدم رو از خنده روده بر می کنه.

پیشنهاد می کنم این برنامه رو از دست ندید. هرشب ساعت یک ربع به ده، شبکه آموزش. البته فکر می کنم چند شب به خاطر ایام شهادت و شبهای قدر پخشش متوقف بشه.

امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

 

نکته مهم!

به نظر من نظام سلطنتی خیلی چیز مسخره ایه . از عقل به دوره که یه آدم، چون باباش شاه یا مادرش ملکه بوده، بشه شاه یا ملکه! حالا هر قدر هم بگن که اینا قدرت واقعی ندارن و این حرف ها...بالاخره همه شون همیشه در رفاه و آسایش زندگی می کنند و بدون اینکه نیاز به کار کردن و جون کندن داشته باشن تا آخر عمر زندگی تجملاتی شون از مالیات مردم تامین می شه!

الان، خبر تولد نتیجه ملکه انگلیس شده صدر اخبار. به نظر من این یه خبر عادیه، مثل به دنیا اومدن هر نوزاد دیگه ای در هرجای دنیا. اما نکته ای در این خبر وجود داره که باعث شده این پست رو بنویسم، و اون اینه که خانوم کیت، عروس ملکه انگلستان، با اون همه کبکبه و دبدبه، به صورت طبیعی زایمان نمودند!

فکر کنم ناز و ادای اکثر خانومای ایرانی بیشتر از ایشونه که تا اسم زایمان طبیعی میاد، اه و پیف می کنند!

پی نوشت: آقای رگبار پست خوبی درباره حفاظت از محیط زیست نوشتند، فکر می کنم خوندن پست و کامنت هاش مفیده. اینجا.

 

توصیه

ای کسانی که درباره زمان انقلاب و جنگ، فیلم و سریال می سازید! یک فکری  هم به حال سبیل های بریاد رفته، ابروهای باریک و دماغ های عملی بکنید لطفا!

 

پی نوشت: ترنج عزیزم من کامنت های تو رو می بینم. هر سه تا شونو تایید کردم. فکر کنم مرورگر خودت اشکال داره که صفحه رو به روز نمی کنه.

برف روی کاج ها

نمی دانم چرا فکر می کردم داستان این فیلم، با فیلم هایی که قبلا در مورد خیانت دیده ام متفاوت است. فکر می کردم این بار زن قصه است که خیانت می کند و سراغ دوستی با مردی جوان می رود، حتی از تصور اینکه چنین فیلمی مجوز گرفته شگفت زده شده بودم!

البته بعد به اشتباه خودم پی بردم. زن این داستان هم مثل همیشه، برای اینکه بتواند با مردی به کنسرت برود، باید حتما جدا شده باشد. زن این داستان در غیاب شوهرش، وقتی پسر جوان برای کاری به در خانه اش می آید، از ترس همسایه ها و آبرو، جرات نمی کند پسر را برای تلفن زدن به داخل خانه ببرد و از او می خواهد در سرمای حیاط بایستد تا او برایش تلفن را بیاورد. زن این داستان فقط می خواهد تنهایی اش را پر کند، نه چیز دیگر...

اما واقعیت امروز جامعه ما چیز دیگری می گوید...واقعیت می گوید آمار دوستی و رابطه زنان متاهل با مردان مجرد خیلی بالا رفته. واقعیت می گوید الان دیگر خیانت، کاری مردانه نیست و به زن ها هم سرایت کرده. واقعیت می گوید ماجرا تلخ تر از آنی است که فکرش را می کنیم...

نکته دیگر فیلم توقعی است که زن از دوستش دارد. زن حق خود می داند که از خیانت شوهر با خبر شود، در حالی که مریم (دوستش) که از این رابطه باخبر بوده، چیزی نمی گوید و استدلال می کند که اگر خودش در شرایط مشابهی قرار داشت ترجیح می داد چیزی نفهمد...گره اخلاقی فیلم در این قسمت گشوده نمی شود.

