مکانیک
راهنمایی رو که تمام کردم، گفت: پسرم مهندس می شه.
حالا که سال آخر دبیرستانم دیگه نمی ذاره درس بخونم. می گه: بیا وردست خودم شاگردی کن. نون تو همینه.
وحید شاکر
راهنمایی رو که تمام کردم، گفت: پسرم مهندس می شه.
حالا که سال آخر دبیرستانم دیگه نمی ذاره درس بخونم. می گه: بیا وردست خودم شاگردی کن. نون تو همینه.
وحید شاکر
اگه یه کم دقت کنیم می بینیم این فقط دیدن نیمه خالی لیوانه. مسلما عرب ها حتی در اون زمان برای خودشون ارزش هایی داشتند. مثلا به قولشون پایبند بودن، اعراب بیابان نشین آتش روشن می کردند که اگه کسی توی بیابون بود بیاد و ازش پذیرایی کنند، در همون دوران یکی مثل حاتم طائی زندگی می کرده که هنوز بعد قرن ها اسمش فراموش نشده، و در همون زمان زنی مثل خدیجه زندگی می کرده، که به شغل تجارت مشغول بوده. همین نشون می ده که زنها در اون زمان میتونستند فعالیت مالی داشته باشند، و از اون مهم تر اینکه مردها از کار کردن برای این گروه زنها شرم نداشتند.
راستی چند درصد عرب ها دخترهاشونو زنده به گور میکردن؟ اگه این رسم خیلی فراگیر بوده که نسلشون منقرض می شده! از طرفی چند زن گرفتن هم فقط مخصوص پولدارها بوده، چون مهریه رو همون زمان می پرداختند، ضمنا به دلیل مرگ و میرهای بعد از زایمان، تعداد زنها کم بوده و مسلما بیشتر مردها نمیتونستن چند زن بگیرن.
نکته مهم تر اینکه آیا مردم ایران در اون زمان زندگی بهتری از عرب ها داشتند؟آ آیا چند همسری رواج نداشته؟ اختلاف عمیق طبقاتی در دوره ساسانی و ماجرای کفاش و انوشیروان که یادمون نرفته...
چند روزه دارم کتاب پیامبر اثر زین العابیدن رهنما رو میخونم. این فکر ها نتیجه اون فضاست.
اضافه شد: این سوال هم قابل بررسیه که آیا همین امروز کیفیت زندگی عرب ها و ایرانی ها چقدر تفاوت داره؟ و علت اینکه خیلی از ایرانی ها خودشون رو برتر از عرب ها میدونن چیه؟
نظرتون راجع به این مسئله چیه؟
کامنت های توهین آمیز تایید نخواهد شد.
پی نوشت: دوتا تحقیق سبک شناسی داشتم که خیلی روشون زحمت کشیده بودم. می خواستم تبدیلشون کنم به مقاله. هرچی می گردم نیست. فکر کنم توی اثاث کشی گم شده.
اینجا رو ببینید متوجه می شید:
قسمت بنی هاشم رو ببینید.
حسین کشته شد
به عده ای رسید قول ملک ِ ری
به عده ای رسید خاتم ِ حسین
به عده ای رسید گوشوار ِ اهل بیت
و سهم من
دو پرس قیمه اضافه بود
" احسان پرسا "
۱. نژاد پرستی ملیتی:
یعنی افغانی ها و پاکستانی ها و عراقی ها رو آدم حساب نمی کنیم. در عوض اروپایی ها و ملل متمدن رو میذاریم روی سرمون!
در رابطه با عرب ها هم دو نوع رفتار متفاوت داریم. یا اونا رو سوسمار خور و بی تمدن می دونیم، یا به بهانه رسیدن نسبشون به پیامبر تکریم شون می کنیم! (حالا این هم نکته ای است که نسب خیلی از سادات به پیامبر نمی رسه و زمان صفویه درست کردن شجره نامه قلابی مد می شه و...نکته بعدی اینکه حتی اگه واقعا هم از نسل پیامبر باشن دیگه از پسر نوح که نزدیکتر نیستن به پیامبر خدا!!!)