دیالوگ های پایان فیلم به درستی روشن نمی کند که آیا زن همسرش را بخشیده یا نه. از این بخش فیلم می توان هر برداشتی را ارائه کرد.

فیلم بسیار خوش ساخت است و نکته های ریز فراوان دارد که نشان می دهد کارگردان در نخستین فیلمش خوب ظاهر شده و به جزئیات خیلی دقت کرده است. من از آن قسمتی که کارگر تعمیر رادیاتورها بدون کفش در خانه می چرخید خیلی خوشم آمد.

 

ماه عسل تلخ

برنامه امشب ماه عسل درباره زیبایی بود. اول یه خانوم که  در جراحی های مکرر زیبایی شکست خورده بود و آمده بود که آیینه عبرت ملتی بشود که در عمل زیبایی رکورد زده اند.

بعد هم یک خواهر و برادر که بیماری ناشناخته ای، چهره آنها را زشت کرده بود.

اما نکته درآور کجا بود؟

آنجا که همسر آن مرد روی سن آمد. و همه ما فهمیدیم این مرد، با این عیب ظاهری که دارد، توانسته با یک زن سالم و معمولی ازدواج کند.

اما خواهر؟

بدیهی است که هیچ مردی او را نخواسته بود. بدیهی است که شعار های دهن پر کن مرد در مورد اهمیت زیبایی درون، و بی اهمیت بودن ظاهر انسان ها، فقط در مورد خودش صادق بود و خواهر بیچاره هیچ شانسی برای ازدواج نداشت.

راستی چرا همسر آن مرد را نشان دادند؟ مگر خودمان کم از این ازدواج ها دیدیم؟ زن سالم با جانباز قطع نخاعی که فقط یک پرستار می خواهد و  حتی قادر به روابط معمول زناشویی هم نیست، مردی که پایش را در تصادف از دست داده و زنش حتی از این ازدواج انگیزه دینی و اخروی هم ندارد، مردی که به خاطر بیماری، همه موهای صورتش را از دست داده و با دوا و درمان هم موهایش برنگشته و...

نمی دانم این برنامه چرا این قدر دلم را به درد آورد و جگرم برای آن خواهر کباب شد. باز یادم افتاد که اینجا بیمار بودن زن جرم است. مطلقه بودنش جرم است. نازا بودنش جرم است. ازدواج نکردنش تا سن خاصی جرم است. زشت بودنش جرم است و...

 

 

روز بدون نایلکس

بیست و یکم تیرماه روز بدون نایلکس بود. همه مون می دونیم این نایلکس ها چقدر برای طبیعت و  سلامتی انسان مضر هستندُ ولی بازم ازشون استفاده می کنیم. چون چاره ای نداریم! یعنی استفاده از پلاستیک انقدر در زندگی امروز نفوذ کرده که کنار گذاشتنش کار ساده ای نیست. ولی شاید با چند راهکار ساده بتونیم مصرفش رو محدود تر کنیم.

ساده ترین راه استفاده مجدد از کیسه ها به عنوان کیسه زباله س. راه دیگه استفاده از کیسه های زیپ کیپ هست که قابلیت چند بار استفاده رو دارند. راه دیگه اینه که تا جایی که می تونیم وسایل کوچک رو در کیفمون حمل کنیم و از فروشنده کیسه نگیریم.

البته بهترین راه اینه که کیسه های تجزیه پذیر که از مواد طبیعی )مثل ذرت( ساخته می شن جایگزین نایلکس بشن. شنیدم کشورهای حوزه خلیج فارس و خیلی کشورهای دیگه مصرف نایلکس رو به خاطر اینکه قابل بازیافت نیست ممنوع کردند...

راه دیگه ای به ذهن شما می رسه؟

 پی نوشت۱: من مقداری مجله بایا و شوکران دارم، به علاوه چند تا سالنامه . اگه کسی لازم داره بیاد ببره.