۲. نژاد پرستی شهری و استانی:
اینم که مثل روز روشنه! یه عده آدم بی کار و بی پول از شهرستان ها اومدن تهران، و بعد سی چهل سال که به نون و نوایی رسیدن، ساکنان همه شهرهای ایران رو به باد تمسخر می گیرن.
شخصا برای شهرستانی ها خیلی بیشتر احترام قائلم. چون کسی که می مونه تو شهر و محل خودش آدم ریشه داریه! ضمن اینکه خودبرتر بینی تهرانی ها واقعا حالم رو بهم می زنه.
۳. نژاد پرستی خانوادگی:
اینو چند ساله کشف کردم. بعضی از خانواده ها، خودبرتر بینی عجیبی نسبت به بقیه مردم دارن. بنابراین ازدواج فامیلی رو خوب و مثبت تلقی می کنند و عروس و دامادی که فامیلشون باشه رو به بقیه عروس و دامادها ترجیح می دن!
بعضی ها هم برعکس. عروس و داماد غریبه رو تحویل می گیرن و با فامیل بی نوایی که باهاشون وصلت کرده مثل یه زیردست رفتار می کنند!
کنارم که نشست، مثل خیلی از زن های دیگه شروع کرد به سوال پیچ کردنم:
چرا ازدواج نکردی؟
بعد سوالش این جوری عوض شد:
چرا بچه دار نشدی؟
نمی دونستم چی بگم. عصبی شده بودم. دلم میخواست بهش می گفتم ازدواج نکردم چون آرمان گرا بودم. دوست داشتم بذارمش سرکار. تا شاید یاد بگیره این سوال رو از یک دختر دیگه نپرسه...بعد فکر کردم این سوال برای دختری که سی رو رد کرده واقعا غیر از توهین چی می تونه باشه؟
دلم می خواست بگم بچه دار نشدم چون به دنیا نیومدم که آرزوی تو رو برآورده کنم. با اینکه سنش زیاد بود ولی بچه نداشت. چون شوهرش حاضر نشده بود درمان های ساده ناباروری رو انجام بده...
هیچی نگفتم. تا آخر مهمونی همه ش داشت نصیحتم می کرد...
این بار اگه ببینمش طوری باهاش برخورد می کنم که دیگه اجازه تجسس تو کار دیگران رو به خودش نده...این برخورد یه معلم تحصیلکرده بود با من... ای کاش توی دانشگاه ها احترام گذاشتن به انتخاب دیگران رو هم یاد می دادند...
لیست کتابهای فروشی م رو گذاشتم ادامه مطلب. همه کتابها با تخفیف ۲۰ تا ۴۰ درصدی از قیمت روز به فروش می رسند.
فقط دوستان ساکن غرب تهران پیام بذارن لطفا. ضمنا من اطلاعی از قیمت ندارم. هرکتابی رو که خواستید قیمتش رو از سایت آدینه بوک یا بقیه سایت ها دربیارید و به من اطلاع بدید. سپاسگزارم.
سپاس
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا...به نام کوچکم صدا بزن...
عمران صلاحی
پی نوشت: هستم ولی دستم به کیبورد نمی رود.
دیر آمدی موسا
دوره ی اعجاز ها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم
شمس لنگرودی
دیشب خوابش رو دیدم. رفته بودم اونجا فقط ببینمش و باید برمی گشتم. انقدر در خواب گریه کردم که حد نداشت.
۲. حوالی ظهر رفتم بیرون کمی خرید کنم...سرکوچه سه تا پسر بچه دبستانی ایستاده بودند...لابد منتظر سرویس. یکی شان که از همه کوچیکر بود چیزی گفت. نفهمیدم چی گفت. فقط فهمیدم توهین و متلک بود. غش غش می خندید.
خیلی متاسف شدم براش و برای خانواده ش. داشتم فکر می کردم که من بیست و چند سالی از این بچه بزرگترم و شاید همسن مادرش. چرا به این سادگی به خودش اجازه داد چنین کاری بکند؟ یادش به خیر قدیم ها کسانی متلک می گفتند که لااقل پشت لبشان سبز شده بود. نه یک الف بچه که تا بلوغ خیلی فاصله دارد...شاید بروم با پدر و مادرش حرف بزنم.
۳. در مسیر برگشت به خونه، یک پرایدی زد به ساق پام و رفت. راننده ش حتی به خودش زحمت نداد عذرخواهی خشک و خالی بکنه...زن بود...
دریای بزرگ دور
یا گودال کوچک آب
فرقی نمی کند
زلال که باشی
آسمان در توست
گروس عبدالملکیان
معمولا افرادی که فکر ندارند، سعی می کنند فکرشان را به آدم تحمیل کنند.
پرویز شاپور
دوری از لبتاب باعث شده از سردردهای همیشگی و خستگی نجات پیدا کنم. حالم بهتر شده.
اومدم بگم که من اینجا ثبت نام کردم. به شما هم توصیه می کنم این کار رو بکنید.
خستگی چشم اجازه نمی ده بیشتر از چند دقیقه در روز از لبتاب استفاده کنم.
چند روزی نیستم.
ضمنا یکی از دوستان که دفتر نشر داره دنبال یه دانشجوی ادبیات می گرده که به عنوان کارآموز براش کار کنه. یعنی در ازای کار، ویرایش رو در حد خوب یاد بگیره. کسی هست؟
آن شاعر با جنم مجوز نگرفت
خواننده محترم مجوز نگرفت
چون قصه يوسف و زليخا دارد
قرآن كريم هم مجوز نگرفت
محمدرضا ستوده
بیست سال پیش یک عده ای آمدند گفتند ما باید نفوسمان را زیاد کنیم؛ ایرانی از نظر کیفیت که الحمدلله مشکلی ندارد، اگر از نظر کیمت هم بالا برورد دیگر کار تمام است، دنیا را می توانیم بگیریم! شروع کردند به برنامه تکثیر خانواده!!! اینجا و آنجا چهارتا اعتراض هم که بلند شد یا صدایش را در نیاوردند و یا خفه اش کردند. بیست سال گذشت، تازه فهمیدند که برنامه ریزی، از جمله برنامه کنترل جمعیت یعنی چه؟ این لشکر کاملا معصوم و بی گناه نور چشمی ها که ناخواسته دعوت شده و به این واویلاسرا پا گذاشته اند چه عاقبتی دارند؟
جالب است که حتی بعد از فهمیدن هم حاضر نشدند این امر را یکباره و با شفافیت اعلام کنند؛ اول وقتی این بچه ها شش ساله و هفت ساله شدند متوجه شدند مدرسه ها را باید در اکثرجاها دو نوبته و سه نوبتی بکنند. حالا تا کوچک بودند یک مقدار غذا می خواستند و مدرسه و کمی لباس؛ آن وقت ها از محل ارثیه ی آبا و اجدادی می شد یک بلایی سرش درآورد. ولی همین بچه که مثلا نیازهایش در هشت سالگی با ماهی ۵ هزارتومن تامین می شد، وقتی بیست و دو ساله شد، زن می خواهد، شوهر می خواهد، جهیزیه و خانه می خواهد، و از همه مهم تر شغل می خواهد! شغل را دیگر نمی شود مثل گندم این ور و آن ور پول زیادتر داد و خرید. شغل را باید تولید کنی و خودتان بهتر می دانید که ایجاد یک شغل ساده چقدر هزینه دارد...
آیا در طول سه دهه گذشته یک نفر در این مملکت پیدایش نبود که این حرف ها را از سوادش، از روی فهمش، از روی درایتش پیش بینی کند و بگوید؟ چرا بود مطمئنا کم هم نبود...منتها روحیه من مدیر، روحیه من رئیس این جوری است که هر وقت به من پیشنهاد تازه ای می شود، اول فکری که به ذهنم این است که اگر این فکر، فکر خوبی بود چرا به ذهن من رئیس نرسید؟ پس حتما به درد نمی خورد...