پی نوشت ۲: کسی از دوستان نمایشگاه قرآن میره؟ چند تا قرآن دارم که می خوام بدم برای مناطق محروم ولی خودم نمایشگاه نمی رم.

 

موضوع انشا: چگونه عاقل باشیم؟

با نام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم.

از آنجا که استاد سخن، سعدی شیرازی، هفتصد سال پیش، این پرسش را پاسخ داده، بنده دلیلی نمی بینم روی حرف ایشان حرف زده و بیهوده کیبورد فرسایی کنم.

سعدی علیه الرحمه می فرماید:

دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن

به وقت صحبت و صحبت به وقت خاموشی

همه ما اگر به این دو نکته توجه کنیم عاقل و خردمند می شویم.

این بود انشای من.

شاه بیت زندگی

 

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که به هرکس برسد از خویش است

صائب

 

پی نوشت: مطمئنم یکی از عذاب های جهنم، ارائه اینترنت دایل آپ به کسانی یه که کلی کار و زندگی با اینترنت دارند!

 

نشت نشا

می بینی چیزهایی را آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد .4سال یا 6 سال یا 8 سال زندگی دانشجویی فقط تو را از زنده گی واقعی دور کرده است.همین. تازه نه فقط به اندازه ی همین مدتی که وقت صرف کرده ای که پاره ای اوقات به قاعده ی یک عمر از زنده گی پرت می افتی!چرا؟برای اینکه دانش گاه دست گاه فکری تو را قرم قات کرده است...دانش گاه ما از زنده گی مردم کشورش فاصله گرفته است.چیزهایی یادت داده که در هیچ کجای این ملک به کارت نمی آید.و اتفاق را در ممالکی که از ایشان علم را ترجمه کرده ایم، بیشتر به کار می آید...


نشت نشا، رضا امیرخانی، صفحه 26


پی نوشت: مدت ها بود که از خواندن کتابی این قدر لذت نبرده بودم...جانا سخن از زبان ما می گویی. دست مریزاد.

حریم خصوصی آدم ها...

توی یک جمع نشستیم و درباره انتخابات صحبت می کنیم. یکی از خانم ها میگه: فلان نامزد انتخاباتی که زنش چند سال پیش ساکشن کرد و مرد، یه دختر 20 ساله گرفته.

اون یکی میگه: نه اتفاقا زنش میانساله، بهش میاد.

من میگم: اصلا چه زنش مسن باشه چه جوون به ما چه ربطی داره؟ زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوطه.

خانوم اولی میگه: ننهههههههههه!!! خیلی هم ربط داره!

...

ماجرای "فیلم زهره" رو یادتونه؟ ماجرای مها.جرانی رو چطور؟ ماجرای فلان مجری مشهور چی؟ تا حالا چند نفر رو دیدید که به خاطر سرک کشیدن مردم تو زندگی شون از کار و زندگی افتادن و آبروی چندین و چند ساله شون به باد رفته؟ راستی کی میخوایم یاد بگیریم که راست یا دروغ بودن این حرفها به خود شخص و خداش مربوط می شه نه به ما؟

چقدر این حدیث پیامبر (ص) قشنگه که فرمودن: ریختن آبروی مومن مثل ریختن خون اوست. کاش می فهمیدیم که خیلی وقت ها کمک در پخش شدن یک ماجرا از کشتن بدتره.

پی نوشت نامربوط: اینجا


تبریک

 

بوی سید را می دهی، دکتر!

 

پی نوشت ۱: چقدر بده که یکی انقدر منفور باشه که مردم از رفتنش خوشحال بشن و بریزن توی خیابونا!

پی نوشت ۲: عروسی به خوبی برگزار شد. ممنون بابت تبریک هاتون. همچنان اینترنت ندارم و ازاینکه نمی تونم جواب کامنت ها رو بدم و بهتون سر بزنم شرمنده ام.

 

من زنده ام!

عروسی خواهرمه!

نت ندارم!

برمیگردم!

ممنون که به یادم بودید!