جامعه شناسی خودمانی، حسن نراقی، ص ۶۸
دنیا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
مشتی تخمه دهانشان را بسته
این قصه آفتابگردان ها بود
بیژن ارژن
۲. ۴۴ نفر توی اتوبوس جزغاله شدند...کاملا مشخصه که تح.ری.م ها هیچ اثری نداره و کیفیت لاستیک و همه اجزای اتوبوس صد در صد عالی بوده...خدا به خانواده هاشون صبر بده.
۳.قالیباف دوباره شهردار تهران شد! هرچند علاقه ای به ایشون ندارم ولی نفرتی هم ندارم. از انتخابش هم خوشحال نشدم. صرفا به این دلیل که باقی موندن طولانی مدت یک فرد در یک پست رو نمی پسندم.
۴. نسرین ست.وده آزاد شد! اینجا هم باز می رسیم به قدرت رسانه و فشارهای بیرونی!
پی نوشت: ببخشید که اخبارش قدیمی شده بود! چند تا پست رو یکی کردم! اینجا مطلب خوبی درباره شاد بودن نوشته.
نمی دونم چطور شده که فیلم سازها به این موضوع علاقه نشون دادن. البته آمار اعدام در کشور ما بالاست، و از طرفی هم چون قوانین بر اساس شرع اسلام نوشته شده، نمی شه با لغو قانون قصاص، این آمار رو کم کرد. چون خیلی از اعدام ها مربوط به قصاص می شه.
شاید به همین دلیل فیلم سازها می خوان با کار فرهنگی مشکل رو کمتر کنند. این مسئله که قتل، در یک لحظه که خشم به انسان غلبه می کنه، اتفاق می افته و قاتل لزوما آدم خبیث و بدی نیست، در این سه فیلم به گونه های متفاوتی دیده می شد که البته در دهلیز بهتر کار شده بود.
قضاوت کردن درباره اولیای دم خیلی کار سختیه. نمی دونم هرکدوم از ما اگه خدای نکرده یک روز در اون شرایط قرار بگیریم تصمیم مون چی میشه.
ای کاش فیلمی هم درباره کنترل خشم ساخته می شد تا اصلا قتلی اتفاق نیفته...
" یک سیب را بالا بیندازی تا بیاید پایین چندتا چرخ می خورد؟ چرا ؟ دلایل خود را شرح دهید "
راستش تا حالا موضوع انشایی تا این حد طول و دراز ندیده بودم. ولی چاره ای نیست، بنابراین با نام و یاد خدا انشامون رو شروع می کنیم.
از آنجا که شاعر قبلا درباره چرخش سیب صحبت کرده، ما هم فرموده ایشون رو نقل می کنیم.
شاعر می فرماید:
زمانه تلخ بازي كرد با من، با تو، حالا هم ـ
دوباره چرخ خواهد خورد با ما سيب دنيا هم
در این شعر، مشخص است که شاعر، سیبی را به طرف دنیا پرت کرده است، و این عمل در حین بازی کردن رخ داده، و دنیا هم آن سیب را گاز زده، سیب تلخ بوده و دنیا آن را پرت کرده و معلوم نیست چند تا چرخ توی هوا خورده و اصلا به زمین رسیده یا نرسیده. چون اینجا حرف از زمانه است نه از زمین و اصلا معلوم نیست نقش زمانه این وسط چی هست.
بنابراین وقتی شاعر که خیلی سرش می شود نفهمیده سیب چند بار چرخ می خورد، من ِ بچه دبستانی چطور می تونم این مسئله سخت رو درک کنم؟
این بود انشای من
خوش بود استاد من
پی نوشت: شعر از مهدی فرجی است. کل غزل را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
دلایلش هم زیاده. یکی ش اینه که حقیقت رو متکثر می دونم نه واحد، و نسبی گرا هستم نه مطلق گرا. یکی دیگه ش اینه که توی این وبلاگ و کلا این جامعه! مجبور به خودسانسوری هستم و نمیتونم عقایدم رو راحت بیان کنم! و سوم اینکه میدونم بحث کردن کاری بیهوده س. عقاید هر فرد از کودکی و خرد خرد با چیزهایی که می خونه و میشنوه شکل می گیره. حالا ما با بحث کردن می خوایم چیکار کنیم؟ می خوایم چیزی که در طول سالها شکل گرفته و مستحکم شده رو اون طوری که خودمون درست می دونیم، اصلاح کنیم!
متنفرم از اینکه یک نفر بخواد به هر طریقی چه آروم چه با خشونت منو هدایت کنه! من ترجیح می دم دیگران رو با عقاید خودشون راحت بذارم و از دیگران هم همین توقع رو درمورد خودم دارم. هیچ وقت هم دنبال پیدا کردن جواب نیستم چون میدونم هر جوابی هم باز بحث برانگیزه و می شه بهش اشکال وارد کرد. بنابراین آدم با بحث کردن فقط می افته روی دور باطل!
توی این پست بحثی بین من و ترنج درگرفت. چندین بار گفتم تمایلی به ادامه بحث ندارم. ولی ایشون خیلی در ادامه دادن مصمم بود و انقدر گلوی روح بنده رو فشار داد تا آخرش فشارم رفت بالا. احساس خوبی نبود. هم عذاب وجدان گرفتم بابت عصبانی شدن، و هم خشمگین بودم از اینکه زبان همدیگه رو نمی فهمیم.
هدف من از وبلاگ نویسی ایجاد همدلی و صمیمیته نه پیدا کردن جواب و حقیقت. به قول سهراب:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...
پی نوشت: با عرض معذرت، برای اولین بار کامنتینگ رو می بندم.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حافظ
پی نوشت: آقای ذوقی لطفا ایمیلتان را بگذارید. سپاس.
تحلیل دکتر شمیسا این بود:
ماه وقتی داره طلوع می کنه تقریبا قرمز رنگه که اینجا تشبیهش کرده به مس. مس اولش سیاهه، یعنی با یه موادی سیاهش می کنن برای چکش کاری. بعد در اثر چکش زدن قرمز می شه و بعد هم با قلع سفیدش می کنند. ماه هم همین طوره. اولش قرمزه بعد سفید می شه.
اندوه تفهیم یعنی اندوهی که انسان در اثر افزایش فهم دچارش می شه. هر قدر فهم انسان زیاد تر بشه اندوهش هم بیشتر می شه. و شاعر طلوع ماه رو به بالا رفتن اندوه در اثر زیاد شدن فهم تشبیه کرده.
نکته شعر اینه که شاعر یک امر ذهنی رو به یک پدیده عینی و واقعی تشبیه کرده. این نوع تشبیه خیلی کمیابه و معمولا برعکسه. یعنی برای عینی کردن مسائل ذهنی، اونها رو به پدیده های واقعی تشبیه می کنند. ساختار شکنی این شعر باعث زیبایی فوق العاده و البته پیچیدگی ش شده.
به قول منطقیون، معرِف باید اجلی از معرف باشه که اینجا این اصل رعایت نشده.
پی نوشت: دو سه روزی نیستم.
دوستان گفتند پست ادبی نمی ذاریم! ما هم گفتیم بذاریم!
برداشت شما از این شعر سهراب چیه؟
اواخر عمر سهراب، شعرهاش پیچیده شده بودند. این شعر رو در کلاس دکتر شمیسا خوندیم و هیچ کدوم از دانشجوها نمی دونست پیامش چیه. شما هم لطفا دریافت خودتون رو بگید و از جایی تقلب نکنید. می خوام ببینم مخاطب های غیر ادبیاتی چه برداشتی ازش دارند:
ماه رنگ تفسیر مس بود
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
۱. من خیلی رک و صریح هستم و این صراحت در کامنت گذاری م بیشتره.
۲. فضای این وبلاگ خیلی خشک و رسمیه!
۳.برخلاف تخصصم که ادبیاته پست های ادبیاتی کم می ذارم.
۴.مهم ترین ویژگی این وبلاگ ایجاز پست هاشه.
۵.لینک دونی زیادی شلوغه (که اصلاحش کردم)
ممنون از نظر همه. سعی می کنم اشکالات رو اصلاح کنم. مورد دوم رو نمی دونم چطور میشه اصلاح کرد. نظری ندارید؟